عشق یا … ؟ (قسمت 1 )

By aramiss

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمت اول

 

بازيگوش ، خوش زبان ، سرشار از انرژي و طراوت … بچه هاي كلاس آرمان را با اين اوصاف مي شناختند . او پسري مغرور و در عين حال جذاب بود و لذت با دوستان بودن را با هيچ چيز عوض نميكرد !

كلاس چهـارم دبيرستـان است و مي بـايستي خود را براي امتحـان كنكـور آماده سازد . خودش خوب مي داند كه آرزوي پدر و مادرش چيست . بعد از ظهر يك روز زمستـاني است و او تـازه از سر كلاس برگشتـه و در اتاق خود مشغول درس خواندن است . باز هم كتاب جبر !

تلفن زنگ مي زند . يكبار ، دوبار …… او عادت بـه برداشتن تلفن ندارد ، ولي گويا كسي در خـانـه نيست كـه جواب تلفن را بدهد . با دلخوري از جـا بلند مي شود و بـه طرف تلفن حركت مي كند . با صدايي كـه ناراحتي در آن موج مي زند جواب تلفن را مي دهد :

- بفرمائيد

صدايي آرام و دلنشين از پشت تلفن بگوش مي رسد .

* سلام

او اين صدا را نمي شنـاسد ، سرتـا پـايش سرد مي شـود . نمي داند او كيست ؟ نمي داند كـه بايد چـه بگويد ؟ بـه مغز خود فشار مي آورد تا بلكه صاحب صدا را بشناسد …

* ببينم زبونت را گربه خورده ؟

و اينگونه رشتـه افكار پسرك گسيختـه مي شود . اين كيست كـه اينچنين بي پيرايه با او سخن مي گويد ؟ هر چـه بيشتر فكر مي كند كمتر نتيجـه مي گيرد . با صدايي لرزان مي گويد :

- شما ؟

* پس زبون هم داري ، من نگار هستم .

- ببخشيد من شما را بجا نمي آورم ، حتما شماره را اشتباه گرفته ايد

* نه آرمان جان ، درست گرفته ام .

اينبار سراپـاي آرمـان گرم مي شود و دستش شروع بـه لرزيدن مي كند . احساس مي كند كه بدنش تب دارد و دهانش خشك شده است . مي پرسد :

- شما اسم مرا از كجا مي دانيد ؟ شماره تلفن را چه كسي به شما داده است ؟ نگار شروع به خنديدن مي كند ، با صداي دلنشيني پاسخ مي دهد :

* عزيزم اينها مهم نيستند . مهم اينـه كـه من ترا خيلي دوست دارم ، بيشتر از اونكـه فكرش را بكني . درست فكر كن شـايد تـوي راه مدرسـه شماره ات را به من داده باشي ؟

و باز مي خندد …

آرمان خنده اي ديوانه وار مي كند ! او مي داند كـه تمـامي راه مدرسـه را بـا دوستـانش طي مي كند . بـا دوستـانش كـه هست شيطنت و بـازيگـوشي مي كند ولي هيچگـاه بـا دختري برخورد نكرده است و تمايلي هم به اين كار ندارد . با صدايي مطمئن جواب مي دهد :

- خانم ، گفتم كه اشتباه گرفته ايد . من تابحال به هيچ دختري شماره تلفن نداده ام .

دخترك با لحني كه نشان از سرفرازي و غرور دارد مي گويد :

* مي دونم عزيزم ، بخاطر همينه كه دوستت دارم . فعلا برو بـه درسهات برس ،آخه يـه شاگرد اولي گفتن . بعدا باهات تماس ميگيرم . عصر بخير عزيزم !

پس از گفتن آخرين كلمات تلفن را قطع مي كند ، ولي هنوز گوشي در دست آرمان خشكيده است . گويي قدرت آنرا ندارد كه گوشي را بگذارد . اصلا باور نمي كند .

اين دختر كيست ؟

شماره تلفن و اسم من را از كجا مي داند ؟

از كجا مي داند كه من شاگرد اول كلاس هستم ؟

اينها سئوالاتي بودند كـه او در تمام شب از خود مي پرسيد . چشمهـايش بر روي كتاب جبر بود . حد ، مشتق ، انتگرال … چشمهـايش اين كلمـات را مي ديد ، ولي خـود ميدانست كه در اين شرايط حتي دو عدد يك رقمي را نمي تواند جمع كند. با خود گفت :

- نگار ، نگار … چه اسم زيبايي !!

پاسخ دهید