***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****
قسمــــت چهارم
به نظر او آسمان آبي تر ، درختان زيباتر و هوا لطيف تر از هميشه بود . نفس عميقي كشيـد ، خـود را سـرحـال تـر از هميشـه مي ديـد . آرام قـدم برميداشت ، حواسش جاي ديگري بود . تنها يك چيز تمام افكارش را بـه خود جلب كرده بود .
نگار و باز هم نگار …
محمد در ايستگاه اتوبوس منتظرش بود و با خنده اي از او استقبـال كرد و در سلام كردن از او پيشي جست !
- چطوري آقا پسر ، امروز هوا خيلي خوبه ، مگه نه ؟
محمد مات و مبهوت تنها بـه او نگاه مي كرد . اين آرمـان ديروزي نبود . شادي و نشاط در صورت او موج مي زد . محمد بـا نگـاهي پرسشگرانـه از او پرسيد :
= چيه اول صبحي ؟ گنج پيدا كردي يا عزيز از سفر برگشته داري ؟
- هم گنج پيدا كردم و هم عزيز سفركرده ام باز گشته !
آرمان بـا صداي بلند مي خندد و محمد را شگفت زده تر از قبل مي نمـايد . محمد با دلخوري مي گويد :
= نـه عزيزم تو ديوانـه شدي ، فقط همين . حالا هم تا دير نشده بيا سوار تاكسي بشويم ، ديگه به اتوبوس نمي رسيم ….
تا بحال دبير فـارسي را بـه اين دقت برانداز نكرده بود . چشمـان او از پشت شيشه عينك چه زيبا بنظر مي رسيد . صدايش چه گرم بود و شعرها را چه زيبا بيان مي كرد ! از خود تعجب مي كرد كـه چطور تا بحال بـه اين نكـات توجـه نكرده است . ديگر قيافـه احمد كـه سر كلاس ريـاضي متلك هـاي بي مزه اي مي گفت برايش مضحك نبود . نـه تنها از او متنفر نبود بلكـه نسبت بـه او احسـاس محبت ميكرد . گويي امروز يكبار ديگر متولد شده بود . يك انسان ديگر بـا يك طرز تفكر و احساس ديگر . دوستانش متوجـه تغيير حالت او شده بودند ولي بروي خود نمي آوردند . در راه بازگشت اميد ديگر طاقت نياورد و با صداي بلند طوري كه همـه بشنوند مي گفت :
= صبح اخبـار راديـو نشـان مي داد كـه يك ديـوانـه زنجيري خطـرنـاك از تيمارستان فرار كرده است . مجري اخبـار مي گفت كـه او يك ديوانـه الكي خـوش است . البتـه عكس او را هم نشـان داد و همچنين اعلام كرد كـه اسمش آرمان است . بچه ها او را نمي شناسيد ؟
با اين حرف او همگي خنديدند و بيشتر از همه آرمان ! همانطوري كه مي خنديد گفت :
- چقدر اسمش شبيه من بوده است . ولي اسم من آرمان نيست ، اسم من آرمان جان است !
يكباره همه ساكت شدند و با چشماني حيرت زده بـه او نگاه كردند . سامان لب به سخن گشود:
= مطمئني حالت خوبه ؟ اصلا تو اين چند روزه عوض شدي . يك روز مي خندي ، يك روز اخم مي كني !
اميد ادامه داد :
== من بگويم چطور شده ، فكر كنم ….
در اين لحظه آرمان ميان حرفش پريد و گفت :
- اينبار حق با توست ، عاشق شده ام . بد جوري هم عاشق شده ام !
پس از چند لحظه سكوت محسن نگاهي به او كرد و گفت :
== خوب اين دختر خانم كه توانسته توي دل سنگ تو براي خودش جايي پيدا كند كي هست؟ ما تا حالا ايشان را زيارت كرده ايم ؟
- هنوز نديدمش ، ولي مي دونم كه دختر خوبيـه ، خيلي خوب و مي دونم كـه خيلي دوستش دارم .
== چطور هنوز نديدي ؟
- آخه با اون تلفني صحبت مي كنم .
اميد قيافه متفكرانـه اي بـه خود مي گيرد و با صداي شمرده اي شروع بـه صحبت كردن مي كند :
== پس دوست دختر تلفنيه ! دختراي اينجوري اينقدر زشت هستند كـه جرات ندارند رودر رو بـا پسري هم كلام شوند ، چون مي ترسند طرف قبض روح شود ! البته زرنگ هاشون ابتدا تلفني پسر مردم را خر مي كنند و بعد كـه دست و دل و پاي او را بستند ، خودشان را نشان مي دهند . اون موقع پسره ديگـه نه راه پس دارد و نه راه پيش ! آرمان با ناراحتي در حالي كه صورتش قرمز شده است فرياد مي زند :
- نخير نگار من اينطور نيست . اون …
دنباله حرف خود را قطع مي كند . براستي نمي داند كـه چـه بايد بگويد . تصميم مي گيرد كـه خيلي زود از نگـار بخـواهد كـه او را ببيند . دوست دارد جـواب دندان شكني بـه اميد بدهد . ولي مي داند كـه الان وقتش نيست