عشق یا … ؟ (قسمت 5 )

By aramiss

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت پنجـم

بـه خـانـه رسيد ، آرام و بي سروصدا وارد اتـاق خـود شد و بدون اينكـه لـبـاسهــايـش را عـوض كـنـد آرام بـر روي تـخـتـخـواب دراز كـشـيـد . مـادر كـه صداي پـاي او را شنيده بود پس از چند لحظـه وارد اتـاق شد .

* پسرم ، سلام نكرده عزيزي ! از كي تا حالا دزدكي مي آيي ؟ براي عصرانه چي ميل داري؟ اسب ، شتر يا گاو ؟

- سلام مادر ، اصلا اشتها ندارم . فقط خيلي خسته ام !

* پسرم موضوع چيه ؟ با كسي دعوا كرده اي ؟

- نه مادر جان

آرمان كـه نمي خواست مادرش را بيش از اين نـاراحت كند از رختخواب بلند شد و گفت :

- نمي دانم چرا يك دفعه احساس گرسنگي كردم . شما گفتيد براي عصرانه چي داريم ؟

* اي پسره شكمو ، من كه ترا مي شناسم ، ديگه چرا ناز مي كني ؟ …

حدود ساعت هشت شب بود كـه تلفن زنگ زد . آرمان از جا پريد و بطرف تلفن حركت كرد .

- بفرماييد

* خيلي ممنون صرف شده ، شما بفرماييد !

صاحب صدا كسي جز نگـار نبود . آن دختر خوش زبـان او را وادار بـه خنده كرد .

- سلام رضا جان ، چطوري !

نگار كـه دختر باهوشي بود زود فهميد كـه آرمـان در آن شرايط نمي تواند صحبت كند . پس از مكث كوتاهي آرمان ادامه داد :

- كتابهايم توي اتاقم هست ، صبر كن گوشي را از اتاق خود بردارم . گفتي مسائل رياضي ؟

با سرعت گوشي را گذاشت و به اتاق خود رفت و در را نيز بست . آرام گوشي تلفن را برداشت .

- سلام عزيزم ، حالت چطوره ؟

* مرسي ، خوبم

آرمـان مدتي مكث كرد . نمي دانست كـه فـرصت منـاسبي بـراي بيـان كـردن خواسته اش هست يا نـه . خوب مي دانست كـه اگر خواستـه خود را مطرح نكند باز هم دچار فكر و خيال بيهوده مي شود . دلش مي خـواست فردا كـه اميد را مي بيند جـواب قـانع كننده اي براي او داشته باشد . با صداي آرام گفت :

- نگار جان مي خواهم ترا ببينم . خيلي زود ، همين فردا !

* چرا اينقدر زود ؟ خيلي عجله داري ؟ آخه اگر مرا ببيني كه فرار مي كني !

با اينحرف او رنگ از رخسـار آرمـان پريد . بدنش سرد شد و دستش لرزيد . با خود گفت يعني اميد درست مي گفت ؟ فردا چه جوابي به او بدهم ؟ قيافه اميد را در نظر مي آورد كـه با حالتي پيروزمندانـه بـه او نگاه ميكند و مثل آدم بزرگها شروع به نصيحت كردن او مي نمايد .

نگار كـه سكوت او را ديد متوجـه شد كـه آرمان بـه چـه فكر مي كند . پس خنده اي كرد و گفت :

* عزيزم شوخي كردم . مطمئن باش كـه فرار نمي كني . مشكل جاي ديگري است من الان نمي توانم شما را ببينم . حداقل حالا نه !

- آخه چرا ؟

* ترا خدا سئوال نكن . اگـه منو دوست داري سئـوال نكن . راستي تـو اصلا منو دوست داري؟

- فكر مي كنم آره ، يعني فكر مي كنم خيلي آره !

با اين حرف باز هر دو شروع به خنديدن كردند . آرمان ادامه داد :

- شما چطور ؟ شما وقتي منو ديديد فرار نكرديد ؟

* دلم مي خواست فرار كنم . چون مي دانستم چه بلايي سرم خواهد آمد . ولي نشد ، مي بيني كه فرار نكردم !

- اگه راست مي گويي به من بگو كي منو ديدي و چه لباسي پوشيده بودم ؟

* هنوز به من شك داري يا مي خواهي مچ منو بگيري ؟

گفتم كه اگر مي خواهي منو بشناسي خودت بدنبالم بگرد . نه اينكـه از من بپرسي . با اينحال براي اينكـه نـاراحت نشوي مي گويم چي پوشيده بودي . آخرين بار چند هفتـه پيش در راه مدرسـه شمـا را ديدم كـه بلوز و شلوار سفيد به تن كرده بوديد .

آرمان بـه فكر فرو رفت . خوب مي دانست كـه اين لباس هـا را تنهـا موقع ميهماني رفتن مي پوشد ، نه وقت رفتن به مدرسه ! با اينحال به روي خود نياورد و گفت :

- حق با شماست . فقط به من بگو كي مي توانم شما را ببينم ؟

* مطمئن بـاش خيلي زود ، زودتر از آنچـه تصور كني . فقط بـه من يك مدت مهلت بده !

در حـالـي كـه صـدايـش رنـگ غـم بـه خـود گـرفـتـه بـود ادامـه داد :

* اگر اشتبـاه كنم براي هميشـه تـرا از دست خـواهم داد . تـو نيز چيز گـرانبهـايي را از دست مي دهي . پس بهتـر است محتـاط تـر عمل كنـيم .

- نگـار جـان اخـم هـايـت را بـاز كـن ، ايـنطـوري زشـت تـر مـي شـوي !

هر دو مدتي خنديدند . شنيدن صداي خنده نگـار براي او آرزويي شده بود .

* خـوب آرمـان جـان فكـر كـنـم آقـا رضـا جـواب مسئـلـه اش را گـرفت ! تـا دوبـاره مسئلـه اي پيـدا نكـرده است بهتـر است خـداحـافظي كنـد .

- اي بـدجـنـس ، اگــه ايـن زبــون را نـداشـتـي چـيكــار مـي كـردي ؟

* نمي دونم چـيكـار مي كـردم . فقط مي دونـم كـه اون مـوقع ديگـه تـرا نداشتم!

- من كـه حريف زبـونت نمي شـوم . فقط مي تـوانم بگـويم كـه برايم خيلي عزيزي !

* من هم همين كـه گفتي ! خيلي خـوب عـزيـزم فعلا بـا من كـاري نـداري ؟

- نـه نگـار جـان . خيلي ممنـون كـه زنگ زدي ، خيلي خـوشحـالم كـردي .

* شب بخير و خداحافظ !

- شب بخير !

آرام گوشي را در جاي خود گذاشت و به فكر فرو رفت . حتما يك روز با اين لباسها بـه مدرسـه رفتـه ام . اگر آنروز را بياد آورم بـه احتمال زياد ميتوانم قيافه نگار را نيز بخاطر بياورم . حتمـا آنروز از جلـوي مـا رد شده است . بـايد آنروز را بخـاطـر آورم .

 

 

هر چه بيشتر فكر مي كرد ، كمتر بـه نتيجـه مي رسيد . بـه همين خاطر از اتـاق خـارج شد و در سـالن بـه ديگر اعضـاي خـانـواده ملحق گـرديد …
ادامه دارد ….

پاسخ دهید