سوت دوم: شانس و ديگر هيچ

By aramiss

سوت دوم: شانس و ديگر هيچ

خاطرات دوستان


ديگه کلافه شده بودم همش تو خونه ميخوردم و ميخوابيدم و يه کار ديگه به خودم ميکرد. يا همينجوری به يکی گير ميدادم. با خودم گفتم نه اينجوری نميشه بايد يه کاری بکنم… سويچ ماشين رو برداشتم و زدم بيرون. ساعت طرفای پنج بود و هوا هم که عالی بود آسمون هم گرگ و ميش شده بود. اولش بی‌هدف گاز ميدادم و فقط ميخواستم وقت تلف کنم.


داشتم طرفای شهرک ميگشتم که يه دفه هدف دار شدم. خوب معلومه وقتی آدم چشمش به اين همه دختر رنگ و وارنگ ميوفته مگه اصلاً ميتونه بی‌هدف بمونه. آروم ميرفتم که سوژه‌ها رو از دست ندم رفتم رفتم… آها اوناهاش بی‌پدر چه تيکيه، رفتم جلو پاش ترمز زدم. تخم سگ اول به روی خودش نياورد، يعنی مثلاً من اينکاره نيستم من سالمم، من مثبتم، من نازم من يه چيزيم نميشه من جون بده من اون لب لاکردارو. يه دو دقيقه وايسادم رفت اونورتر، من هم با فروتنی دوباره رفتم جلوی پاش بالاخره طرف نتونست جلوی چشم مبارک رو بگيره و يه نگاه انداخت به ما يه ورندازم ماشين رو کرد… تپی پريد بالا اگه در عمل هم اينجوری بپره بالا که از کمر ميوفتم.

سلام عزيزم (من مثل هميشه فاميل در ميام) خوبی عزيزم ( اگه نيستی آق دايی رو ببينی خوب ميشی)

بانوی ويژه: سلام خوبم راه بيوفت من اينجا تابلو نشم.

چشم هر چی شما بگين.

چند سالته؟

بانوی ويژه: بيست، چطور خيلی مهمه؟

نه بابا گفتم سر حرفو باز کنم خجالت نکشی

بانوی ويژه: من خجالت نکشم من سر و تن همه اين دختر لاشيای اينجا رو ميشورم…اينو اوه اوه ببخشيد بابا ميدونم خفنی ولی پس اون اول چرا سوار نشودی؟ ناز کردی برام؟

بانوی ويژه: اخه تو کوری نميبينی ماشين گشت اونور ميدون وايساده بود داشت به تو نگاه ميکرد… اگه سوار ميشدم که ده قدم هم نميتونستی بری.

دمت گرم بابا من حواسم به کانکس پليس اون وری بود.

بانوی ويژه: اونا که بابا آشنان (با خنده) خودم يه شب با يکيشون تا صبح حرف زدم.

فقط حرف زدی!!!؟

بانوی ويژه: نگاه تخمی به من کرد. مگه آدم نميتونه فقط حرف بزنه؟ حتماً بايد حال کنه؟

خوب نه، منظوری نداشتم بگذريم اصلاً (لاشی فکر ميکنه خيلی باحاله) خوب کجا برم که خوش بگذره؟ البته هم به من هم به آقا کوچيکه. (قربونش برم من)

بانوی ويژه: بريم جنت آباد؟

چی؟ مگه چيزمون کردن که بريم اونجا… (اين کيه ديگه)

بانوی ويژه: خوب آخه خونه ما همون جاس نترس کسی کاريمون نداره.

حالا نميشه بريم يه جا ديگه؟

بانوی ويژه: بهت ميگم برو همون جنت آباد.

باشه… ولی اگه… باشه به تخمم (شانس تخمی اين ديگه کيه)

بيا اينم جنت آباد…

بانوی ويژه: برو تو اون کوچه… خوب نگه دار

خونتون اينجاس؟

بانوی ويژه: نه ولی صبر کن تا بيام برم ببينم کسی تو خونه هست يا نه.

باشه ولی دير نکنی.

بانوی ويژه لاشی: باشه الان ميام.

از ماشين پياده شد و رفت تو يکی ار کوچه‌ها… آقا حالا وايسا تا الان بياد… نه خير بده نيم ساعت هيچ خبری نشد. پياده شدم رفتم توی کوچه يه سری بچه از سرو کول هم ميرفتن بالا و ده دوازده تا هم در اين ور اونور کوچه بود از يکی از بچه ها پرسيدم پسر بيا اينجا… يه دختر نديدی الان اومد توی کوچه؟…

پسره:چرا ديدم…

توی کدوم يکی از اين خونه‌ها رفت…؟

يه دفه ديدم پسر بچه قيافش فرق کرد و شروع کرد داد زدن «بابا… بابا… بابا… بيا ايناهاش ايناهاش»

آقا ما رو ميگی خشکمون زده بود. از يکی از پنجره‌ها يه کله در اومد که من فقط سيبيلاشو ديدم…

يارو گفت وايسا بينم با تمام قدرتم برگشتم و دوييدم طرف ماشين. ديگه نفهميدم چطوری استارت زدم زدم تو دنده و پامو تا ته فشار دادم رو گاز. با خودم همينجور فحش ميدادم از خواهر و مادر دختره تا آبجی و ننه اون پسر فينگيليه… اين وسطا هی خندم ميگرفت که چه فراری کردم و چه دختره لاشی تاکسی مرسی پيدا کرده بود و از اين حرفا. پيش خودم گفتم شانس نداريم اين هم که کرد تو پاچمون تا دسته فقط دربستی رسوندمش دم خونشون. از دور ديدم يه دختره نانازی وايساده کناره خيابونی که از سر جنت آباد مياد تا ميدون نور… اول گفتم ولش کن بابا امروز يه چيزيمون ميشه با اين شانس… ولی وقتی رسيدم بهش دهنم مثل گاله باز شد و آب از توی دهنم به روی فرمون روانه گشت. اين ديگه چيه!!!؟؟ با اينکه بنظرم هفده سالش بيشتر نبود ولی در يک کلام [جيگرشو بخورم]. زدم رو ترمز اونم دويد اومد سوار شد… هنوز کونش نرسيد بود به صندلی که شروع کرد به حرف زدن «نديدمت… جديدی… دو تومن ميگيرم از سر جنت آباد تا ميدون نور ولی يه ذره صبر کن تاريکتر بشه… الان دور بزن برو بالا… راستی دستمال که داری خوب آره داری من نميخورم چون حالم به هم ميخوره» من که تقريباً نفهميد بودم اين چی ميگه گفتم:

ببخشيد چی رو نميخوری؟

دختر: آبتو ديگه.

آها يعنی خدمات شما چيه؟

دختر: نميدونی؟ تازه کاری معلومه.

لطفاً به شخصيت حرفه‌ای من توهين نکن

دختر: خاک بر سر حرفه‌ايت کنن که نميدونی واسه چی منو سوار کردی.

خوب حالا بگو چيکار ميکنی؟

دختر: ساک ميزنم دو تومن هم ميگيرم آبتو هم نميخورم.

آها……..


رسيديم سر جنت آباد ديگه من حرفی نزدم اونم همينجور آخه بچه با ادب که با دهن پر حرف نميزنه. خودش همه کارو کرد زيپمو کشيد پايين، با دستمال تميزش کرد، خورد، آخرم دوباره تميزش کرد و زيپمو کشيد بالا. بعدم خيلی آروم و با ناز هزاری که بهش دادم رو گرفت و يک کلمه هم اعتراض نکرد. گفت خدافظ و رفت.

چه خوب بود نه به اون شانس گه عصری نه به اين… خيلی جالبه که هميشه وقتی ميرم همون جا وايساده و هميشه هم با روی باز از آدم استقبال ميکنه.

نوشته فرهاد

پاسخ دهید