***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****
قسمــــت شـشـم
روزها مي گذشت و هر روز بيشتر از قبل آرمان و نگار نسبت بـه هم احسـاس وابستگي مي كردند . تـاجـايي كـه اگر روزي نگـار نمي تـوانست تلفن كند دنيا پيش چشمان آرمان تيره و تار مي گشت !
او چندين بار از نگار خواسته بود كه شماره تلفنش را به او بدهد ولي هر بار با مخالفت او روبرو شده بود .
بالاخره روز موعود فرا رسيد . دو روز پيش نگار بـه او قول داده بود كـه او را در چنين روزي خـواهد ديد . مكـان ملاقـات بـاجـه تلفني در يكي از خيابانهاي خلوت شهر بود . خياباني كه آرمان كمتر در آن رفت و آمد داشت يك ساعتي به وقت ديدار مانده بود و آرمان تمامي سعي خود را مي كرد كـه با ظاهري آراسته حاضر شود و چيزي را از قلم نيندازد .
بعد از ظهـر چهـار شنبـه بـود و او كلاس نداشت . زمـان قـرار هم نـزديك غروب بود . بـا اينكـه هوا سرد بود ولي او هيچ سرمـايي در بدن خود حس نمي كرد .
مقداري از راه را با تاكسي و بقيه راه را پياده طي نمود. عجيب دلش شور مي زد . واقعـا نمي دانست كـه اگر نگـار دختر زيبـايي نبـاشد بـايد چـه بكند ! ولي از يك چيز مطمئن بود و آن اينكـه بسيار او را دوست دارد و بـه هيچ وجه حاضر به از دست دادن او نيست !
در همين افكار بود كـه بـه باجـه تلفن مورد نظر رسيد . نگاهي بـه ساعت انداخت . هنوز چند دقيقه اي به ساعت پنج مانده بود . به ياد آورد كـه نگار هيچ نشاني از خود نداده است و بـه او گفتـه كـه ميخـواهد هـوشش را امتحـان كند و اين مـوضـوع بـه دلهره او مي افزود .
ساعت 5 بود و او بـايستي بـه طرف بـاجـه تلفن حركت كند . چند دختر بـا مانتوي مدرسه در كنار باجه ايستاده بودند . بـه نزديكي باجـه كـه رسيد ايستاد و اطراف را به دقت بررسي كرد . با خود گفت :
نگار بايستي يكي از اين دخترها باشد !
زير چشمي همـه را زير نظر داشت . دختري در بـاجـه تلفن بود و بـا صداي بلند صحبت مي كـرد و مي خنديـد . از اين رفتـار اصلا” خـوشش نمي آمـد . بـه صدايش دقت كرد و زماني كـه دريافت او نگار نيست بسيار خوشحال شد .
دو دختر ديگر كنار باجه ايستاده بودند . باز هم دقت كرد . يكي از آنها دختر زيبايي بود براي يك لحظه آرزو كرد كه او نگارش باشد.
چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد . آن دو به پسري كه كمي دورتر از آنها ايستاده بود نگاه مي كردند و آرام مي خنديدند . پس آنهـا نيز نگـار او نبودند .
تنها يك دختر ديگر آنجا بود . دختري كه آرام و سربه زير ايستاده بود . تمام توجـه خود را بـه او جلب كرد. مي ديد كـه او نيز زير چشمي مراقبش است .
قلبش به شدت مي تپيد . گويي گم گشته اش را يافتـه است . نمي دانست كـه بايد چه بگويد و چگونه سخن را آغاز كند .
با اينكـه ساعت ها با او از پشت تلفن صحبت كرده بود جرات اينكـه با او رو در رو صحبت كند را نداشت .
مدتي صبـر كـرد ، نـوبت تلفن زدن آن دختـر شد . وارد بـاجـه تلفن شد و شماره اي را چند بار گرفت . مشخص بود كـه تصميم بـه گرفتن شمـاره خـاصي ندارد .
آرمان ديگر مطمئن بود كه او نگار است . سعي كرد سرتاپاي او را برانداز كند . چيزي كـه مي ديد دختري بـا جثـه اي متوسط در لبـاس مدرسـه بود .
خيلي زيبا نبود ولي چشماني گيرا داشت !
بعد از چند مرتبه شماره گيري از باجـه تلفن خارج شد و در كناري ايستاد نوبت آرمان بود كـه تلفن بزند . سكـه اي را از جيب خود در آورد و داخل تـلفـن انـداخت . يك شـمـاره پـنج رقـمـي را گـرفت و مـنتظـر مـانـد !
تمام حواسش به آن دختر بود و هر لحظه او را با تصويري كـه از نگار در ذهنش پرورانده بود مقايسه مي كرد .
در يك لحظـه آن دختر سرش را بالا آورد و نگاه هر دو با هم پيوند خورد . بي اختيار تبسمي بر لبان آرمان نقش بست .
چيزي را كـه مي ديد بـاور نمي كـرد . او اخمهـايش را در هم كـرد و بـا ناراحتي براه افتاد .
بـه سرعت گوشي تلفن را گذاشت ، سكـه را درآورد و بدنبـال آن دختر براه افتاد . دوست داشت خيلي زود بـه او برسد و دليل ناراحتي نگار را بپرسد هنوز چند قدمي حركت نكرده بود كه از پشت سر كسي او را صدا كرد :
* مي بخشيد آقا ، سكه اضافي داريد !
باعجله بدون اينكه به صورت صاحب صدا نگاه كند دستش را دراز كرد تا سكه را به او بدهد . تمامي حواسش به نگاري بود كه لحظه به لحظه دورتر ميشد صاحب صدا سكه را از دست او گرفت و با خنده اي گفت :
* متشكرم عزيزم !
صدا برايش آشنـا بـود . آرام سر را بـالا آورد تـا او را ببيند . دختري سرتا پا سفيد پوش بود كه بر روي او لبخند مي زد !!
اگر اين نگار است پس آن دختر كيست ؟ آن دختر نيز برمي گردد و بـه آنها نزديك مي گردد. آرمـان بـه كلي گيج ميشود …
* خوشحـالم كـه هنوز فرار نكرده اي . راستي اين هم دوستم بهـاره است .
آرمان بـه سرعت خودش را جمع و جور مي كند . سعي مي كند يكبار ديگر بـه صـورت نگـار نگـاه كـنـد . بـا خـود مـي گـويـد واقعـا كـه زيـبـاست . خيلي زيباتر از آنچه آرزو مي كردم !
نگار به او گفته بود كـه سال دوم دبيرستان است . ولي اين قد و بالا چيز ديگـري مي گفت . بـراستي كـه از نظـر زيـبـايي كـم و كـاستـي نـداشت ! آرمان هر چـه بيشتر بـه او نگاه مي كرد بيشتر مسحور زيبايي او مي شد .
* بايد برويم . صلاح نيست كـه بيش از اين اينجا باشيم . آرمان جـان بهت تلفن مي زنم . خوب خداحافظ …
آرمـان حتي فرصت خداحـافظي هم پيدا نكـرد . تنهـا نظـاره گـر دور شدن فرشتـه اي سفيد پوش بود !
آوریل 3, 2008 در t 2:32 ب.ظ |
آخه این چه داستانیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گل بگیرین این وبلاگو!!!!!!