***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****
قسمــــت هفـتم
حدود يك ساعت پيش بـه خانـه رسيده بود . چشم از تلفن بر نمي داشت . هر آن منتظر بود كه تلفن زنگ بزند و باز صداي خنده نگارش را بشنود .
احساس مي كرد كـه سالهاست از او خبري ندارد . دلشوره عجيبي داشت . بـا خود گفت : نكند او مرا نپسنديده باشد . شـايد هم دوستش او را بخـاطر اين انتخـاب سرزنش كرده و نگار نيز پشيمان گشته است .
سـاعت يك نيمـه شب بـود . نگـار هنـوز تلفن نزده بـود ، آرمـان ديگـر آرزوهايش را بر بـاد رفتـه مي ديد . مي دانست كـه نگـار هميشـه حتي در بدترين شرايط نيز براي او تلفن مي زد. حتي اگر تنها فرصت يك سلام كردن داشته باشد !
همانطور كه بر روي تختخواب دراز كشيده بود در تاريكي شب سعي مي كرد كه صورت زيباي محبوب خود را ترسيم كند .
افكار خود را متمركز نمود و تمامي بعداز ظهر را در ذهن خود تجسم نمود. و باز هم زيبايي نگار بود كه خنده را بر لبانش جاري ساخت .
كم كم خواب بر او مستولي شد و او را در برگرفت . در خواب مي ديد كه در پاركي نشسته ، پاركي كه قبلا هيچ گاه در آن نبوده است . پيرزني خميده بـه او نزديك مي شود و بدون اينكـه سرش را بالا بياورد از او مي گذرد . چند قدم جلوتر ميايستد ، بر مي گردد و به او نگاه مي كند او نيز در چهره پيره زن دقت مي كند و چيزي را كه مي بيند باور نمي كند اين صورت نگار است كه بر روي او مي خندد .
موي بر اندامش راست مي شود . دستانش را بلند مي كند تـا جلوي صورت خود را بگيرد . چون دلش نمي خواهد اين صحنه را ببيند .
ولي اين دستـان او نيست ، دستـان پيرمردي است كـه بـه خـاطر كهولت سن مي لرزد . ناگهان از خواب مي پرد . صورتش از اشك نمنـاك گشتـه است . بـا پشت دست صورت خود را پاك مي كند .
بياد دستانش مي افتد و در نور چراغ خواب نگـاهي بـه آنهـا مي اندازد و نفس راحتي مي كشد .
با خود مي گويد : نكند خواب من حقيقت داشته باشد و ديگر او را نبينم ! …
چشماني پف كرده ، صورتي رنگ پريده و اعصابي متشنج . اينها نصيب آرمان از بي تابي ها و دلهره هاي شب پيش بود !
دلش نمي خواست از تختخواب بلند شود . امروز تنهـا يك كلاس و آنهم سـاعت 10 صبح داشت . مي توانست ساعتي بيشتر در تختخواب بمـاند ولي اين چـاره نگراني هايش نبود . با بي ميلي ، چند لقمه اي صبحان همراه با خانواده اش خورد . حتي كتاب ادبيات نيز برايش بي معني بود . مدت مديدي بود كـه نگـاهش بر روي صفحـه اي از كتاب متوقف شده ولي افكارش صدبار دنيايي را سـاختـه و ويران كرده بود .
دنيايي كـه در آن نگـار ملكـه قصر بلورينش بود . در افكـارش خود را در كنار نگـارش مي ديد . ديگر هيچ چيز و هيچ كس نمي توانست آندو را از هم جدا سازد .
چه زيباست زماني كه سر بر روي شانه هاي نگارش مي گذارد . آنقدر بـه او نزديك است كه صداي نفس هايش را مي شنود . عطر گيسوان نگار او را تا اوج آرزوهايش مي برد و دستان ظريف و زيبـايش گرمابخش روزهاي سخت و طاقت فرساست .
چـه زيباست زماني كـه دست در دست هم بـه بدر كامل مـاه مي نگرند و بـه ميزان مهر و محبتي كه نسبت به هم دارند اعتراف مي كنند !
گرماي دلنشيني در بدن خود احساس مي كند . روز رسيدن بـه آرزوهاي بزرگ چه زيبا و مسرت بخش است .
باز هم بياد زنگ نزدن نگـار مي افتد ، بـا يك ترديد قصر بلورين او بـا تمام عظمتش بار ديگر در هم مي شكند .
اينبار سعي مي كند ايرادي در نگار بيابد و بدين صورت دليلي براي متنفر شدن و فراموش كردن او داشته باشد .
او سراپا خوبي است . براي آرمـان فرشتـه اي است كـه بر او نـازل شده ، صدايش دلنشين ، كلامش تحسين برانگيز ، چشمانش معصوم و پاك و خودش …
براي آرمان او خود عشق است ، خود پاكي ست و بتي است براي پرستيدن ! با اينكه مدت زيادي نيست كه با او رابطـه دارد ولي گويي نگار با گوشت و خون او عجين گشته است .
گويي نقش خود را بدون نگار نمي تواند ترسيم كند .
به هيچوجه نتوانست خود را راضي كند تا بـه مدرسـه برود . مي دانست كـه با اين حال و روز تنها باعث ناراحتي دوستانش خواهد شد .
از خانه خارج شد ولي خود نيز نمي دانست كه مقصدش كجاست . شروع بـه قدم زدن كرد تا به پاركي كه نزديك منزلشان بود رسيد . بر روي نيمكتي نشست و باز به فكر فرو رفت . خوابي كـه شب پيش ديده بود به يادش افتاد و او را ناراحت كرد . ديگر طاقت نشستن نداشت ، دلش عجيب شور مي زد . به خانـه هم نمي توانست برگردد . چون مي دانست نگار در اين زمان در مدرسه است و نمي تواند بـه او زنگ بزند . بنابراين رفتن به خانه هم سودي نداشت.
…
خورشيد آنروز نيز مانند تمـام روزهـاي ديگر غروب كرد ولي هنوز خبري از نگار نبود . آرمان ديگر مات و حيران شده بود . بارها بدنبال دليلي براي رنجش نگـار گشته بود ولي علتي نيافته بود .
گويي عشقش قبل از بـه شكـوفـه نشستن پژمرده است . انتظـار نيز دردي را درمان نمي كند . براي شام خانه عمو دعوت داشتند ولي با اصرار زياد توانسته بود در خانه بماند . مي دانست كه حوصله هيچ كس حتي پسر عمويش را ندارد !
در گوشـه اتاق بر روي تخت نشستـه است . تاريكي اتاق نيز سوگواري او را تكميل كرده است . زير لب با صداي نوار هم خواني مي كند :
آسمـون ابـريه ، اما ديگـه بارون نمي ياد
صـداي گـريه بـارون تـوي نـاودون نمي ياد
اون كه من دوستش دارم از خونه بيرون نمي ياد
واسه ايـن دل تـنها ديـگه مـهمون نمي ياد
ادامه دارد ….