سوت سوم :نوشته های یک فاحشه (قسمت دوم)
خاطرات دوستان
…
اول دست پاچه بود و داشت وقت تلف میکرد با خودم گفتم دیونه رو باش . انگاری که تو عمرش از نزدیک یه کس ندیده …
خب خودم یه خورده کمکش کردم . خودمو واز کردم راستش آنقدر هودمو واز کردم که می تونستم دستمو بکنم توش بعدش انگار فهمید . مث یه سگ گرسنه پوزش و برد طرف لقمه می لیسید و قورت می داد از پایین تا بالا نوک زبونش می رفت تو دروازه بهشتم و فشار می آورد . منم که به پیچش و نعره افتاده بودم و نمی دونستم که چه حالیم . باز می شدم مث یه گل بازتر می شدم همه تنمو ذره ذره ماهیچه های تنمو حس میکردم می خواستم که بیاد توم هیچ کار دیگه ایی نکنه و بیاد توم اما هنوز داشت با زبونش پشم شونه میکرد با دک دهن خیس و لبخندی از سر خر کیفی نگام میکرد
ادامه بده ادامه بده …..
و اون دوباره رقصشو شروع کرد . با زبونش با لباش با دماغش با هزار دستی که داشت . انگار به سجده افتاده بود . توی محراب زانو زده بود و سرشو گذاشته بود وسط پاهام و دستاشو بالا گرفته بود داشت پستونای نرم و درشتمو میپلوند
ادامه بده ادامه بده ….
زبونش در باسنم زبونش در کسم زبونش زیر زبونش بالا زبونش
شونه هاش گرفتم و کشیدمش بالا
بکن حالا وقتشه همین حالا
اما نکرد دهنش دروازه رو ول نمیکرد . چوچوله م داشت می سوخت لرزه کیرشو یه جایی دم مچ پام حس میکردم و دلم میخواست راش بدم تو دروازه م . کشیدمش بالا فشارش داد رو چوچوله م آتیش گرفتم
ماهیچه شو گرفت و یخ فشار دیگه . فشار از پایین ستون فقراتم کشید بالا تا تو سرم و از چشام زد بیرون انگار مث برق گرفته ها خشکش زده بود
دوباره دوباره یکی دیگه بزن بیام توم بیا بیا…
یه کمی اومد تو و کشید بیرون یه ذره تو و دوباره بیرون … یه ذره تو و دوباره بیرون …. و یه دفعه عقب کشید اما یه دفه گداشت و رفت ؛ کجایی؟
بلند شده بود و نشسته بود چشماش برق میزد I can’t do is ,I’m a married man
نیشش تا بنا گوشش باز بود مرده شور برده:I’m a good muslim
من اونجا دراز به دراز افتاده بودم باز و دراز ، می تونست همون کلشو با اون دهن کجش بکنه توم مث این سیرک بازایی که شیرو رام میکنن. حالمو گرفته بود و رامم کرده بود. حالا چه وقتش بود که یاد زن و زندگیش بیفته .
دوباره گفت : a very good muslim
ازش بدم اومد. دوسش داشتم می خواستمش همین حالا بعد صداش ملایم شد : that’s why
یه جوری شدم : I want you
انگارصداش از ته دل درمیومد: to have my children
چشمامو بستم .یه لشکر حلزون از وسط پام شروع کرد به رژه رفتن . رو به بالا . بالا تو شکمم یه چیزی می افتاد و پا می شد ، یه حشره انگار داشت پر پر می زد. یه پرنده کوچیکی دور پستونام پرواز می کردن و می نشستن رو نوکش و من خوب می دونم که الان دارم به اوج می رسم و فکر می کنم که حقم باشه که این احساسو داشته باشم .
حقمه که هر احساسی داشته باشم حقمه که هر احساسی که دلم می خواد داشته باشم چون یه زن آزادم .
اینجا خونم نیس و اینجا کاری ندارم و دنبال چیزی نیستم جز اوووووووووووووووووووووو
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م م م م م م م م
م م م م م م م
م م م م
م
باز رفتم .باز واسه هزارمین بار یا چند هزارمین بار زیر نفوذ خون عربی . ماهیچه هایش جمع شد و برق افتادن. دهنش کف کرده چه نفس نفسی بش افتاده . می لرزه و پیچ و تاب می خوره . تنش لخته و می ذارم که منو پشت خودش سوار کنه و بتازونه . گرماشو عرق تنشو که داره بخار میشه وسط پاهام حس می کنم . تو یه دشت خالی داریم می رونیم از تپه ماهورا و از دشت باز میگذریم آسمون سیاهه و لک های رنگ رو سیاهیش پاشیده رنگ آسمونی رنگ عشق شتک زده از قلم ……
باصدای گرفته ناله میکنه : muslim children
و من زیرش دراز کشیدم و می شنوم : to save he world
پایان
نویسنده : ناشناس
دوستانی که در مورد صحبتهای این فاحشه نظر دارند لطفا نظرات خود را با ما در میان بگذراند!
با سپاس فراوان آرامیس
آوریل 17, 2008 در t 6:21 ب.ظ |
منم دوس دارم تو رو ببینم به من جواب بده