***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****
قسمــــت نهــم
روزهاي طلايي با هم بودن و براي هم نفس كشيدن !
آرمان روز به روز بيشتر شيفته نگار مي شد و خود را بيش از پيش وابستـه به او مي ديد .
تنهـا دو بـار و آن هم براي لحظـات محدودي همديگر را ديده بودند . ولي همين ديدارهاي كوتاه به او جان دوباره مي بخشيد .
ديگر برايش مهم نبود كه چگونه نگار او را مي شناخت . دلش هم نمي خواست بدنبال كشف اين موضوع باشد . چون مي ديد كـه هر بار صحبت از اين موضوع مي شود ، نگار نگران و مضطرب مي گردد .
يك روز به سالروز تولد آرمان مانده بود و نگار از اين موضوع اطلاع داشت آن شب نيز مانند شب هاي قبل زنگ تلفن به صدا در آمد .
- بفرمائيد
* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك
- سلام عزيزم ، خيلي ممنون
* اين اولين سـالروز تولد تو بعد از آشنـايي مـاست . دوست دارم در اين روز كنار تو باشم . البتـه اگر اشكـالي نداشتـه بـاشد و وقت هم داشتـه باشي !
- خواهش مي كنم عزيزم ، من كه از خدا مي خواهم ترا ببينم .
* فردا بعد از ظهر ساعت 5 ، مقابل باجه تلفن . خوبه ؟
- هر چي شما دستور بدهيد !
* بيشتر از اين مزاحم وقتت نمي شوم . برو به درسهايت برس . خداحافظ
- به اميد ديدار …
شادي روز تولد آرمان بـا ديدن نگـار تكميل مي شد . بـاز هم دلهره داشت ولي اينبار بخاطر اين بود كـه مي ترسيد براي نگار دردسري بوجود آورد .
با اينحال قول داده بود و بايد مي رفت . سـاعت 5 بود كـه بـه محل قرار رسيد . نگار زودتر آمده بود و با ديدن آرمان با لبخندي از او استقبـال نمود . شاخه گل مريم در دست نگار خود نمايي مي كرد .
* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك
- سلام عزيزم ، خيلي ممنون . خوب حالا بايد چكار كنيم ؟
* اگر وقت داشته باشي كمي باهم قدم مي زنيم .
- مي ترسم كسي تـو را بـا من ببيند . دلم نمي خـواهد مشكلي بـرايت پيش بيايد .
* همه بايد من را كنار تو ببينند . بايد عادت كنند چون از اين بـه بعد هميشـه اينگونـه خواهد بـود . البتـه اميدوارم الان كسي مـا را نبيند ، اينجوري خيلي بهتره .
هر دو شروع به قدم زدن كردند . اين اولين باري بود كه آرمان و نگار با هم راه مي رفتند . آرمان احساس مي كرد كـه خواب مي بيند . دلش مي خواست اين لحظات پايـان پذير نباشند . دوست داشت تا ابد در كنار نگارش قدم زند .
* امروز خيلي بزرگتر شدي ، اول كه آمدي قيافـه ات را نشناختم . حالا هم كه ديگه با من حرف نمي زني !
- من هنوز نفهميده ام كـه چـه زماني شوخي مي كني و چـه زمـاني جدي حرف ميزني . دلم مي خواهد بـا تمـام وجود در كنـار تو بودن را احسـاس كنم . در اين لحظه دلم مي خواهد در روياهايم باشم . بخاطر همين است كـه كمتر صحبت مي كنم .
* اميدوارم به اين زودي ها نخواهي كه با تمام وجود ازدست من فرار كني چون مطمئن هستم كه نمي تواني ! هميشـه دلم مي خواستـه وقتي مي گويي دوستت دارم ، در كنارت باشم بـه صورتت نگـاه كنم . مي گويند كـه چشمهـاي آدم نمي تـواند دروغ بگـويد . خوب حالا اگه جرات داري به من بگو كه دوستت دارم .
آرمان لحظـه اي مردد ماند . نمي دانست كـه چشمـانش چـه خواهند گفت ولي ميدانست كه قلبش چه چيزي را فرياد مي زند .
لحظه اي ايستاد و در چشمان نگار نگاه كرد و آنگاه گفت :
- نگار جان دوستت دارم .
سپس شروع بـه قدم زدن كرد . لحظاتي گذشتـه بود ولي نگار كلامي بر زبـان نمي راند . آرمان به آرامي نگاهي بـه صورت او كرد . چيزي ديد كـه قلبش را لرزاند . نگار به سرعت اشكهايش را پاك كرد و تبسمي نمود .
- نگار جـان مي دانم چيزي را كـه مي خواستي توي چشمهـاي من پيدا نكردي
* نه عزيزم اينطور نيست . تمام آرزوهايم را توي چشمانت ديدم و اين اشك خوشحالي را به چشمان من بخشيد . ديگر مطمئن شدم كه مي توانم ترا داشته باشم و به هيچ قيمتي ترا از دست نخواهم داد .
مدتي بود كـه بين آنهـا سكوت حكمفرمـا بود و هر كدام در افكـار خـويش غوطهور بودند .
* آرمـان جـان ديگـه داره ديـرم مي شـه ، بـايد زود بـرگـردم خـونـه .
- خيلي خوب عزيزم . بازم هر چي تو بگي !
* روز تولد كـه بدون هديـه مزه نداره . مي خواهم اولين هديـه تولدت را بدهم . ولي اينجا كه نمي شه ، برويم توي يك كوچه .
- قرار ما اين نبود . ديدن تو در چنين روزي بزرگترين هديـه اي است كـه تا بحال گرفته ام .
* خيلي خوب ، حالا برويم توي اين كوچـه ، زود باش كـه داره دير ميشـه .
چند قدمي داخل كوچـه شده بودند كـه نگـار ايستـاد و دست در كيفش كرد . دوجعبه كوچك تزئين شده را بيرون آورد .
اولي را باز كرد . در آن يك انگشتر نقره بصورت حلقه بود . آن را بيرون آورد و در دست چپ آرمان نمود . سپس نگاهي به آرمان كرد . در چشمانش خوشحالي موج مي زد .
* خوب ديگـه ، كلاه سرت رفت . هيچ كس حق ندارد اين حلقـه را از دستت در آورد ، تا خودم آن را با يك حلقه طلا عوض كنم ! قول مي دهي ؟
- آرمان تبسمي كرد و با بستن چشمانش جواب مثبت داد .
در داخل جعبـه دوم يك زنجير نقره بـا پلاكي بصورت حرف N بـود . نگـار آنرا نيز بيرون آورد و بدست آرمان داد .
* زحمت اين يكي را بايد بعدا خودت بكشي . ديـدي چطـور دل و دست وگـردن تـرا بستـم ! فكـرش را هـم نـمـي كـردي .
آرمان تنها به صورت او نگاه مي كرد . گويي هر لحظـه چيز جديدي در نگار كشف مي كرد كه او را اينگونه مبهوت كرده بود .
* اين هم يك نامه و يك عكس از خودم .
پاكت دربسته اي بود كه در دست نگار به چشم مي خورد.آنرا بـه دست آرمان داد و لبخندي زد .
* آرمان جان حالا چشم هايت را ببند تـا هديـه بعدي را بـه تو بدهم . زود باش !
آرمـان چشـمـانش را بست . نگـار بـه آرامي صـورت آرمـان را بـوسـيـد . آرمان چشمانش را باز كرد . صورت نگار را ديد كه از خجالت سرخ شده بود.
* فكر بد نكني ، ديگر هم از اين خبرها نيست ! حسابي ديرم شده ، بايد بروم . راستي اين شاخـه گل را براي تو آورده ام ، خداحافظ عزيزم .
با حالتي كـه نشان از شرم و حيا داشت دستي براي آرمان تكـان داد و بـا عجله دور شد . آرمان خود را خوشبخت ترين انسـان روي زمين مي پنداشت . او كسي را داشت كه مي توانست با عشق او زندگي كند .
اين يك ساعت با هم بودن برايش بـه سرعت گذشتـه بود . دلش نمي خواست بـه خـانـه برگردد . تصميم گرفت تـا خـانـه را پيـاده طي كند ، بـا اينكـه مي دانست نزديك به يك ساعت در راه خواهد بود .
دوست داشت قدم هايي كـه بـا نگـار برداشتـه بود تـا ابد تكرار يـابند !
ادامه دارد …
اکتبر 11, 2007 در t 6:16 ق.ظ |
سلام.وبلاگ زیبایی داری.مرسی بهم سرزدی
اکتبر 30, 2007 در t 1:39 ب.ظ |
salam
kheili dost daram bedonam akharesh chi mishe,
دسامبر 23, 2007 در t 12:39 ق.ظ |
kheili dost daram bedonam akharesh chi mishe,
دسامبر 23, 2007 در t 12:40 ق.ظ |
سلام واقعا زیبا بود
ژانویه 1, 2008 در t 4:26 ب.ظ |
salam , dastetan dard nakonad dastan gashagi bod lot mikonid baram pdf on ra email kondi . batashakor maryam
ژانویه 22, 2008 در t 11:16 ق.ظ |
salam.ghorbuneton beram.kheyli dastane bahalie,aramis jan lotf mikoni age vase man mailesh koni,mamnun .hameye duffaye in sito az dur mibusam,albate dust dashtam az nazddik booseshun konam vali khob nemishe dige,ghorbane shoma arash.babay.
فوریه 6, 2008 در t 2:39 ب.ظ |
سلام لطفا فایل pdf داستان عشق را برای من بفرستید.ممنونم
مارس 3, 2008 در t 10:08 ق.ظ |
سلام،واقعا داستان زيبايي بود،ازتون تشكر ميكنم كه اين داستان را نوشتيد،خواهش ميكنم اگه براتون امكان داره داستان را براي من هم بفرستيد:-)باز هم ممنون:-)
مارس 6, 2008 در t 10:47 ق.ظ |
سلام واقعا داستان خوبی بود دستتون درد نکنه اگه براتون امکان داره داستان را برام بفرستید بازم دستتون درد نکنه.
مارس 16, 2008 در t 12:43 ق.ظ |
سلام واقعا موقع خوندنش حالتم مثل همونها میشه چون تجربه اش کردم فدات میشم اگه فایل pdf داستان عشقو برا منم میل بزنید قربوووووووووووووونت
مارس 21, 2008 در t 5:39 ب.ظ |
سلام
اگه میشه داستان رو برای منم بفرستید.
آوریل 3, 2008 در t 1:32 ب.ظ |
سلام
وای که آبم آمد.
آوریل 6, 2008 در t 10:56 ب.ظ |
با سلام داستان خیلی جالبی میخواستم ازتون خواهش کنم برای من هم بفرستید(مچکرم)
آوریل 10, 2008 در t 10:58 ق.ظ |
لطفاً فایل pdf داستان عشق یا …؟ رو می خوام
می 1, 2008 در t 11:18 ب.ظ |
سلام کسی که مانند نگار از گذشته خود بیمناک است باید بداند که این گذشته همیشه به دنبال اوست تا از او جلو بزنید واون روز است که تمام پلها خراب می شود پس بهتره از ابتدا به ارمان بگوید تا گذشته نتواند از اوجلو بزند کیوان kaivan110@yahoo.com
می 4, 2008 در t 9:52 ب.ظ |
یه دوست خوب اراکی برام ایمیل بزنه kaivan110@yahoo.com
ژوئن 13, 2008 در t 2:03 ب.ظ |
سلام،واقعا داستان زيبايي بود،ازتون تشكر ميكنم كه اين داستان را نوشتيد،خواهش ميكنم اگه براتون امكان داره داستان را براي من هم بفرستيد:-)باز هم ممنون کامران