دشت آخـــر

By aramiss

در پستهای قبلی یکی از خاطرات دوران سربازیم رو نوشتم ….

دوستان خیلی اصرار دارند که من به بخش خاطراتم بپردازم و از خاطرات س-ک-س- ی خودم بیشتر بنویسم، البته قبل از آن یادآور بشم من توانایی این را مثل بقیه دوستان ندارم که وارد ریز مقوله س-ک-س بشم و آنرا برای جلب توجه بیشتر پیچ و تاب بدهم البته راستیتش تمایلی هم به اینکار ندارم و آنرا جایز نمی دانم!

خاطرات خودم رو به چند بخش تقسیم می کنم:

1- خاطرات دوران کودکی

2- خاطرات دوران دبیرستان

3- خاطرات دوران دانشگاه

4- خاطرات دوران سربازی

اگه اجازه بدید می خوام بر خلاف روال از آخر به اول شروع کنم! یعنی از بخش دوران سربازی شروع کنم.

 

دشت آخـــر

(خاطرات خودم – دوران سربازی)

بعد از اینکه دوره آموزشی من به پایان رسید در تقسیمات کشوری شدم افسر راهنمایی رانندگی در یکی از مناطق مهم تهران و سپس بعد از گذراندن دوره ایی فشرده من و دیگر دوستانم به همراه بسته هایی از قبض جریمه راهی خیابانها (جبهه نبرد با مردم ) شدیم ، البته نا گفته ها و دردهای بسیاری از آن دوران دارم که روزی با شما در میان خواهم گذاشت.

ساعت 8 شب بود نگاهی به قبض ام کردم هنوز چند برگی از قبض جریمه ام مانده بود که باید تا ساعت 9 آنرا تمام می کردم تا بتونم برای فردا یک بسته قبض دیگه بگیرم بخاطر همین تصمیم گرفتم نیم ساعت مانده به 9 از محل پست ام به سمت منطقه (اداره راهنمایی و رانندگی منطقه …) حرکت کنم و سر راه ماشینهایی که بصورت دوبل و یا زیر تابلو توقف ممنوع ایستاده اند جریمه کنم بعد از چند دقیقه پیاده روی ماشین رنویی را دیدم که دوبله کنار خیابان ایستاده از ظاهر ماشین مشخص بود که صاحب آن وضع مالی خوبی ندارد به همین خاطر به یک تذکر اکتفا کردم و از جریمه کردن آن امتناع کردم ماشین دوم هم همین شرایط را داشت ماشین سوم نیز به همین منوال بود نگاهی به ساعت خودم انداختم یک ربع به 9 بود و من هنوز نتونسته بودم ماشینی را جریمه کنم همینطور که حرکت می کردم توجه ام به جمعیتی جلب شد که کنار سینما صف کشیده بودند خیلی شلوغ بود و ماشینها اکثرا دوبله سوبله پارک کرده بودند موقعیت خوبی بود که بتونم از این فرصت پیش امده استفاده کنم و چند برگ باقیمانده از قبضم را تمام کنم دشت اولم تویتا کمری بود که زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع ایستاده بود سهم آن سیزده هزار تومان ناقابل شد دشت دوم پژو پارسی بود که در پیاده رو پارک کرده بود سهم اونم 15000 تومان شد و همینطور دشت سوم و چهارم …

دوباره نگاه به قبضم کردم هنوز یک برگه دیگه مانده بود اما دیگر ماشینی برای جریمه کردن نمانده بود آخه مردم با دیدن من ماشین هایشون را از مهلکه دور می کردند اما به هر حال باید ماشینی را بعنوان دشت آخر جریمه می کردم مسیری را که پیموده بودم برگشتم به این امید که شاید در طول مسیر ماشینی را از قلم جا انداخته باشم اما نه همه شون را جریمه کرده بودم هنوز برای دشت آخر 3 یا 4 دقیقه ایی را دنبال ماشین می گشتم اما ماشین متخلفی را پیدا نمی کردم تا اینکه یکهو چشمم به پژو ایی افتاد که در گوشه خلوتی از یک کوچه زیر تابلو توقف ممنوع پارک شده بود با خودم گفتم اینم دشت آخر !

به سمت ماشین رفتم هوا سرد بود زیپ کاپشن چرمی ام رو بالا کشیدم دستانم می لرزید به سختی شماره ماشین را در قبض جریمه ام نوشتم مبلغ 7000 تومان بعنوان جریمه برایش درنظر گرفتم برگه جریمه را از دسته قبضم جدا کردم و آنرا روی شیشه برف پاک کن ماشین گذاشتم که ناگهان چشمم به داخل ماشین افتاد !!

دیدم پسرکی نیمه لخت صندلی جلوی ماشین را خوابانده و در حال تلمبه زدن بر روی یک دختر جوان است!

با دیدن این صحنه نمی دونستم چکار کنم چه عکس العملی نشان بدم اول خندم گرفت بعدش قیافه ایی جدی به خودم گرفتم و با دست زدم به شیشه . بیچاره پسره انقدر تو حس بود که متوجه من نشد تا اینکه دختره منو دید و با دیدن من به پسره اشاره کرد و پسرک تا روشو برگرداند و منو دید یکهو از جا پرید و به سرعت لباس اش را پوشید و از ماشین پیاده شد .

قیافه ی جدی به خودم گرفتم و با اخم بهش گفتم تو ماشین چه غلطی می کردی؟

بیچاره پسره رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود .

به من جواب داد :

هیچی جناب سروان ….

بلند داد زدم

هیچی تجاوز به یک دختر اونهم در ملا عام می دونی جرمش چیه ؟

پسرک از شدت ترس دست و پاشو گم کرده بود اون دختره نیز از خجالت سرشو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد برای اینکه پسرک را بترسونم بهش گفتم :

الان بی سیم میزنم مفاسد تا بیان شما دو تا را ببرند خجالت نمی کشی تو خیابون …

پسرک از ترس شروع کرد به التماس کردن میگفت :

من نامزد دارم اگه نامزدم بفهمه آبروم میره پدر و مادرم منو می کشن به جونی ام رحم کن هر چی بخوای بهت میدم ولی اینکار را نکن

دلم به حال پسره می سوخت اگه التماس هم نمیکرد من هیچ وقت اینکار را نمی کردم چون پسره و دختره هم مثل خیلی از دختر پسرهای دیگه نیاز به س-ک-س دارند ولی متاسفانه به دلیل محدودیتهایی که ما خانواده ها و جامعه بوجود آوردیم اونها را از این حق محروم کردیم چرا جوان ما نباید این آزادی را داشته باشند؟ وقتی دو طرف برای یک رابطه جنسی راضی هستند به من و شما چه مربوطه! چرا حکومت ما جایی را برای عشقبازی جوانان ما فراهم نمیکنه تا انها مجبور نشوند در ملاء عام دست به این کار بزنند، جوانان ما همیشه در صدد پیدا کردن مکانهایی برای برطرف کردن نیازهای س-ک-س-ی شان هستند حالا هر چند حکومت بخواهد جلوی انها را بگیرد آنها کار خودشان را میکنند اما اگه مکانهای کنترل شده ای باشه برای اجتماع جوانان و همچنین برطرف کردن نیازهای جنسی شان چه آنهایی که موافقند و مخالفند واقفند که دیگه عمر جوان ما برای برطرف کردن نیازشان به س-ک-س بی خودی تلف نمیشه و همچنین دست به اقداماتی از قبیل تجاوز به کسی که تمایل به اینکار نداره نمی زنند و همچنین وقتی مراکز کنترل شده باشه جوانان ما کمتر دچار بیماری ایدز خواهند شد درحالیکه امروزه شاهد افزایش آمار مبتلا به ایدز در میان جوانان هستیم چون خیلی از روابط جنسی که میان جوانان شایع است زیر زمینی است چون نمی توان فهمید کسانی که اکنون دچار ایدز هستند روزانه چقدر از جوانان ما را بدون اینکه خود بدانند مبتلا به این بیماری می کنند افسوس افسوس…

سرانجام وقتی به پسره گفتم از نظر من ایرادی نداره و من موقعیت شما را درک می کنم اشک تو چشماش جمع شد و صورتمو بوسید هنگامی که با لبخند ازشون جدا شدم پسره منو صدا کرد و گفت

جناب سروان یک لحظه صبر کن سپس دوید طرفم برگه ایی به من داد و گفت: این شماره تلفن منه هر وقت کاری داشتی و یا اینکه هوس یک س-ک-س نه از نوع ماشینی به سرت زد با من تماس بگیر ( تا اینکه یک روز … )

نویسنده:آرامیس

بی صبرانه منتظر نظراتتان هستم!

2 نظر to “دشت آخـــر”

  1. شسشس یبتهاهخضصاب خهضصاثب می گوید:

    به عنوان یه خاطره خیلی باحال بود حال کردم ، البته منهای اون شعارهای مسخره وسطش !

  2. ناصر می گوید:

    به نظر من قسمت سکسش اصلا اشکالی نداره . بلکه اونجایی که مجبوری به ته فیشات پرکنی اشکال راره . که اینم یک درد جامه ماست

يك پاسخ برايش بگذاريد