Archive for the ‘خاطرات خودم’ Category

دختری به نام ستاره (قسمت دوم)

ژانویه 21, 2008

دختری به نام ستاره (قسمت دوم)

(خاطرات خودم – دوران سربازی)

با این جوابش دیگه حرفی نزدم بسته را باز کردم و لباس را برانداز کردم

ستاره گفت :

- خوشت می یاد؟ قشنگه ؟

تشکر کردم و گفتم ولی… ، ستاره لباس را از من گرفت و گفت اگه دوست نداری می خوای برم عوض اش کنم

گفتم : نه خیلی هم خوبه

هیچ نمی تونستم باور کنم که چراستاره انقدر به من محبت می کنه!

با لبخندی که ستاره زد گفت : اگه نمی خوای بپوشی خودم به زور به تنت می کنم لباستو در بیار ببینم

جواب دادم زشته مردم تو خیابون نگاهمون می کنند

گفت :

+ چکار به مردم داریم؟ اگه در نیاری خودم لباساتو در می یارم

بعد با دستش یقه پیراهنم را گرفت و دکمه آنرا باز کرد به سرعت دستش را کنار زدم گفتم :

- خودم اینکار را می کنم

وقتی پیراهنمو در اوردم نگاهی به من کرد و گفت :

+ بیا این لباس و بگیر تنت کن شلوارتم که مناسبه

وقتی داشتم دکمه های لباسمو می بستم با خنده بهش گفتم :

- شانس اوردم که شلوار برام نخریده بودی چون اون موقع منو مجبور می کردی شلوارمو در بیارم!

ستاره خنده ایی کرد و گفت :

+ آره چی خیال کردی

ستاره داشبرد ماشین اش را باز کرد شانه ایی را به دست گرفت و موهای منو به سلیقه خودش شانه کرد و گفت :

- حالا بهتر شد

بعدش ام از تو آیینه ماشین لبانش را ماتیک زد و از من خواست که از ماشین پیاده شم

…آنروز جای همگی خالی شام مفصلی خوردیم، کلی خندیدم و هال کردیم

چند روزی گذشت هر روز می اومد پیش من سلام میکرد و می رفت دانشگاه وقتی هم بر می گشت تاصبح با من تلفنی حرف میزد بطوریکه صبح دیر سر پست حاضر می شدم.

ستاره تنها دختر پدر و مادرش بود و برادرش خارج درس می خواند وضع مالی خیلی خوبی داشتند از صحبتهای شبانه او فهمیدم که ستاره یک سال پیش ازدواج کرده بود اما از وقتی شوهرش متوجه میشه که او قرصهای اعصاب زیادی می خوره و گهگداری اختیارشو از دست می ده تصمیم به جدایی از او گرفت البته به قول ستاره اون دنبال بهانه می گشت وقتی هم از ستاره جدا شد رفت کانادا و اونجا ازدواج کرد.

بعد از گذشت یک هفته ستاره به من تلفن زد و گفت :

+ باید امشب بیای خونه ما

چون قبلا به من گفته بود دنبال یک شریک جنسی می گشت و او منو برای اینکار انتخاب کرده بود البته من به اون حق می دادم اون هم مثل خیلی های دیگه نیاز به س-ک-س داشت

بعد از خستگی یک روز کاری شب با هم وعده گذاشتیم تا منو به خانه خودش واقع در خیابان پاسداران ببره

وقتی سوار ماشین اش شدم بهش گفتم :

- چرا منو انتخاب کردی؟ این همه پسر !

+ پسرهایی که من می شناسم ظرفیت این چیزها را ندارند اونها چنین دختری را هرزه می دونند اما نمی دونند که س- ک-س یک نیازه و هر انسانی برای رسیدن به آرامش به آن احتیاج داره در ضمن من دوست دارم شریک جنسی امو خودم انتخاب کنم

دیگر تا منزلش حرفی نزدم

وقتی داخل منزل شدیم ازش اجازه گرفتم که به حمام بروم اون هم قبول کرد بعد از اینکه چشمامو شامپو زدم و در حال دوش گرفتن آب سرد بودم در حمام باز شد و ستاره از قاب در بدن عریان منو برای چند لحظه تماشا کرد وقتی نگاهم به چشمانش افتاد گفت :

+ بیا این حوله را بگیر بپوش تا سرما نخوری

وقتی حمام ام تمام شد بدنم را خشک کردم و سپس حوله ایی را که ستاره برای من آورده بود پوشیدم و بیرون آمدم صدای ستاره را از تو سالن می شنیدم که می گفت :

+ بیا اینجا جناب سروان

وقتی دیدمش خیلی زیبا شده بود لباس سکسی قشنگی پوشیده بود که هر مردی را تحریک میکرد دو پیک مشروب روی میز گذاشته شده بود از من خواست که بشینیم و مشروب بخوریم قبول کردم نشستم و پیکامونو با هم بالا اوردیم و سپس به سلامتی همدیگه نوش جان کردیم.

وقتی مشروب خوردم احساس سردرد زیادی کردم به یکباره چشمانم بسته شد و روی همان کاناپه به خواب رفتم …

وقتی چشمانم را باز کردم هوا روشن شده بود خودم برای یک لحظه نمی دونستم کجا هستم وقتی خودمو نگاه کردم دیدم نیمه لخت روی تخت خوابیدم وقتی از جا بلند شدم ستاره را دیدم که داره موهاشو شانه میکنه، بهش گفتم :

- من اینجا چکار می کنم ؟

بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت :

+ عزیزم دیشب تو رو بیهوش کردم تا بتونم س- ک-س-ی متفاوت داشته باشم امیدوارم که متوجه منظورم شده باشی

با عصبانیت داد زدم :

- معلوم هست چی می گی تو دیونه ایی

سپس از پای آینه به طرفم آمد و کنار من نشست دستم را گرفت و گفت :

+ می دونم از کار من ناراحتی ولی من چنین س-ک-س-ی را می خواستم تجربه کنم اگه بهت می گفتم قبول نمی کردی

ستاره مرا بغل کرد و ادامه داد :

+ حالا بدن من در اختیار تو هر کاری خواستی با من بکن …

نویسنده: آرامیس

پایان

دختری به نام ستاره (قسمت اول)

ژانویه 13, 2008

دختری به نام ستاره (قسمت اول)

(خاطرات خودم – دوران سربازی)

طبق معمول در یک روز گرم تابستان در یکی از خیابانهای تهران در حال اعمال قانون بودم و داشتم ماشینی را به دلیل ورود به محدوده طرح ترافیک جریمه می کردم که ناگهان پژوی مشکی رنگی جلوی پایم توقف کرد اعتنایی نکردم و مشغول کارم شدم تا اینکه راننده خانم پژو عینک آفتابی اش را از چشمانش برداشت و با لحنی آرام خطاب به من گفت: جناب می تونم چند لحظه وقتتون را بگیرم ؟

ابتدا توجه ای نکردم تا اینکه دوباره از من درخواست کرد یواش یواش به سمت ماشین رفتم نگاهی گذرا به او کردم از بس آرایش کرده بود نمی تونستم قیافه ی واقعی او را تشخیص بدهم سرم و پایین انداختم و گفتم :

- امرتون

+ راستش …

با خودم گفتم شاید این دختر مثل خیلی های دیگه التماس دعا داره و می خواد با چرب زبونی منو رامم بکنه تا اجازه ورود به محدوده طرح را بهش بدم

حرفش را قطع کردم و با لحنی تند به او گفتم : اگه میخوای وارد محدوده طرح بشی ، بیا برو ولی وقت منو نگیر

بعدش با عصبانیت صورتم رو برگردوندم و از ماشین او فاصله گرفتم دخترک از ماشن پیاده شد و با ناراحتی گفت :

+ من کارت تردد سیار دارم نمی خوام وارد طرح بشم

تعجب کردم سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم :

- پس چی؟

دخترک نگاه نافذش را به من دوخت و گفت :

+ چطور بگم… آخه من این مسیر را زیاد میرم و میام و همیشه شما را سر این تقاطع می بینم که تو گرما درحال انجام وظیفه اید می خواستم اول یک خسته نباشید بهتون بگم

به سرعت از رفتارم پشیمان شدم و گفتم:

- منو ببخشید فکر نمی کردم شما برای اینکار اومده باشید آخه کمتر کسی پیدا میشه که بجای فحش و ناسزا از ما تشکر بکنه

دخترک لبخندی زد و گفت :

+ اسم من ستاره است دانشجوی رشته دارو سازی شما تحصیلاتتون چیه ؟

خنده ایی کردم و گفتم : ….

دوباره نگاهش کردم برق خاصی درچشمانش دیده می شد

بهش گفتم :

- بهتره سوار ماشین ات بشی خوب نیست من و شما جلوی مردم بیش از این صحبت بکنیم آخه امکان داره فکرهای دیگه ایی بکنند

- ستاره چشمانش را تنگ کرد و گفت

+ به اونا چه من از شما خوشم اومده میخوام باهاتون صحبت کنم

ستاره راست می گفت حق با اون بود ولی لباس من مسئولیت داشت و اجازه نمی داد که به مدت طولانی با یک دختر گپ بزنیم بهش گفتم :

- وجود شما اینجا ممکنه برای من دردسر ایجاد بکنه

خندید و گفت : باشه پس فردا می بینمت

عینک آفتابی بزرگ اش را به چشمانش زد و سوار ماشین اش شد وقتی از کنارم عبور کرد برای یک لحظه شیشه ماشین را پایین آورد و گفت :

- جناب سروان خیلی خوش تیپی !

خوشبختانه یا متاسفانه فردای آنروز محل پستم تغییر کرد و به خیابان دیگه ایی منتقل شدم و مطمئن بودم که ستاره منو پیدا نخواهد کرد ولی نزدیکهای ظهر بود که ستاره با ماشین 206 آلبالویی رنگش جلوی پایم توقف کرد تا منو دید گفت:

+ فکر نمی کردی منو اینجا ببینی نه ؟

با دیدن او تعجب کردم و گفتم :

- آره از کجا منو پیدا کردی ؟

جواب داد:

+ رفتم منطقه تون و اونجا مشخصات تو را دادم و گفتم مدارک ماشینم پیش شما جا مونده اونها هم آدرس تو رو به من دادند

هیچ فکر نمی کردم که این دختر انقدر زرنگ باشه

همینطور که زبون می ریخت از زیر عینکم خوب نگاهش کردم رنگ لباسشو با رنگ ماشین اش ست کرده بود اینبار زیبا شده بود شاید بخاطر اینکه کمتر آرایش کرده بود در همین لحظه ستاره خندید و گفت :

کی پستت تموم میشه ؟

بهش گفتم : نیم ساعت دیگه

گفت : پس من همینجا منتظرت می مونم

قبض جریمه ام رو نشونش دادم و به شوخی گفتم :

- اگه بخوای اینجا بمونی با همین قبض جریمه ات می کنم

ستاره دستاشو بالا برد گفت :

+ کجا برم اینجا که جای پارک نداره

با انگشتم پارکینگی را نشان دادم و گفتم برو اونجا و بگو این افسره منو فرستاده اون موقع یک جای پارک به تو می دن

اونهم قبول کرد و رفت

ساعت نزدیکهای 2 بود که ستاره از پارکینگ بیرون اومد و با دست اشاره کرد که پستمو تمام کنم و به نزدیکش برم اما من در حال جریمه کردن بودم وقتی کارم تموم شد نگاهی به اون ور خیابون کردم ماشین ستاره بود ولی اثری از خودش نبود درهمین موقع بنز رئیس منطقه کنار ماشین ستاره توقف کرد و از آنجا که زیر تابلو پارک کرده بود رئیس ما پیاده شد تا ماشین او رو جریمه کند به سرعت به طرف ماشین دویدم و او را از این کار منع کردم خیلی به موقع رسیدم وقتی رئیس رفت موتور سوارمون که سوار بر یک موتور بی ام و گنده ای بود کنار پام توقف کرد و گفت : مسیر داریم

گفتم مسیر کی ؟

جواب داد: مسیر رفسنجانی قراره از این خیابون رد بشه باید جلوی ماشینها را بگیریم تا حاج آقا رد بشه ؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که ستاره از مغازه ایی بیرون اومد و نزدیک من شد موتور سوار حیظ ما نگاهی به من کرد و گفت این کیه بهش گفتم اسم اش ستاره است دو روزه باهاش آشنا شدم ستاره تا ما را دید سلام کرد و این موتورسوار حیظ ما زود تر از من جواب سلامش را داد و شروع به چاق سلامتی کرد و انقدر این احوالپرسی اش سوری بود که من و ستاره خندمون گرفته بود اما چیزی نگفتیم تا اینکه ماشین رفسنجانی به همراه اسکورتاش از کنار ما رد شدند یک لحظه دیدم رفسنجانی دستش را بعنوان سلام بالا برد!

فکر کنم رفسنجانی ام محو زیبایی ستاره شده بود که اینجور سلام می کرد!!

وقتی ماشین رفسنجانی از تقاطع رد شد موتورسوارمون دو دستی زد تو سر خودش و گفت : وای کی رد شد؟؟!! ، به سرعت موتورشو روشن کرد و به سرعت به دنبال مسیر حرکت کرد فرداش از تو بی سیم فهمیدم که موتور سوارمونو به دلیل سهل انگاری در ماموریتِ دیروز جریمه کردند اینم سزای کسی که با دیدن یک دختر خودشو پاک می بازه .

بگذریم وقتی سوار ماشین ستاره شدم به شوخی گفتم بزن بریم تا رهبر نیومده، اونهم پاشو روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد .

…پشت چراغ قرمز ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت :

اگه پشت یک چراغ قرمز که هیچ وقت سبز نمیشه قرار بگیری چی کار میکنی ؟

از حرف او تعجب کردم نگاهش کردم و گفتم منظورت از این سوال چیه ؟

خندید و گفت :

+ هیچی همینجوری پرسیدم

وقتی چراغ سبز شد ادامه داد:

+ گرسنه ات نیست ؟

جواب دادم :

- آره خیلی گشنمه !

+ من یک رستوران خیلی خوب می شناسم اگه بخوای بریم اونجا

خندیدم و گفتم :

- با این لباسها که نمیشه

+ مگه چشونه ؟

- با لباسهای نظامی نمیشه که به یک رستوران بریم اونموقع مردم بمون می خندند

+ بزار بخندند مگه چه عیبی داره ؟

راستی چرا یک نظامی تو جامعه ما نمی تونه مثل بقیه زندگی کنه در حالیکه در رژیم قبل اینگونه نبود؟!، نگاهش کردم و گفتم :

- بزار یه روز دیگه تا من لباس مناسب تری بپوشم

ماشین اش را جلوی بوتیکی متوقف کرد و گفت :

+ نخیر همین الان باید بریم، سایز لباست چنده ؟

… از رفتارش خوشم می اومد دختر باحالی بود

وقتی برگشت سوار ماشین شد بسته ای را به من داد و گفت بپوش ببین اندازته به سلیقه خودم خریدم

نگاهش کردم و با حالت جدی گفتم :

- برای چی اینکار را می کنی ؟

+ چون دوست دارم

- شاید من دوست نداشته باشم تو اینکار را بکنی

+ چون دوست دارم اینکار رو کردم

ادامه دارد…

دشت آخـــر

ژانویه 10, 2008

در پستهای قبلی یکی از خاطرات دوران سربازیم رو نوشتم ….

دوستان خیلی اصرار دارند که من به بخش خاطراتم بپردازم و از خاطرات س-ک-س- ی خودم بیشتر بنویسم، البته قبل از آن یادآور بشم من توانایی این را مثل بقیه دوستان ندارم که وارد ریز مقوله س-ک-س بشم و آنرا برای جلب توجه بیشتر پیچ و تاب بدهم البته راستیتش تمایلی هم به اینکار ندارم و آنرا جایز نمی دانم!

خاطرات خودم رو به چند بخش تقسیم می کنم:

1- خاطرات دوران کودکی

2- خاطرات دوران دبیرستان

3- خاطرات دوران دانشگاه

4- خاطرات دوران سربازی

اگه اجازه بدید می خوام بر خلاف روال از آخر به اول شروع کنم! یعنی از بخش دوران سربازی شروع کنم.

 

دشت آخـــر

(خاطرات خودم – دوران سربازی)

بعد از اینکه دوره آموزشی من به پایان رسید در تقسیمات کشوری شدم افسر راهنمایی رانندگی در یکی از مناطق مهم تهران و سپس بعد از گذراندن دوره ایی فشرده من و دیگر دوستانم به همراه بسته هایی از قبض جریمه راهی خیابانها (جبهه نبرد با مردم ) شدیم ، البته نا گفته ها و دردهای بسیاری از آن دوران دارم که روزی با شما در میان خواهم گذاشت.

ساعت 8 شب بود نگاهی به قبض ام کردم هنوز چند برگی از قبض جریمه ام مانده بود که باید تا ساعت 9 آنرا تمام می کردم تا بتونم برای فردا یک بسته قبض دیگه بگیرم بخاطر همین تصمیم گرفتم نیم ساعت مانده به 9 از محل پست ام به سمت منطقه (اداره راهنمایی و رانندگی منطقه …) حرکت کنم و سر راه ماشینهایی که بصورت دوبل و یا زیر تابلو توقف ممنوع ایستاده اند جریمه کنم بعد از چند دقیقه پیاده روی ماشین رنویی را دیدم که دوبله کنار خیابان ایستاده از ظاهر ماشین مشخص بود که صاحب آن وضع مالی خوبی ندارد به همین خاطر به یک تذکر اکتفا کردم و از جریمه کردن آن امتناع کردم ماشین دوم هم همین شرایط را داشت ماشین سوم نیز به همین منوال بود نگاهی به ساعت خودم انداختم یک ربع به 9 بود و من هنوز نتونسته بودم ماشینی را جریمه کنم همینطور که حرکت می کردم توجه ام به جمعیتی جلب شد که کنار سینما صف کشیده بودند خیلی شلوغ بود و ماشینها اکثرا دوبله سوبله پارک کرده بودند موقعیت خوبی بود که بتونم از این فرصت پیش امده استفاده کنم و چند برگ باقیمانده از قبضم را تمام کنم دشت اولم تویتا کمری بود که زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع ایستاده بود سهم آن سیزده هزار تومان ناقابل شد دشت دوم پژو پارسی بود که در پیاده رو پارک کرده بود سهم اونم 15000 تومان شد و همینطور دشت سوم و چهارم …

دوباره نگاه به قبضم کردم هنوز یک برگه دیگه مانده بود اما دیگر ماشینی برای جریمه کردن نمانده بود آخه مردم با دیدن من ماشین هایشون را از مهلکه دور می کردند اما به هر حال باید ماشینی را بعنوان دشت آخر جریمه می کردم مسیری را که پیموده بودم برگشتم به این امید که شاید در طول مسیر ماشینی را از قلم جا انداخته باشم اما نه همه شون را جریمه کرده بودم هنوز برای دشت آخر 3 یا 4 دقیقه ایی را دنبال ماشین می گشتم اما ماشین متخلفی را پیدا نمی کردم تا اینکه یکهو چشمم به پژو ایی افتاد که در گوشه خلوتی از یک کوچه زیر تابلو توقف ممنوع پارک شده بود با خودم گفتم اینم دشت آخر !

به سمت ماشین رفتم هوا سرد بود زیپ کاپشن چرمی ام رو بالا کشیدم دستانم می لرزید به سختی شماره ماشین را در قبض جریمه ام نوشتم مبلغ 7000 تومان بعنوان جریمه برایش درنظر گرفتم برگه جریمه را از دسته قبضم جدا کردم و آنرا روی شیشه برف پاک کن ماشین گذاشتم که ناگهان چشمم به داخل ماشین افتاد !!

دیدم پسرکی نیمه لخت صندلی جلوی ماشین را خوابانده و در حال تلمبه زدن بر روی یک دختر جوان است!

با دیدن این صحنه نمی دونستم چکار کنم چه عکس العملی نشان بدم اول خندم گرفت بعدش قیافه ایی جدی به خودم گرفتم و با دست زدم به شیشه . بیچاره پسره انقدر تو حس بود که متوجه من نشد تا اینکه دختره منو دید و با دیدن من به پسره اشاره کرد و پسرک تا روشو برگرداند و منو دید یکهو از جا پرید و به سرعت لباس اش را پوشید و از ماشین پیاده شد .

قیافه ی جدی به خودم گرفتم و با اخم بهش گفتم تو ماشین چه غلطی می کردی؟

بیچاره پسره رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود .

به من جواب داد :

هیچی جناب سروان ….

بلند داد زدم

هیچی تجاوز به یک دختر اونهم در ملا عام می دونی جرمش چیه ؟

پسرک از شدت ترس دست و پاشو گم کرده بود اون دختره نیز از خجالت سرشو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد برای اینکه پسرک را بترسونم بهش گفتم :

الان بی سیم میزنم مفاسد تا بیان شما دو تا را ببرند خجالت نمی کشی تو خیابون …

پسرک از ترس شروع کرد به التماس کردن میگفت :

من نامزد دارم اگه نامزدم بفهمه آبروم میره پدر و مادرم منو می کشن به جونی ام رحم کن هر چی بخوای بهت میدم ولی اینکار را نکن

دلم به حال پسره می سوخت اگه التماس هم نمیکرد من هیچ وقت اینکار را نمی کردم چون پسره و دختره هم مثل خیلی از دختر پسرهای دیگه نیاز به س-ک-س دارند ولی متاسفانه به دلیل محدودیتهایی که ما خانواده ها و جامعه بوجود آوردیم اونها را از این حق محروم کردیم چرا جوان ما نباید این آزادی را داشته باشند؟ وقتی دو طرف برای یک رابطه جنسی راضی هستند به من و شما چه مربوطه! چرا حکومت ما جایی را برای عشقبازی جوانان ما فراهم نمیکنه تا انها مجبور نشوند در ملاء عام دست به این کار بزنند، جوانان ما همیشه در صدد پیدا کردن مکانهایی برای برطرف کردن نیازهای س-ک-س-ی شان هستند حالا هر چند حکومت بخواهد جلوی انها را بگیرد آنها کار خودشان را میکنند اما اگه مکانهای کنترل شده ای باشه برای اجتماع جوانان و همچنین برطرف کردن نیازهای جنسی شان چه آنهایی که موافقند و مخالفند واقفند که دیگه عمر جوان ما برای برطرف کردن نیازشان به س-ک-س بی خودی تلف نمیشه و همچنین دست به اقداماتی از قبیل تجاوز به کسی که تمایل به اینکار نداره نمی زنند و همچنین وقتی مراکز کنترل شده باشه جوانان ما کمتر دچار بیماری ایدز خواهند شد درحالیکه امروزه شاهد افزایش آمار مبتلا به ایدز در میان جوانان هستیم چون خیلی از روابط جنسی که میان جوانان شایع است زیر زمینی است چون نمی توان فهمید کسانی که اکنون دچار ایدز هستند روزانه چقدر از جوانان ما را بدون اینکه خود بدانند مبتلا به این بیماری می کنند افسوس افسوس…

سرانجام وقتی به پسره گفتم از نظر من ایرادی نداره و من موقعیت شما را درک می کنم اشک تو چشماش جمع شد و صورتمو بوسید هنگامی که با لبخند ازشون جدا شدم پسره منو صدا کرد و گفت

جناب سروان یک لحظه صبر کن سپس دوید طرفم برگه ایی به من داد و گفت: این شماره تلفن منه هر وقت کاری داشتی و یا اینکه هوس یک س-ک-س نه از نوع ماشینی به سرت زد با من تماس بگیر ( تا اینکه یک روز … )

نویسنده:آرامیس

بی صبرانه منتظر نظراتتان هستم!

دختر پنجاه هزار تومانی

اکتبر 2, 2007

من شخصا روابط سکسی زیادی را از نزدیک دیده ام و تجربه کردم اما تا الان نخواسته ام آنها را برای دیگران بازگو کنم چون دیگر برای من جذابیتی ندارد ولی حالا به اصرار زیاد دوستان که می خواهند آرامیس را بیشتر بشناسند تصمیم گرفتم هراز گاهی یکی از آنها را برای شما بنویسم امیدوارم که این مسئله مرا از هدفی که برای وبلاگم تعیین و مشخص کرده ام دور نکند!

دختر پنجاه هزار تومانی

(خاطرات خودم – دوران سربازی)

 

آرامیس نیز مثل خیلی ها طعم شیرینی و تلخی سربازی را چشیده و دو سال از بهترین دورانش را در آن سپری کرده است تصمیم دارم یکی از صدها خاطره را از آن دوران برای شما دوستان بازگو کنم.

دو روزی مانده بود که دوره آموزشی ما تمام شود که به یکباره از مقامات بالا دستور رسید کسانی که هنوز دوره آموزشی شان تمام نشده فردا (که مصادف شده بود با نیمه شعبان) برای کمک به پاسگاهها و به اصطلاح برای برقراری نظم ما را روانه سطح شهر بکنند.

فردای آنروز من با چند تن از دوستانم به یکی از پاسگاهها اعزام شدیم اینجا بود که در این مدت کم یک روزه آدمهایی را به چشم دیدم که نظر مرا در مورد وضعیت اجتماعی جامعه به کلی تغییر داد.

مردی در سلول بود که بخاطر شک به زنش آنرا کشته بود و هیچ ناراحت نبود بلکه کلی هم خوشحال بود و به کارش افتخار میکرد ، دختران فراری که روی بدن هر کدام از آنها آثار زخم و کتک کاری و گاهی هم آثار تزریق مواد دیده می شد به گفته همین دختران روزی نبود که آنها مورد آزار و اذیت جنسی زندانبانها و افراد مسئول و اطلاعاتی واقع نشوند آن دختران حاضر بودند برای بدست اوردن مقداری مواد تن به هر کاری بزنند ، بخاطر همین سلول آنها شده بود خانه ایی برای عقدهها و کمبودهای افراد معتقدی که از نداشتن سکس کافی رنج می بردند و به دلیل همین اعتقادات هر شب یکی از آنها را صیغه می کردند و به آنها تجاوز می کردند و عقده های خود را که در دوران نوجوانی و گاهی هم در زندگی زناشویشان بوجود آمده بود به این طریق خالی میکردند.

در حال صحبت با دختران در زندانشان بودیم که دختری زیبا و بلند قد با موهایی مشکی نظر همه را به خود جلب کرد سپس با دستانی بسته او را داخل سلول انفرادی انداختند پیش او رفتیم ازش پرسیدم جرمت چیه؟ هنوز جواب سوالمو نداده بود که رئیس پاسگاه با دو تا از لباس شخصی ها وارد شدند تا او را از نزدیک ببینند آنها به دلیل کمبود نیرویی که داشتند از ما خواستند اعترافات و اظهارات دختر را صورت جلسه کنیم بعد از اعتراف او به دزدی و جیب زنی و تنظیم صورت جلسه نزدیک های صبح با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم از روی دلسوزی یک سری به اون دختر که نامش مریم بود بزنیم و ببینیم به چیزی احتیاج داره یا نه، وقتی ازش پرسیدیم گفت هیچ چیز جز یک نخ سیگار او را آرام نمیکنه رفیقم دست تو جیب اش کرد و یه نخ سیگار از پشت میله بهش داد مریم سیگار را به لبش گرفت و از رفیقم خواست که او را روشن کند اونهم با فندک اش سیگارش را روشن کرد مریم نگاهی گذرا به سرتاپای ما انداخت و گفت شما تازه اومدین اینجا

بهش گفتم: چطور مگه

جواب داد: من شما را تا به حال اینجا ندیدم

دوستم گفت: مگه شما چند بار اینجا اومدی ؟

مریم پک محکمی به سیگارش زد و گفت:

نمی دونم اما 5 -6 باری میشه

گفتم: اون موقع تو را برای چی گرفتند

لبخندی زد و گفت:

برای خیلی چیزها

- مثلا

+ اولین بار منو با یه پسر گرفتند پسره هیچی از س-ک-س نمی دونست اما انقدر پولدار بود که می تونست برای چندین ماه شکم مو سیر بکنه اما پدر پسره انقدر دم کلفت بود که تونست یک شبه با یک تلفن اون پسر سوسول و آزاد کنه ولی از اونجایی که من کسی را نداشتم چند روز اینجا بازداشت بودم

کمی مکث کرد و ادامه داد:

اون لباس شخصی ریشو هر کاری که می خواست با من تو زندان کرد البته منم خوشم می اومد که گیر یه آدم عقده ایی شهوتی افتاده بودم آخه اینجور افراد نمی دونی چقدر شهوتیند و موقع س-ک-س چقدر باحال میشند

مریم خندید بعد رو به ما کرد و گفت:

+ شما کِی اومدین اینجا؟

دوستم گفت:

- امروز آخه من و رفیقم دو ماهه که سربازیم و خوشبختانه فقط امروز اینجایم

از آنجا که صحبتهای آن دختر برایم جالب بود ازاش پرسیدم:

برای چی خود فروشی می کنی؟

جواب داد:

+ ای بابا شما چی می دونید تو این چند سال چه زجرهایی کشیدم و برای سیر کردن خودم مجبور به چه کارهایی که نشدم

رفیقم پرسید:

- میشه یکی شو برامون تعریف کنی ؟

+ به یه شرط که یه نخ سیگار دیگه به من بدی

قبول کردیم و او اینگونه ادامه داد :

دریکی از شبهای سرد زمستانی مثل همیشه در میدان ونک منتظر ماشینی بودم که با دادن مبلغی منو به خانه اش ببره در همین موقع بنز مشکی گرانقیمتی جلوی پایم ترمز کرد با خودم گفتم امشب شانس به من رو کرده میتونم امشب پول زیادی در بیارم درهمین موقع شیشه ماشین پایین اومدو راننده گفت:

- چقدر میگیری!

تا نگاهم به راننده افتاد خشکم زد باور نمیکنید راننده بقدری خوشگل و زیبا بود که مدتی را محو زیبایی اش شدم او چشمانی آبی با موهیی جو گندومی داشت با اینکه خودمو آرایش کرده بودم ولی در مقابل این پسره هیچی نبودم با خودم گفتم اگه قرار باشه امشب بیست تومن کاسب بشم حاضرم بیست تومن به این پسر بدم تا بتونم یه شب با اون تا صبح عشق بازی کنم وقتی سوار ماشین پسره شدم بدون اینکه یک کلمه با من حرف بزنه منو به یه باغی خارج ازشهر برد دست تو جیبش کرد و دکمه ایی را فشار داد در باغ باز شد وقتی از ماشین پیاده شدم نگاهی به سر تا سر باغ انداختم خیلی بزرگ بود استخر جکوزی همه چی داشت خیلی مجهز بود بهش گفتم من باید چکار بکنم بدون اینکه نگاهی به من بکنه گفت برو طبقه بالا اتاق سمت چپ اونجا همه چیز هست خودتو آماده کن تا بیام

من هم همینکار رو کردم دوباره خودمو آرایش کردم لباسمو عوض کردم و به سمت سالن رفتم

هنوز ننشسته بودم که پسره وارد شد ولی در دستش طنابی بود که به قلاده یک سگ وصل شده بود!

تا منو دید گفت: هی دختر لخت شو تا سگم باهات حال کنه…………

دخترک کمی مکث کرد سپس خندید و ادامه داد:

آره سگه حالشو کرد و پسره محو تماشای سگش بود و از این کار لذت می برد دست آخر پسره یه تراول پنجاه تومنی بهم داد و منو تو خیابون رها کرد!

آره دوستان افرادی هستند که انقدر پست اند که حاضرا نیاز یک دختر به س-ک-س را فدای خواسته حیوانی خود بکنند و او را آزار بدهند؛ هستند کسانی که به بهانه مبارزه با مفاسد اجتماعی دیگران را قربانی شهوت لجام گسیخته خود می کنند، من نمی گویم س- ک-س بده ولی کسی را مجبور به کاری کردند خود گناهی است بزرگ.

دوستان عزیز من لطفا نظراتتان را در این مورد بیان کنید تا در این مورد بحث کنیم و بتوانیم با کمک هم دیگه نتیجه ایی بگیریم و یا بهتر بگویم درسی بگیریم؟!

با سپاس آرامیس