Archive for the ‘خاطرات دوستان’ Category

سوت دهم: دختر حشری

ژانویه 26, 2008

سوت دهم: دختر حشری

خاطرات دوستان

آشنایی من و شیرین اینجوری بود که من شماره تلفن خودم رو تو یه گپ – خونه (چت) به یکی از دوستاش داده بودم .

یه روز سر ناهار بودم که یکی زنگ زد و گفت که شماره رو از یکی از دوستای نزدیکش گرفته من که یادم نبود در هر صورت قرار گذاشتیم که همون روز یک ساعت بعدش همدیگه رو ببینیم خیلی می ترسیدم که نکنه می خواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چون محل قرار نزدیک بود رفتم .

ظهر بود و هوا گرم ، روبروی … قرار داشتیم سر موقع اومد یه دختر قد بلند و تو نظر اول هم خوشگل خوشم اومد اما پای تلفن خیلی کلاس می گذاشت جوری که به خودم گفتم که من از پس خرج این بر نمی آم در هر صورت رفتیم پارک … خیلی ادعای درس خون بودن و با سواد و فهمیده بودن میکرد ولی من هم کم نیاوردم روز اول از خیلی چیزا گفت دختر باکره به نظر می اومد و من هم می ترسیدم حرف بدی بزنم خودش هم از بقیه دخترها بد می گفت سرتونو درد نیارم اون روز کلی با هم گشت زدیم وخیلی خسته شده بودیم اخرش شماره خودشو بهم داد و برای فردا تو پارک … قرار گذاشتیم .

همون فرداش یه ذره با من احساس راحتی بیشتری کرد وقتی تو پارک با هم ور می رفتیم فکر می کردم قصدی نداره ولی شب که برگشتم خونه زنگ زد و حرف س-ک-س رو پیش کشید یادم نیس چی شد که گفت من پرده حلقوی دارم پرسیدم یعنی چه گفت هر چی س-ک-س کنم معلوم نمیشه و تا بچه از شکمم خارج نشه پرده ام پاره نمیشه .

من دیگه فهمیدم که طرف باید خیلی وارد باشه بعد گفتش که قبلا س-ک-س داشته ولی فقط با بوی فریند(دوست پسر) قبلی اش، حدس زدم راست میگه ….

از من خیلی خوشش اومده بود دیگه کلاس گذاشتنش مهم نبود دختر مایه داری بود اما یه طوری تازه به دوران رسیده به نظر می رسید .

روز سوم آشنایی من برای شام خونه یکی از دوستام دعوت شده بودم و نشد که قرار بذاریم اما اومد تو کوچه مون و تا دم خونه دوستم باهام بود بعدش برای فردا قرار گذاشتیم تو همون پارک .

فرداش تو همون پارک نشسته بودیم البته یه جای خیلی خلوتی یه تی شرت تنم بود بهم گفت زیر تی شرتت زیر پوش داری ؟ گفتم نه گفت ببینم من هم زدم بالا سر شرتم بیرون بود گفت پس کیرت کو ؟

من جواب نداشتم دست انداخت رو شلوارم کیرم رفته بود پایین گفت کجاس؟ گفتم دستتو بنداز گفت چرا؟ باز دست زد و کیرمو پیدا نکرد چون پایین بود گفتم صبر کن تا بیارمش بالا کیرم شق شده بود از رو شلوار باهاش بازی می کرد دکمه هامو باز کردم چیزی هم نگفتم از زیر دست کرد و کیرمو گرفت ول کن هم نبود منهم داشتم می مردم چون که خیلی هال می داد خلوت خلوت بود جای دید هم نبود یه دفعه کیرمو در اورد من خودم ترسیدم گفتم اگه یکی بیاد چی ؟ جواب مو نداد و کیرمو کرد تو دهنش وای الانه که آبم بیاد کیرم راست راست ایستاده تا حالا کسی برام اینکارا رو نکرده بود ابم نیومد چون خودش یه لحظه به خودش اومد که نکنه کسی بیاد ، پا شدیم رفتیم یه تاکسی گرفتیم اما تو تاکسی هم ول نمیکرد هی از رو شلوار با کیرم ور می رفت تا اینکه یکی زدم رو دستش که ناراحت شد گفتم آخه راننده از تو آینه ما را می بینه، خلاصه بعد هر کی رفت خونش . تو خونه داشتم از شق درد می مردم چون آبم نیومده بود .

حالا روز چهار شنبه بود و می دونستم که روز جمعه خونه خلوت می شه زنگ زدم و برای روز جمعه گفتم که بیاد خونه ما ، شانس بد ما روز جمعه سرما خوردم ولی بی خیال شدم رفتم بیرون و یه بسته کاندوم سه تایی خریدم با یه ذره خوردنی و اومدم خونه و آماده شدم که ازش پذیرایی کنم .

وقتی اومد بردمش توی اتاق خودم و از چیزهایی که خریده بودم تعارفش کردم ولی نخورد مانتوشو در اورد گفت لباسم خوشگله ؟ گفتم آره خیلی .یه بلوز و دامن مشکی بود که توری هم داشت یه نگاه به پاهاش کردم دیدم خیلی سفید هستن من رو تخت نشسته بودم اومد جلو بغلم کرد و ازم لب گرفت .خیلی تو فرنچ کیسینگ ماهر بود مدت خیلی زیادی هی لب میگرفت زبونشو می کرد توی دهنم زبونمو مک می زد و من هم زبونشو مک می زدم . بعد لخت شدیم کرستشو باهم باز کردیم پستوناشو که می خوردم یه صدایی از خودش در می اورد که انگار با ده نفر یکجا س-ک-س داره بعد شرتشو کشیدم پایین و با یک انگشت کردم تو کس اش بعد دو تا از انگشتامو کردم و تو فشار دادم تا جایی که جا داشت، خیلی داد و بیداد می کرد عاشقانه نگاه میکرد و جیغ می کشید می گفت تا ته تا ته بکن تو ! بیا جلو که ببوسمت! اونقد جیغ می زد که می ترسیدم همسایه ها بشنون خودم یه شرتک پام بود کشیدمش پایین و از پاهام درش اوردم یه کاندم زدم رو کیرم و با اینکه هنوز کامل شق نشده بود کردمش تو کس اش گفتم چرا کس ات وا نمیشه ؟ آخه خیلی تنگ بود گفت تا تو نخوریش راه نمی ده می گفت تو باید یاد بگیری که اول کس را بلیسی و بخوری و بعد بری تو دروازه !

خلاصه بعد برگشت و گفت از پشت بکن توش ایندفعه کیرم راحت رفت تو کس اش و شروع کردم به کردنش

خیلی هم خسته بودم چون سرما خوردگی داشتم باسن اش هم جلوم بود و خیلی قشنگ همینطور که می کردمش با دست محکم می زدم روش طوری که خیلی سرخ شده بود اما او کیف می کرد و هی اه اوه می کرد بعد بیرون کشیدمش و او منو رو کمر برگردوند و کاندوم رو در آورد و برام ساک زد و دیدم که یه طوری شده یعنی حساب حشری دیگه حشری شده بود گفت بازم کاندوم داری یکی دادم تو دستش خودش واسم کاندوم زد و نشست رو کیرم و مثل اسب سوارها بالا و پایین می رفت بعد از مدتی دیدم جیغ عجیبی کشید و یه لرزی تو تنش افتاد گفت از تو که هنوز نیومده ؟ گفتم نه، پا شد و اومد با دستاش شروع کرد برام جلق زدن (البته بدون کاندوم) که یهو آبم اومد زد بیرون و رو دستش ریخت، رفت کلینکس آورد و دست خودش و سر کیرم و شکمم رو تمیز کرد بعدش هم اشکالاتمو تو س-ک-س بهم گفت .

مهدی- ر

سوت نهم: فانتزی استمنا

اکتبر 4, 2007

سوت نهم: فانتزی استمنا

خاطرات دوستان

 

یکی از فانتزیهای من، وقتی که با خودم ور می رم و حال میکنم اینکه جلو چشم شوهرم بطور همزمان با چندین مرد غریبه سکس داشته باشم سکس دسته جمعی و بقولی سکس گروهی، که تو مرکز کلی دست و پا لب و لوچه و کیرو خایه باشم، که همه تحریکات جنسی قابل تصور را همزمان حس کنم که چندین مرد حشری با کیرهای راست شده و خایه های آویزان شده بجونم بیفتن و تا دلشون بخواد منو بکنن .

دیشب همچو شبی بود شبی بیاد فانتزی عزیزم بیفتم. محمود طبق معمول رفت که به دوستاش سر بزنه و بعد از کلی سیگار کشیدن و تو سر و کله هم زدن ساعتهای 2 – 3 شب بیاد خونه . زود رفتم تو رختخواب . تو تخت بزرگی لخت و عریون دراز کشیده ام یه نفر لای پاهام رفته و داره چوچوله و در بهشتی می لیسه دوتا مرد یکی سمت چپ و یکی سمت راستم دراز کشیده هر کدوم داره با زبونش یه طرف صورت وگوشم رو می بوسه و می لیسه و با دست دیگر دارن نوک پستونامو می چلونن تو هر یکی دستم یک کیر سفت و سخت گرفته ام و به این فکر می کنم که بزودی همه این کیرا منو اشغال می کنن .

محمود کنار تخت  رو یه صندلی نشسته از صحنه ای که می بینه کیف می کنه و داره با کیر شق شده اش ور میره بلند میشه و میاد جلو بر می گردم و رو دو زانو و  دو دستم قرار می گیرم و باسنم را به عقب هل می دهم طوری که بهشتی ام از پشت کاملا بیرون بزنه محمود کیرشو می زاره تو دهنم و دهنم و می گاد یکی کیر دراز و کلفتش را ته در بهشتی ام فرو میکنه یکی دیگه جلو صورتم داره جلق می زنه و یکی سرشو برده زیر شکمم داره چوچوله ام را می لیسه،

آه آه آه…… دارم از هوس می میرم نفسم می گیرد و یکهو محمود آبش را در حلقو مم می ریزد یکی تو کس ملتهبم و دو تای دیگه آبشون را تو صورتم .

سوت هشتم: انــــتــــــــظـار

اکتبر 4, 2007

سوت هشتم: انــــتــــــــظـار

خاطرات دوستان

 

 با عجله خود را از ایستگاه قطار به خانه می رسانم این عادت همیشگی من است در انتظارم ؟ حتما سالهاست که انتظاری سنگین را با خود حمل می کنم نامه ایی با خبری خوش یا بد و غیر مترقبه ؟ یا خبری از حادثه و حوادثی که ته دلم می دانم روزی به سراغم خواهد آمد ؟ مرگ مادر ؟ تصادف برادر؟  یا عوض شدن حکومت ؟

هفته پیش  که از تنهایی کلافه شده بودم یک اگاهی آشنایی به روزنامه محلی دادم :

مردی 45 ساله اهل خاورمیانه خوش تیپ غیر مذهبی دارای کار و خانه علاقه من به آشنایی با زنی مهربان 45 – 30 ساله، در را که باز کردم فوری خم شده و بسته نامه ها را برداشتم پاکت خاکستری و با آدرس ارسالی روزنامه محلی توجه ام را جلب کرد بیاد آگهی خودم افتادم آنرا باز کردم دو جوابیه به آگهی ام برایم ارسال کرده بودند .

قرار و مدار  ودیدار با rose  که یکی از جواب دهندگان بود سه هفته طول کشید و دیشب همدیگر رو دیدم  ابتدا احترام و ادب فراوان و بعد پیکی به همراه موسیقی dvorak

لب گرفتن ها و مالیدنها کلی طول کشید می خواستم جلوتر بروم، مانعم شد از من خواست جلویش بایستم اطاعت کردم دست کرد و زیب شلوارم را باز کرد کیرم را بدست گرفت و با حوصله و دقت آنرا لیسید سر کیرم را، خایه هایم را، ته کیرم را، پیراهنش را در آورد سینه بند نداشت کیرم را به سینهاش نزدیک کرد سر کیرم را می مکید و با دست دیگرش ته آن را جلق می زد ابم که می امد سینه اش را نزدیکتر اورد اسپرمهایم سینه هایش را خیس کرده بود با دستش اب پاشیده روی سینه اش را بیشتر به سینه و پستانهایش مالید آهی عمیق کشید سیگاری آتش زد و ته مانده شراب را از لیوان سر کشید.

 

یوسف – ف

سوت هفتم: مرد ایرانی

اکتبر 4, 2007

سوت هفتم: مرد ایرانی

خاطرات دوستان

 

دوستم رضا می دونست که من از مردان ایرانی کمی مسن خوشم می آید . روزی زنگ زد و گفت تصادفی در یک جشن ایرانی تو برلین با یک آقای ایرانی آشنا شده و اضافه کرد که تو براش جون میدی چون میدونه من از چه تیپهایی خوشم می آید.

خود رضا 35 ساله است و از همسن و سالهای خودش خوشش می آید.

کنجکاو شدم و خواستم که این آقای ایرانی را ببینم اما چطوری؟ خدا میدونه تا اینکه رضا گفت که این آقا اهل شعر و شاعری است و می تونه به او بگه که یک دوست اهل مطالعه داره (یعنی که من باشم). شاید یارو علاقه به آشنایی داشته باشه . اینطور هم شد و ما یک قرار ملاقات در خانه من گذاشتیم .

این آقا حدودا 56 ساله قبلا حدود سه سال در آلمان با زن و بچه زندگی میکرده اما از زنش جدا میشه و به ایران برمیگرده و حالا دوباره سری به اینجا زده .

روز تعطیلی من است و خودم را آماده می کنم که او (اسمش را محمد علی میگذارم) را در خانه ببینم هم کنجکاو هستم هم حشری . زنگ در به صدا در آمد یکهو دلم می ریزد و با عجله در را باز می کنم.

رضا درست گفته بود  محمد علی حرف نداشت. موهای جو گندمی صورتی با رنگ روشن بینی خوش ترکیب ، سبیلی سیاه و کلفت و لبخندی بسیار مهربان آمیز.

بعد از وارد شدن و چاق سلامتی کردن یکهو می گوید: تو که درست هم تیپ من هستی اما پسرجان بگو ببینم من هم تیپ شما هستم

از این همه صراحت کلام و شاید هم تا حدودی پرویی ماتم می برد هر چند که ته دلم از گفتنش خوشم آمده !

با خنده می گویم : شنیدم از شعر خوشتان می آید . می گوید فرصت برای شعر زیاد است ولی برای کنار یار نشستن کم و اگر دست دهد باید آنرا گرامی داشت .

از آشپزخانه با سینی چای بر می گردم دارد به تابلوهای خانه ام نظر می اندازد . همچین که بر می گردد دزدکی به به گیر بوکس اش (زیپ شلوارش) نگاهی می اندازم می بینم اونجا حسابی ورم کرده می نشینیم و با هم چای میخوریم و از اینور آنور حرف می زنیم . شاشم میگیرد و به دستشویی می روم وقتی بر میگردم دستش را بسویم باز می کند و می خواهد که نزدیکش بروم . نزدیکش می شوم دستش را پشت کمرم می کشد و با دست دیگرش کیر شق شده ام را در شلوار نوازش می کند . هم کمی خجالت می کشم  و هم از رفتارش خوشم آمده. میبینم  که او هم حسابی حشری شده و برای دیدن کیرش لحظه شماری میکنم، کمربندم را باز می کند و شلوارم را پایین می کشد و بعد شرتم را هم . کیرم را در دهانش فرو می کند، بعد زیپ خودش را هم باز میکند و کیر دراز و کلفتش را بیرون می اندازد دستش را بسمت کیرم می برد و با دست خودش یواش با کون من بازی میکند خم میشوم و لبی حسابی از او میگیرم می گوید اتاق خواب کجاست؟ با هم آنجا می رویم مرا روی کمر خواباند و حسابی کیرم را مکید بعد پشتم را لیسید تا به کونم رسید که حسابی لذت بردم بعد روی کمر خوابیدم روی سینه ام نشست و گفت حالا کیر ایرونی بخور. آه که نمی تونستم همه کیرش را در دهانم داشته باشم چون هم خیلی کلفت بود و هم دراز . بعد جا عوض کردیم و من روی سینه اش نشستم . انگشتش را در کونم فرو برد و هی کیرم را می مکید از من خواست که موقع آمدن آبم را روی سینه پشم الویش بریزم . و بعد از مدت کوتاهی جیغ بلندی از هوس کشیدم و سینه اش را پوشیده از آب کیرم کردم . حسابی کیف میکرد. بعد مرا روی شکم خواباند کیر بزرگش را یواش یواش در کونم فرو برد دست راستش را زیر شکمم کرد و کیرم را در دستش گرفت و هی مرا می گایید، کیرم دوباره در دستش شق شد و چند لحظه بعد همزمان اون کون مرا آبیاری کرد و من دست راستش را.

سوت ششم: میخ اسلام در سرزمین کفر

اکتبر 4, 2007

سوت ششم: میخ اسلام در سرزمین کفر

خاطرات دوستان

دو سال پیش برای دو هفته مرخصی به ایتالیا رفتم روزها را به گشت و گذار و دیدن جاهای تاریخی و زیباییهای شهر روم می گذراندم و شبها تا ساعتهای 10 – 11 در کافه و یا رستورانی تا بعد دو ساعت در رختخواب را صرف خواندن کتابی و یا تاریخچه محلی که قرار بود فردا ببینم صرف کنم.

مشکلی که یک توریست ممکن است در ایتالیا داشته باشد اینکه خیلی از مردم انگلیسی حرف نمی زنند و اگر تو این وسط کسی را گیر بیاوری که انگلیسی بلد باشد خود نعمتی است.

بعد از چند شب و روز تصمیم گرفتم به یکی از بارهای گی های ایتالیا بروم با هزار زحمت جایی را پیدا کردم و وارد شدم آه نمی دانید چه مردان زیبا و خوش تیپی بدبختی اینکه کمتر کسی انگلیسی می دانست.

تا اینکه متوجه شدم مردی به فاصله 10 – 12 قدمی دارد به من نگاه می کند خوش تیپ بود و حدودا 45 ساله به هر حال بعد از مدتی نزدیکتر امد و شروع به صحبت کردیم دیدم یارو آمریکایی است و او هم اینجا توریست است وقتی به او گفتم که من ایرانی هستم و در آمریکا زندگی می کنم خیلی خوشحال شد و گفت که از گی های خاورمیانه خیلی خوشش می آید اما هیچ وقت با مردی از خاورمیانه سکس نداشته . گفت سابقا کشیش کاتولیک بوده و بخاطر همجنس گرایی اش کلیسا را ترک کرده و حالا با یک سازمان کمک به بیماران ایدز کار می کند . همینطور که حرف می زد چشمهایم لای پاهایش لغزیدند و یارو سریع متوجه شد چرا که دیدم خیلی یواش و با احتیاط با دستش کیرش را می خاراند در عین حال که با چشمانی پر هوس نگاهم می کرد کمی خجالت کشیدم ولی در عین حال حسابی هوسی شده بودم سرتان را درد نیاورم شب با هم به هتل رفتیم و بعد از نوشیدن شرابی به هم به رختخواب رفتیم هیچ وقت تو عمرم اینهمه از لب گرفتن لذت نبرده ام که با این مرد زیبای امریکایی ، و او هم همین اعتراف را کرد.

زبانش در دهانم بود کیر بزرگش در دستم و کونم جولانگاه دست دیگرش بود.

بعد از مدتی مرا روی کمر خواباند پاهایم را روی شانه هایش انداخت و کیرش (با کاپوت) را در کونم گذاشت گفت من مسیحی هیچ وقت یک مسلمان را نکرده ام همین نطور که کونم در برابرش باز بود گفتم تا می تونی میخ خود را در سرزمین اسلام فرو کن و فرو کرد کیر کلفت و بزرگش را و چه فرو کردنی و دردی همراه با لذتی توصیف نشدنی بجانم ریخت.

سوت پنجم: رویایی در بیداری

اکتبر 4, 2007

سوت پنجم: رویایی در بیداری

( این داستان واقعیست )

خاطرات دوستان

همیشه دلم می خواست یه دوست خیلی خوبی داشته باشم دوستی که باهاش راحت باشم هم جواب سوالاتم رو بده و هم مورد اطمینان باشه هم بتونم دوستش داشته باشم . اما تا دانشگاه از این نعمت محروم بودم تا سال دوم هم که اینهمه پسرهای توپ می دیدم اما انگار بختم بسته شده بود با اینکه دانشگاه پسرهای خوبی داره اما نمی دونم چرا نشد که نشد تا موقعی که پدرم با یکی از همکارانش قرار ناهار گذاشت دوست پدرم آمد و پسرش را هم همراه آورده بود اسمش امیر بود .

چشمم که بهش افتاد برق زد اما معلوم بود از من جوانتره اما خیلی بحال بود هم اینکه تو خودش بود و هم خیلی ریلکس بود .

خلاصه هی می خواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم می دونستم پسرها بیشترشون از سگ خوششون می یاد از مارشال بهش گفتم حاضر شد برای دیدن سگم مارشال به حیاط بیاد . اونجا سر صحبت را باهاش بازکردم همونجور که حدس می زدم دو سال از من کوچکتر بود اما قد بلند با وزن متناسب موهای خرمایی و چشای عسلی داشت درست همونجور که دوست داشتم بود یه مانکن حسابی خلاصه آنروز گذشت اما حرف خاصی بین ما رد و بدل نشد بجز مسائل عادی اما موقع رفتن دیدم که نمیشه اینهمه سال صبر اگه این هم بره دیگه سرم کلاه رفته البته خودش هم مصر بود اما شاید چون کمی ازش بزرگتر بودم یه کمی ترس داشت خلاصه بعد از ظهر که پدرش داشت می رفت اومد که از اتاقم بره بیرون با خودم گفتم غرور رو را بذارم کنار و یه حرکتی به نفع خودم بکنم بهش گفتم بیا تو چشمم فوت کن آشغال رفته ! اونم بچه زرنگی بود خوشم اومد محکم صورتمو با دو تا دستاش گرفت دستاش یخ بودن از اونایی که من خوشم می یاد خلاصه نزدیک شده بود و داشت تو چشام نگا میکرد نفسش منو از خود بیخود کرده بود بوی خوبی می داد خیلی حال کردم وقتی فوت کرد دستام دور مچ دستاش بودن با فوتش چشام پر اشک شدن گفتم دیدی چکار کردی ببوس که از دلم بره ! اونم یه بوس خفیف رو پیشونی ام گذاشت اصلا بهش نمی اومد زیر 24 باشه و اینقدر با فهم، اونا رفتن از کار خودم راضی بودم یه روز بهش تلفن کردم که حالشو بپرسم اونم منو دعوت کرد که برم خونه شون دیدم که الان نمیشه گذاشتم برا روز دوشنبه که یه استاد باحال داشتیم می دونین استادمون چی می گفت ؟ می گفت تو یه کم لاغر هستی بهت توصیه می کنم یه دوست پسری بگیری که به جسمت ضرر وارد نشه خلاصه روز دوشنبه به استاد حالی کردم که چرا از درسم جیم می شم . رفتم خونه امیر اینا البته خیلی هم دلهره داشتم اما تا دیدمش همه چی یادم رفت منو برد تو اتاقش گفت میشه در رو فقل کنم ؟ با این حرفش داشت به من اطمینان می داد انگار می دونست که دلهره دارم و عین یه نفر خیلی وارد شروع کرد به حرف زدن . وقتی خیالش راحت شد که دیگه دلهره ندارم آمد و کنارم نشست و همینجور با هم از اوضاع و احوال حرف می زدیم دیگه طاقت نداشتم کنار هم بودیم احساسش میکردم اما عین سنگ بود می دونستم می خواد که من شروع کنم آخه ترس رو تو چشام دیده بود خیلی وارد بود اصلا بهش نمی اومد که انقدر با تجربه باشه خلاصه همینجور که حرف می زد دستش رو گرفتم دیگه ترسم ریخته بود اما دلم می خواست یه جوری براش محدودیت بذارم نمی خواستم به خاطر یه تجربه آینده خودمو از دست بدم اما اینو نمی تونستم بهش بگم خلاصه همینجور که با لبخند حرف می زد و من به چشاش خیره بودم نگاهم رو لغزوندم رو لباش و دندونهای سفید و مرتبش . نگاهم را همینطور پایین تر آوردم تا رسید به چونه اش و ریش کم رنگی که زیر چونه اش بود وااااااااااایییییییییییییی من عاشق این ریشها بودم همیشه دلم می خواست گازشون بگیرم خلاصه یه لحظه چشامو بستم تا بهش بفهمونم که ناگهان شیرینی بوسه ش رو رو لبام حس کردم خشک و سرد داشت لباشو عقب می کشید که دنبالش کردم و رو هوا ایندفعه بوسه اش کنج لبم نشست حرکات موزونی داشت عینتو فیلمها آهسته و با عشق بوسه سوم را تحویلم داد که ایندفعه از میون لباش خیسی زبونش رو حس کردم یخ کرده بودم منم زبونم را آزاد کردم زبونم عین یه زبون اماتور و تشنه رو لباش لیز می خورد صورتم رو با دستاش گرفت نزدیکتز آمد زبونش رو سیخ کرد و از میان لبام با یه فشار خفیف زبونشو فرستاد تو دهنم .

دیگه حس می کردم که شورتم خیس شده فشارم داشت پایین می امد آروم خودمو ول کردم رو تخت داشتم دیونه می شدم همونجوری بود که انتظار داشتم خیلی احساس خوبی بود امیر هم که انگار اینو فهمیده بود که درون من چی می گذره خوابید بغلم و دستشو گذاشت زیر سرم از دماغم شروع کرد به بوسیدن با اون بوسه های خیس عقل از کله ام پریده بود اومد رو لبام بعدش هم زبونش رو صورتم سر خورد تا چونه زیر گلو گردن گوش و … تمام بدنم مور مور می شد دستم تو موهاش بود موهاشو از شدت هوس میکشیدم زبونش که پایین تر رفت به خودم غلبه کردم و شروع کردم به کندن لباسها اما سوتین و شلوارم رو نگه داشتم چون می خواستم که حودش اونا رو در بیاره با هوس تر و شیرین تر می شد اما یه لحظه پشیمون شدم می ترسیدم که او اینکار رونکنه آخه اونقدر با فکرو احساس جلومی رفت که معلوم بود کاملا به خودش تسلط داره و با فکر عمل میکنه به همین دلیل احساس اطینان بیشتری میکردم و این باعث می شد که خودم رو هر چه بیشتر ول بدم و همه حواسم رو روی س-ک-س متمرکز کنم.

امیر آروم زبونشو بین شکاف سینه ام می کشید سینه ام خیس شده بود دستش پشتم بود منتظر بودم که سوتینم رو باز کنه هر چه من بیشتر عجله می کردم اون آرومتر و یواشتر رفتار می کرد شیطون فهمیده بود که با اینکارش هی منو دیونه تر میکنه بالا تنه ام را از رو تخت بلند کرد رفت پشتم و با دستاش نه بلکه با لباش و دندوناش گره سوتینم را باز کرد وای چقدر وارد بود ، چشمامو بسته بودم که درست حسابی برم تو حال سوتین را که باز کرد منو آروم رو تخت خواباند . آمد و زبونش رو کمی تیز کرد و گذاشت زیر سینه ام و با یک فشار یکنواخت زبونشو کشید بالا بین پستونا تا زیرگردنم واااااااااای تمام تنم به لرزه عجیب و نا آشنایی با عالی ترین احساسات ممکن افتاد دستام بی حس و نفسم تند تند شده بود دیگه فهمیدم که ارگاسم شده ام اونم گویا فهمید آروم یه بوسه رو سینه ام کاشت و اومد بالا وگفت خوشت اومد ؟ اصلا قدرت حرف زدن نداشتم رفت و یه شکلات باز کرد و بهم داد چقدر باحال بود چقدر خوب می دونست که تو اون لحظه چی می خوام با خوشحالی اومدم شکلات رو بگیرم که گفت : اگه اجازه میدی خودم بهت می دم شکلات رو باز کرد گذاشت لای لباش و آروم به لبام نزدیک شد و هلش داد تو دهنم تازه داشتم به خودم می اومدم که دیدم دوباره زبونش با اون بوسه های خوب رو صورتم راه افتاد رفت پایین تا پستونام رسید نوک پستونامو خوب مکید رفت پایین تر دستشو گذاشت رو دکمه شلوارم که باز کنه گفتم نه خواهش می کنم تا اینجا کافیه گفت باشه ، اصلا باورم نمی شد که از خودش بگذره

گفت می ذاری دستم روش باشه ؟

گفتم مانعی نداره

دستشو اروم از تو شلوارم و از زیر شرتم فرستاد تو اما خیسی لای پاهام داشت انگشتشو می کشید تو اصلا دستش تکون نمی خورد هر لحظه از کارش بیشتر لذت می بردم و از احترامی که به من داشت تو دلم تحسین اش میکردم، انگشت وسط دستش رو دهانه کس ام بود داشتم دیونه می شدم گفتم تو منو از رو بردی شلوارم رو کشیدم پایین و گفتم تا یکساعت هر کاری می خواهی بکن دیگه هیچ چیز برام مهم نبود گفت باشه فقط نگاهت می کنم و می بوسمت . وااااای با این حرفاش منو آتیش می زد فقط به فکر حال کردن من بود دوباره از بالا شروع کرد به بوسیدن از هیچ نقطه ایی از بدنم نمی گذشت اونم یواش و با حوصله رسید به لبه شرتم زبونشو از زیر شرت فرستاد اون تو دیگه تو عالم خلسه بود کمکش کردم که شرتم و در بیاره پاهامو داد بالا اینو فقط تو فیلمها دیده بودم باورم نمی شد زبونشو از سوراخ پشت کشید بالا تا بالای کس ام و هی این حرکت رو تکرار می کرد دفعه چهارم دیگه طاقت نیاوردم و دوباره ارگاسم شدم.

آمد و اروم بغلم خوابید موهامو نوازش می کرد گفت ببخشید گفتم تو ارضا نشدی گفت اول تو رو راضی کنم بعدش خودم خدایا دیگه داشت گریه ام می گرفت گفت اگه حاضری یه حال دیگه بهت بدم جوابش رو از ته نگاهم گرفت و دوباره شروع کرد اینبار منو برگردوند رو شکم و تمام پشتم رو لیسید تا باسن ام بعدش لای باسن تا دم سوراخ پشت منو برگردوند و زبونشو سیخ کرد و فرستاد تو کس ام سریع بیرون کشید و دو سه تا لیس زد بعدش پا شد نگاهش کردم دیدم رنگ چشاش برگشته با خودم گفتم همین حالاست که از من بخواد که بذارم منو بکنه اما چیزی نگفت لبخندی تحویلم داد و از زیر تخت یه قوطی آبجو در آورد و بازش کرد و آروم ریخت رو من یخ کردم با این شوک سرد شدم شروع کرد به لیسیدن کف آبجو رو تنم خدایا اینو از کجا فرستاده بودی ؟ تو خواب هم نمی دیدم یکی اینقدر به من حال بده

خلاصه همه آثار آبجو رو از تنم لیسید تا به پاهام رسید پاهامو به هم فشار داد طوری که بسته شدن با یه حالت گودی تو وسط همونجا دوباره آبجو ریخت آبجو در بالای کس ام وسط گودی پاهام کف زیادی کرده بود شروع کرد به نوشیدن آبجو از ته گود من فقط دستام رو روی صورتم گرفته بودم شوکه شده بودم که یکهو شنیدم دم گوش من میگه ببخشید ناراحتت کردم ؟ گفتم نه عشق من فقط دارم سکته می کنم گفت : اگه خسته شدی برم اونور ؟ گفتم خودت چی ؟ گفت نگران نباش برای بعد، گفتم خیلی دوستت دارم یه چرخ زدم و اومدم روش و بوسیدمش گفت اگه خسته ایی بخواب گفتم حرف نباشه دیگه طاقت نداشتم گفتم منم باید اونو به ارگاسم برسونم، شروع کردم به بوسیدنش دیدم قلقلش می یاد چشاش بسته بود یواشکی دستاشو با سوتین از بالا بستم به تاج تخت اش دیگه داشتم عشق می کردم نمی تونست تکون بخوره تمام لباساشو در اوردم بعد از رو پیشونیش شروع کرد به بوسیدن و راهم رو همینطوری به پایین رو تن اش ادامه دادم تا سینه هاش که رسیدم صداش در اومد هبود صدای قشنگ اش هنوز تو گوشم هست به پاهاش که رسیدم صداش بیشتر منو حشری میکرد دلم می خواست از جون برایش مایه بذارم لای پاهاش که رسیدم چشمم به کیرش افتاد که سرش کمی خیس بود اولین بارم بود که یک کیر واقعی می دیدم خیلی دوست داشتنی بود اونم مال جیگر خودم اولش بدم می اومد بذارم تو دهنم اما بخاطر اون باید این کار رو می کردم دلم رو زدم به دریا و زبونمو گذاشتم رو سر کیرش دوست داشتنی تر و با مزه تر از اینها بود . داغ و نرم و لیز از همه مهمتر بوی ادکلن می داد دیویدف زده بود بردمش تو دهنم و شروع کردم به مکیدن سر کیرش خیلی باحال بود چه لذتی دیگه ترسم ریخته بود تا اونجا که تونستم قورتش دادم دلم می خواست تا فردا هم تو دهنم باشه، خلاصه هرچی تو فیلمها دیده بودم براش پیاده کردم بعد رفتم رو شکمش رو لیسیدن خیس خیس بودم کیر اون هم خیس بود آروم کیرش را با سوراخ کس ام میزون کردم و یواش برش فرود آمدم تا سر کیرش درست دم سوراخم بود فشار زیادی لازم نبود اصلا تو خودم قورتش دادم چه لذتی چه عشقی چه کیفی چه حالی چه وعده و دیداری ، چشمم را بی اختیار بستم و همزمان با هم آهی از لذت کشیدیم شروع کردم بالا و پایین رفتن صعود و فرود به آسمانها و ابرها زمینی در کار نبود چند لحظه بعد که آبش داشت می اومد تکانی بخودش داشت و کیرش را بیرون کشید سرم را پایین انداختم که نگاه کنم درست تو همین لحظه فوران اسپرم های امیر شورت و سینه من و سینه صورت خودش را پوشاند.

لحظه خیلی دوست داشتنی ای بود که به من خیلی حال داد.

دو سال با امیر دوست بودم و بهترین تجربیات سکس ای خودم را از آن سالها دارم به دلایل مختلفی دو سال است که ازدواج کردم اماتجربه س-ک-س با امیر را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد چون مزه س-ک-س با امیر را در زندگی خانوادگی خود احساس نکرده ام.

امیدوارم تجربه من و امیر رعایت حال همدیگر ، احترام به هم ، خودخواه نبودن و عجله نکردن در س-ک-س بدرد همه خوانندگان بخورد!

سوت چهارم: خوردن یا مکیدن

سپتامبر 30, 2007

سوت چهارم: خوردن یا مکیدن

خاطرات دوستان

من همیشه فکر می کردن که کیر مکیدن هم از همان کارهای کثیف غربی است و نظر مساعدی نسبت به ان نداشتم . فکر اینکه مثلا روزی زنم هوس کند و بخواهد کیرم را بمکد اصلا به ذهنم خطور نمی کرد کلا صحبت از چنین چیزی بین ما دو تا غیر ممکن بود . من نمی دانم دیگر زوجهای ایرانی چطور به این مسئله نگاه می کنند : اما با خواندن مطلبی در یکی از نشریات خارجی متوجه شدم که کیر مکیدن یا قول بعضی ها کیر خوردن اصلا یک پدیده چینی – ژاپنی است و از آنجا به غرب آمده . آنهم از اواخر قرن نوزدهم

کنجکاو شده و بر آن شدم که مسئله را بشکلی با زنم مطرح کنم اما با این همه سال که از ازدواج ما می گذرد و سکس داشتن ما ماه به ماه (اگه نه سال به سال) اتفاق می افتد و آنهم خیلی رسمی چنین دل و جراتی نداشتم . بالاخره تصمیم گرفتم هر طور شده مزه اینکار را بچشم .

حوالی نیمه شب چهارشنبه بود که با ماشین از خانه بیرون زدم و به روسپی خانه ای که محلش را قبلا پیدا کرده بودم سر زدم . زنی حوالی سی ساله نصیبم شد گفتم من هیچی نمی خوام به جز یک چیز و آن که کیرم را مک بزند ، گفت: به شرط اینکه از کاپوت استفاده کنی .کار آسانی نبود اما چاره ایی نداشتم بعد از کمی ور رفتن با تن و سینه هایش راست کردم کاپوتی را باز کرد و غلاف کیرم کرد با دست راستش ته هر دو تخمم را گرفت و با دست چپش ته کیرم را دهانش را به کیرم نزدیک کرد و تا ته آنرا در دهانش فرو کرد و یواش بیرون کشید و همین کار را ادامه داد. در ضمن موقع بلعیدن کیر با دست راستش که تخم هایم را گرفته بود با حرکاتی خفیف تخمم را می کشید که شقی کیرم را در دهانش بیشتر میکرد و موقع بیرون کشیدن با زبانش قسمت زیرین آلتم را نوازش می داد بعد از چند نوبت از شدت هوسی که تا به حال تو عمرم حس نکرده بودم ، جیغ آه مانندی کشیدم و ….

نویسنده : ناشناس

سوت سوم :نوشته های یک فاحشه (قسمت دوم)

سپتامبر 30, 2007

سوت سوم :نوشته های یک فاحشه (قسمت دوم)

خاطرات دوستان

اول دست پاچه بود و داشت وقت تلف میکرد با خودم گفتم دیونه رو باش . انگاری که تو عمرش از نزدیک یه کس ندیده …

خب خودم یه خورده کمکش کردم . خودمو واز کردم راستش آنقدر هودمو واز کردم که می تونستم دستمو بکنم توش بعدش انگار فهمید . مث یه سگ گرسنه پوزش و برد طرف لقمه می لیسید و قورت می داد از پایین تا بالا نوک زبونش می رفت تو دروازه بهشتم و فشار می آورد . منم که به پیچش و نعره افتاده بودم و نمی دونستم که چه حالیم . باز می شدم مث یه گل بازتر می شدم همه تنمو ذره ذره ماهیچه های تنمو حس میکردم می خواستم که بیاد توم هیچ کار دیگه ایی نکنه و بیاد توم اما هنوز داشت با زبونش پشم شونه میکرد با دک دهن خیس و لبخندی از سر خر کیفی نگام میکرد

ادامه بده ادامه بده …..

و اون دوباره رقصشو شروع کرد . با زبونش با لباش با دماغش با هزار دستی که داشت . انگار به سجده افتاده بود . توی محراب زانو زده بود و سرشو گذاشته بود وسط پاهام و دستاشو بالا گرفته بود داشت پستونای نرم و درشتمو میپلوند

ادامه بده ادامه بده ….

زبونش در باسنم زبونش در کسم زبونش زیر زبونش بالا زبونش

شونه هاش گرفتم و کشیدمش بالا

بکن حالا وقتشه همین حالا

اما نکرد دهنش دروازه رو ول نمیکرد . چوچوله م داشت می سوخت لرزه کیرشو یه جایی دم مچ پام حس میکردم و دلم میخواست راش بدم تو دروازه م . کشیدمش بالا فشارش داد رو چوچوله م آتیش گرفتم

ماهیچه شو گرفت و یخ فشار دیگه . فشار از پایین ستون فقراتم کشید بالا تا تو سرم و از چشام زد بیرون انگار مث برق گرفته ها خشکش زده بود

دوباره دوباره یکی دیگه بزن بیام توم بیا بیا…

یه کمی اومد تو و کشید بیرون یه ذره تو و دوباره بیرون … یه ذره تو و دوباره بیرون …. و یه دفعه عقب کشید اما یه دفه گداشت و رفت ؛ کجایی؟

بلند شده بود و نشسته بود چشماش برق میزد I can’t do is ,I’m a married man

نیشش تا بنا گوشش باز بود مرده شور برده:I’m a good muslim

من اونجا دراز به دراز افتاده بودم باز و دراز ، می تونست همون کلشو با اون دهن کجش بکنه توم مث این سیرک بازایی که شیرو رام میکنن. حالمو گرفته بود و رامم کرده بود. حالا چه وقتش بود که یاد زن و زندگیش بیفته .

دوباره گفت : a very good muslim

ازش بدم اومد. دوسش داشتم می خواستمش همین حالا بعد صداش ملایم شد : that’s why

یه جوری شدم : I want you

انگارصداش از ته دل درمیومد: to have my children

چشمامو بستم .یه لشکر حلزون از وسط پام شروع کرد به رژه رفتن . رو به بالا . بالا تو شکمم یه چیزی می افتاد و پا می شد ، یه حشره انگار داشت پر پر می زد. یه پرنده کوچیکی دور پستونام پرواز می کردن و می نشستن رو نوکش و من خوب می دونم که الان دارم به اوج می رسم و فکر می کنم که حقم باشه که این احساسو داشته باشم .

حقمه که هر احساسی داشته باشم حقمه که هر احساسی که دلم می خواد داشته باشم چون یه زن آزادم .

اینجا خونم نیس و اینجا کاری ندارم و دنبال چیزی نیستم جز اوووووووووووووووووووووو

م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م

م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م

م م م م م م م م م م م م م م م م م

م م م م م م م م م م م م م م

م م م م م م م

م م م م

م

باز رفتم .باز واسه هزارمین بار یا چند هزارمین بار زیر نفوذ خون عربی . ماهیچه هایش جمع شد و برق افتادن. دهنش کف کرده چه نفس نفسی بش افتاده . می لرزه و پیچ و تاب می خوره . تنش لخته و می ذارم که منو پشت خودش سوار کنه و بتازونه . گرماشو عرق تنشو که داره بخار میشه وسط پاهام حس می کنم . تو یه دشت خالی داریم می رونیم از تپه ماهورا و از دشت باز میگذریم آسمون سیاهه و لک های رنگ رو سیاهیش پاشیده رنگ آسمونی رنگ عشق شتک زده از قلم ……

باصدای گرفته ناله میکنه : muslim children

و من زیرش دراز کشیدم و می شنوم : to save he world

پایان

نویسنده : ناشناس

دوستانی که در مورد صحبتهای این فاحشه نظر دارند لطفا نظرات خود را با ما در میان بگذراند!

با سپاس فراوان آرامیس

سوت سوم :نوشته های یک فاحشه (قسمت اول)

سپتامبر 25, 2007

سوت سوم :نوشته های یک فاحشه (قسمت اول)

خاطرات دوستان

و من می دونم که حالا مستم اما واسه همینه که می خوام حرفمو بزنم . من می خوام اون چیزی رو که دل می خواد بگم واسه اینکه من یه زن آزادم .

خونه ام اینجا نیست اینجا کار ندارم و تنها دنبال یه چیزم و اون س-ک-س اون کاری رو که دلم می خواد میکنم و لازم نیست کسی اظهار نظر بکنه واسه اینکه اونوقت جری میشم. تو زندگیم به اندازه کافی جری شدم. با یه قرمساقی ازدواج کرده بودم . گذاشتم قرومساق منو بگاد. واسه قرومساق همه کاری کردم همه زندگیمو ریختم به پاش ؛ حالا همه چی تموم شده به مردا می خندم، جدی میگم . بشون میخندم به اون حرف زدنهای موس موسیشون. به اون موس موس کردنشون . همیشه همینطورن خب بگو شلپ شلپ قبلا نمی خواستم ، کثیف بود . نن لش دست پا چلفتی اون فلان فلان شده می افتاد روم با اون عرق کثافت تنش .شلپ شلپ ! پوستش مث یه بارونی پلاستیکی خیس خیس قیژقیژ صدا می داد.

می ذاشتم ترتیبمو بده ، کر می کردم واسه س-ک-س ساخته نشدم . یه جای کار گیر داشت . دراز کشیده بودم زیرش و داشتم به غذای فردا فکر می کردم :

“فردا چی واست درست کنم ؟”

“ها …آره … یه چیزی درست کن دیگه “

حالا بهتره می دونم . واسه همینه که اومدم اینجا .اینجا به اون چیزی که میخواستم رسیده ام اونجا از این خبرا نبود. داشتم می ترشیدم و کپک می زدم. مرادم که همش دنبال یه باکره.

عوضیا دنبال سوراخ موش می گردن . یه بار که داده باشی دیگه گشادی اما اینجا خیلیا پیدا میشن که دنبالت موس موس کنن.

یکی از همکارانم بیست سالش بود و هنوز باکره . دلش نمی خواست که تا چهل سالگی باکره بمونه با خودم آوردمش اولاش خجالتی بود حالا باس ببینیش که چه جفتکی می پرونه . اندازه آلت طرفو از پشت شلوارش تشخیص میده به هر کاری که ازش بخوای تن میده . منم میدم تا اونجا که بتونم میدم اما نمی ذارم ازم سو استفاده کنن زندگی ام بدنیست با همین دختر جوونه همکارم یه اتاق داریم بد نیس . جمعیت تو کمپ زیاده ، باشه ، بهتر . اتاقمون یه خرده کوچیکه اما جامون تنگ نیس ، تر و تمیزه کار زیادی نمیکنیم ، فقط یه وقتا میریم شنا . مردای اونجا همه حشریین و نوکر صفت مردای تو کمپو میگم میشه سوارشون شد باس ببینی که چه موس موسی میکنن دیگه چی می خوام؟

اگه لازم باشه به وکیل یا مامور دادگستری و پلیس میدم . درسته دادن به اونا کیفی نداره با اون کیر ختنه نشده و رفتار دستو پا چلفتی شون . فقط خوب لیس می زنن ای ختنه شده های عرب خوب خودشونو نگر می دارن بخصوص اگه تو ازشون بخوای تا قیامت میرن و میان بیخود نیست راجب عربا حرفهایی می زنن بخصوص اگه مسلمون باشن اما خب باید هواشونو داشته باشی . یه بار که بیفتن روت و بشون حال بدی فیلشون یاد هندستون میکنه و عاشق میشن تو اون حال ازت میپرسن دوستشون داری یا نه . من فقط خودمو دوستدارم . فقط خودمو و تنمو و دکمه لذت بالای دروازه بهشتیمو . وقتی حال بدم و حال کنم فرشته ها شروع می کنن به آواز خوندن توش ….

این یارو دیروزیه با شنیدن اسم ؛ شلوارمو کشیدن پایین بعدشم صداش لهجه ش همه چیشو حس میکردم همه چیشو همه تنم تو شعله آتیش می سوخت

اون مشغول کار بود و من فکر می کردم که فردا نمی تونم راه برم . فردا باس چار دست پا راه برم اگه بتونم تکون بخورم . اما اونجوری نشد حالا دراز کشیدم باهاش حرف میزنم نوازشش میکنم و من می دونم که حالا حشری شدم و واسه همینه که می خوام فکر کنم میخوام به هرچی که دلم میخواد فکر کنم، آخه من حالا یه زن آزاده ام خونم اینجا نیست و کار نمیکنم و تنها به دنبال یه چیزم و اونم اینه که یکی منو حسابی بگاد و بم حال بده جوری که جیغم دراد هر کاری که دلم میخواد میکنم و لازم نکرده کسی اظهار نظر کنه . یه ترکیب عجیبی بود از ظرافت و خشونت . می خواس من باش بیام . بوسه حالیش نبود گفتم بابا ولش ، کارگردان صحنه خودم بودم . روندمش به طرف پایین

ادامه دارد ….

سوت دوم: شانس و ديگر هيچ

سپتامبر 24, 2007

سوت دوم: شانس و ديگر هيچ

خاطرات دوستان


ديگه کلافه شده بودم همش تو خونه ميخوردم و ميخوابيدم و يه کار ديگه به خودم ميکرد. يا همينجوری به يکی گير ميدادم. با خودم گفتم نه اينجوری نميشه بايد يه کاری بکنم… سويچ ماشين رو برداشتم و زدم بيرون. ساعت طرفای پنج بود و هوا هم که عالی بود آسمون هم گرگ و ميش شده بود. اولش بی‌هدف گاز ميدادم و فقط ميخواستم وقت تلف کنم.


داشتم طرفای شهرک ميگشتم که يه دفه هدف دار شدم. خوب معلومه وقتی آدم چشمش به اين همه دختر رنگ و وارنگ ميوفته مگه اصلاً ميتونه بی‌هدف بمونه. آروم ميرفتم که سوژه‌ها رو از دست ندم رفتم رفتم… آها اوناهاش بی‌پدر چه تيکيه، رفتم جلو پاش ترمز زدم. تخم سگ اول به روی خودش نياورد، يعنی مثلاً من اينکاره نيستم من سالمم، من مثبتم، من نازم من يه چيزيم نميشه من جون بده من اون لب لاکردارو. يه دو دقيقه وايسادم رفت اونورتر، من هم با فروتنی دوباره رفتم جلوی پاش بالاخره طرف نتونست جلوی چشم مبارک رو بگيره و يه نگاه انداخت به ما يه ورندازم ماشين رو کرد… تپی پريد بالا اگه در عمل هم اينجوری بپره بالا که از کمر ميوفتم.

سلام عزيزم (من مثل هميشه فاميل در ميام) خوبی عزيزم ( اگه نيستی آق دايی رو ببينی خوب ميشی)

بانوی ويژه: سلام خوبم راه بيوفت من اينجا تابلو نشم.

چشم هر چی شما بگين.

چند سالته؟

بانوی ويژه: بيست، چطور خيلی مهمه؟

نه بابا گفتم سر حرفو باز کنم خجالت نکشی

بانوی ويژه: من خجالت نکشم من سر و تن همه اين دختر لاشيای اينجا رو ميشورم…اينو اوه اوه ببخشيد بابا ميدونم خفنی ولی پس اون اول چرا سوار نشودی؟ ناز کردی برام؟

بانوی ويژه: اخه تو کوری نميبينی ماشين گشت اونور ميدون وايساده بود داشت به تو نگاه ميکرد… اگه سوار ميشدم که ده قدم هم نميتونستی بری.

دمت گرم بابا من حواسم به کانکس پليس اون وری بود.

بانوی ويژه: اونا که بابا آشنان (با خنده) خودم يه شب با يکيشون تا صبح حرف زدم.

فقط حرف زدی!!!؟

بانوی ويژه: نگاه تخمی به من کرد. مگه آدم نميتونه فقط حرف بزنه؟ حتماً بايد حال کنه؟

خوب نه، منظوری نداشتم بگذريم اصلاً (لاشی فکر ميکنه خيلی باحاله) خوب کجا برم که خوش بگذره؟ البته هم به من هم به آقا کوچيکه. (قربونش برم من)

بانوی ويژه: بريم جنت آباد؟

چی؟ مگه چيزمون کردن که بريم اونجا… (اين کيه ديگه)

بانوی ويژه: خوب آخه خونه ما همون جاس نترس کسی کاريمون نداره.

حالا نميشه بريم يه جا ديگه؟

بانوی ويژه: بهت ميگم برو همون جنت آباد.

باشه… ولی اگه… باشه به تخمم (شانس تخمی اين ديگه کيه)

بيا اينم جنت آباد…

بانوی ويژه: برو تو اون کوچه… خوب نگه دار

خونتون اينجاس؟

بانوی ويژه: نه ولی صبر کن تا بيام برم ببينم کسی تو خونه هست يا نه.

باشه ولی دير نکنی.

بانوی ويژه لاشی: باشه الان ميام.

از ماشين پياده شد و رفت تو يکی ار کوچه‌ها… آقا حالا وايسا تا الان بياد… نه خير بده نيم ساعت هيچ خبری نشد. پياده شدم رفتم توی کوچه يه سری بچه از سرو کول هم ميرفتن بالا و ده دوازده تا هم در اين ور اونور کوچه بود از يکی از بچه ها پرسيدم پسر بيا اينجا… يه دختر نديدی الان اومد توی کوچه؟…

پسره:چرا ديدم…

توی کدوم يکی از اين خونه‌ها رفت…؟

يه دفه ديدم پسر بچه قيافش فرق کرد و شروع کرد داد زدن «بابا… بابا… بابا… بيا ايناهاش ايناهاش»

آقا ما رو ميگی خشکمون زده بود. از يکی از پنجره‌ها يه کله در اومد که من فقط سيبيلاشو ديدم…

يارو گفت وايسا بينم با تمام قدرتم برگشتم و دوييدم طرف ماشين. ديگه نفهميدم چطوری استارت زدم زدم تو دنده و پامو تا ته فشار دادم رو گاز. با خودم همينجور فحش ميدادم از خواهر و مادر دختره تا آبجی و ننه اون پسر فينگيليه… اين وسطا هی خندم ميگرفت که چه فراری کردم و چه دختره لاشی تاکسی مرسی پيدا کرده بود و از اين حرفا. پيش خودم گفتم شانس نداريم اين هم که کرد تو پاچمون تا دسته فقط دربستی رسوندمش دم خونشون. از دور ديدم يه دختره نانازی وايساده کناره خيابونی که از سر جنت آباد مياد تا ميدون نور… اول گفتم ولش کن بابا امروز يه چيزيمون ميشه با اين شانس… ولی وقتی رسيدم بهش دهنم مثل گاله باز شد و آب از توی دهنم به روی فرمون روانه گشت. اين ديگه چيه!!!؟؟ با اينکه بنظرم هفده سالش بيشتر نبود ولی در يک کلام [جيگرشو بخورم]. زدم رو ترمز اونم دويد اومد سوار شد… هنوز کونش نرسيد بود به صندلی که شروع کرد به حرف زدن «نديدمت… جديدی… دو تومن ميگيرم از سر جنت آباد تا ميدون نور ولی يه ذره صبر کن تاريکتر بشه… الان دور بزن برو بالا… راستی دستمال که داری خوب آره داری من نميخورم چون حالم به هم ميخوره» من که تقريباً نفهميد بودم اين چی ميگه گفتم:

ببخشيد چی رو نميخوری؟

دختر: آبتو ديگه.

آها يعنی خدمات شما چيه؟

دختر: نميدونی؟ تازه کاری معلومه.

لطفاً به شخصيت حرفه‌ای من توهين نکن

دختر: خاک بر سر حرفه‌ايت کنن که نميدونی واسه چی منو سوار کردی.

خوب حالا بگو چيکار ميکنی؟

دختر: ساک ميزنم دو تومن هم ميگيرم آبتو هم نميخورم.

آها……..


رسيديم سر جنت آباد ديگه من حرفی نزدم اونم همينجور آخه بچه با ادب که با دهن پر حرف نميزنه. خودش همه کارو کرد زيپمو کشيد پايين، با دستمال تميزش کرد، خورد، آخرم دوباره تميزش کرد و زيپمو کشيد بالا. بعدم خيلی آروم و با ناز هزاری که بهش دادم رو گرفت و يک کلمه هم اعتراض نکرد. گفت خدافظ و رفت.

چه خوب بود نه به اون شانس گه عصری نه به اين… خيلی جالبه که هميشه وقتی ميرم همون جا وايساده و هميشه هم با روی باز از آدم استقبال ميکنه.

نوشته فرهاد

سوت اول :خاطره از مریم خانوم

سپتامبر 24, 2007

آنچه رو که ميخونيد سوتها یا به عبارتی دیگر خبرها يا به عبارتی خاطرات يا به عبارتی … است و در پستهای بعدی شاهد ادامه سوتها خواهید بود

تشکر – آرامیس

سوت اول :خاطره از مریم خانوم

خاطرات دوستان

پنج شنبه اوایل اسفند ماه1380بود من و دوستم رفته بودیم بیرون تا کسی رو پیدا کنیم ((پسر)) و مچلش کنیم تا ایران زمین کلی کرم ریختیم بعدش اومدیم بریم بستنی بخوریم دیدیم دوتا پسراومدن دنبالمون و ما شروع کردیم به صحبت بعدش به ما تلفن دادن و رفتن اونکه به من شماره داده بود امیر بود تماس گرفتم دیدم پرو بازی در می یاره به خودم گفتم سره کارش بذارم حدود یک ماه باهاش قرار نذاشتم بعد از عاشورا تاسوعا تو مصلی با هاش قرار گذاشتم که بیاد دم “هات چاکلت” اونم با دوستش اومد من تو ماشین شروع کردم به کرم ریختن براش بوس می فرستادم پاشو فشار می دادم و اون تا میومد جلو من داد می زدم بعد دوباره شروع می کردم؛ اون روز اون فکر کرد که با کون افتاده تو عسل ((اینو بعدا خودش گفت)) و فهمیده بود که من دختره حشری وگرمی هستم و چند دفعه دیگه رفتیم بیرون و من همون کارا رو کردم می خواستم اذیتش کنم ((نمی دونستم بعدا گرفتارش می شم))ی روز زنگ زد گفت بیا خونمون منم چون می دونستم نمی ذارم باهم کاری کنیم رفتم اونجا تا مانتو روسریمو در اوردم ((البته اونجا نمی تونستم کرم بریزم چون خطری بود)) اون اومد بغلم کرد و شروع کرد به بوس کردن و منو محکم فشار می داد و من حولش می دادم و منو خوابوند روی تخت و من هر چی گفتم امیر بس کن به حرفم گوش نمی کرد رفت سراغ سینه هام (( منم فکر کردم باز سر کارش بذارم )) تا رفت سراغ شلوارم گفتم دیگه بس دیرم شد می خوام برم اونم گفت نمی شه کلی رفتم بالای منبر تا راضی شد من برم بعدن دیدم امیر پسر بدی نیست دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم (میلاد: روش نشده بگه که دلم پیشش گیر کرد) بهش گفتم من چون نمی خوام با تو سکس داشته باشم بهتره دوست عادی باشیم ولی اون قبول نمی کرد همیشه منو امیر دعوا داشتیم یک مدت باهم حرف نزدیم ولی بعد چند وقت دوباره اشتی کردیم ولی من باز با سکس مخالف بودم ((چون قبلا تجربه بدی داشتم و می دونستم سکس وابستگی میاره)) و امیر همچنان سکس می خواست چند وقت دوست عادی بودیم ولی دیدم اینجوری نمیشه چون به هم خیلی عادت کردیم و هر دفعه با هم قرار می ذاشتیم کلی با هم ور می رفتیم من دیگه دختره خوبی شده بودم و امیرو خیلی دوس داشتم تا اینکه رفتیم خونشون اولش زدیم تو سر رو کله هم و اون اومد سمته من و چشمامو بوسید و بعد صورتمو به لبام که رسید منم امیرو بوس کرد م بعدش هر دوتا مون مثل وحشیا شدیم تمامه لب و گردن کبود شده بود ((به نظر من سکس باید وحشیانه باشه نه نرمو لطیف)) بعد افتادیم رو تخت و فوری تاپه منو در اورد و شروع کرد سینه هامو خورد من به سینه هام خیلی حساسم حشرم زد بالا منم لباساشو در اوردم تا شورتشو در اوردم دیدم عجب چیزی فکر کردم الان جر می خورم خیلی بزرگ بود من از خوردن خوشم نمیاد وبه خاطر اون این کارو کردم و بعد اومد روم پا هامو داد بالا و…………. خیلی بزرگ بود صدام در اومد گفتم امیر آروم تر درد داره اون روز هر دوتامون دوبار حال کردیم من و امیر خیلی به هم وابسته شده بودیم ولی بعد از سالها دوستی منو امیر به هم خورد هیچ کس فکر نمی کرد اینجوری بشه ولی من همچنان یاد دوستی و سکس و خاطراته با اون هستم.

با تشکر از مریم جان که این خاطر رو برام فرستاده

ما رو يادتون نره نظر بدين خاطره هم بفرستيد