Archive for the ‘داستانهای عاشقانه’ Category

داستان “عشق یا … ؟” به صورت PDF

اکتبر 14, 2007

با سلام خدمت دوستان خوبم و یاران گرامی وبلاگ آرامیس

9 قسمت از داستان ” عشق یا … ؟ ” رو در این وبلاگ قرار دادم و خیلی خوشحالم که این داستان مورد توجهتون قرار گرفته.

با توجه به استقبال دوستان از این داستان تصمیم گرفتم ادامه این داستان رو به صورت کامل و در قالب یک فایل PDF در اختیار بازدید کنندگان عزیزم قرار بدم.

اگر مایلید این داستان رو دریافت کنید لطفا ایمیل خودتونو در قسمت نظرات ( Comments ) همین پست قرار بدید و بگید که فایل PDF داستان عشق یا … ؟ ” رو می خواهید تا من در اولین فرصت این داستان رو به صورت کامل برای شما ایمیل کنم.

تشکر از همراهی و نقطه نظراتتون راجع به محتوای وبلاگ آرامیس

عشق یا … ؟ (قسمت 9 )

اکتبر 9, 2007

 

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت نهــم

 

 

روزهاي طلايي با هم بودن و براي هم نفس كشيدن !

 

آرمان روز به روز بيشتر شيفته نگار مي شد و خود را بيش از پيش وابستـه به او مي ديد .

 

تنهـا دو بـار و آن هم براي لحظـات محدودي همديگر را ديده بودند . ولي همين ديدارهاي كوتاه به او جان دوباره مي بخشيد .

ديگر برايش مهم نبود كه چگونه نگار او را مي شناخت . دلش هم نمي خواست بدنبال كشف اين موضوع باشد . چون مي ديد كـه هر بار صحبت از اين موضوع مي شود ، نگار نگران و مضطرب مي گردد .

يك روز به سالروز تولد آرمان مانده بود و نگار از اين موضوع اطلاع داشت آن شب نيز مانند شب هاي قبل زنگ تلفن به صدا در آمد .

- بفرمائيد

* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك

- سلام عزيزم ، خيلي ممنون

* اين اولين سـالروز تولد تو بعد از آشنـايي مـاست . دوست دارم در اين روز كنار تو باشم . البتـه اگر اشكـالي نداشتـه بـاشد و وقت هم داشتـه باشي !

- خواهش مي كنم عزيزم ، من كه از خدا مي خواهم ترا ببينم .

* فردا بعد از ظهر ساعت 5 ، مقابل باجه تلفن . خوبه ؟

- هر چي شما دستور بدهيد !

* بيشتر از اين مزاحم وقتت نمي شوم . برو به درسهايت برس . خداحافظ

- به اميد ديدار …

 

شادي روز تولد آرمان بـا ديدن نگـار تكميل مي شد . بـاز هم دلهره داشت ولي اينبار بخاطر اين بود كـه مي ترسيد براي نگار دردسري بوجود آورد .

با اينحال قول داده بود و بايد مي رفت . سـاعت 5 بود كـه بـه محل قرار رسيد . نگار زودتر آمده بود و با ديدن آرمان با لبخندي از او استقبـال نمود . شاخه گل مريم در دست نگار خود نمايي مي كرد .

 

* سلام آرمان جان ، تولدت مبارك

- سلام عزيزم ، خيلي ممنون . خوب حالا بايد چكار كنيم ؟

* اگر وقت داشته باشي كمي باهم قدم مي زنيم .

- مي ترسم كسي تـو را بـا من ببيند . دلم نمي خـواهد مشكلي بـرايت پيش بيايد .

* همه بايد من را كنار تو ببينند . بايد عادت كنند چون از اين بـه بعد هميشـه اينگونـه خواهد بـود . البتـه اميدوارم الان كسي مـا را نبيند ، اينجوري خيلي بهتره .

 

هر دو شروع به قدم زدن كردند . اين اولين باري بود كه آرمان و نگار با هم راه مي رفتند . آرمان احساس مي كرد كـه خواب مي بيند . دلش مي خواست اين لحظات پايـان پذير نباشند . دوست داشت تا ابد در كنار نگارش قدم زند .

 

* امروز خيلي بزرگتر شدي ، اول كه آمدي قيافـه ات را نشناختم . حالا هم كه ديگه با من حرف نمي زني !

- من هنوز نفهميده ام كـه چـه زماني شوخي مي كني و چـه زمـاني جدي حرف ميزني . دلم مي خواهد بـا تمـام وجود در كنـار تو بودن را احسـاس كنم . در اين لحظه دلم مي خواهد در روياهايم باشم . بخاطر همين است كـه كمتر صحبت مي كنم .

 

* اميدوارم به اين زودي ها نخواهي كه با تمام وجود ازدست من فرار كني چون مطمئن هستم كه نمي تواني ! هميشـه دلم مي خواستـه وقتي مي گويي دوستت دارم ، در كنارت باشم بـه صورتت نگـاه كنم . مي گويند كـه چشمهـاي آدم نمي تـواند دروغ بگـويد . خوب حالا اگه جرات داري به من بگو كه دوستت دارم .

 

آرمان لحظـه اي مردد ماند . نمي دانست كـه چشمـانش چـه خواهند گفت ولي ميدانست كه قلبش چه چيزي را فرياد مي زند .

لحظه اي ايستاد و در چشمان نگار نگاه كرد و آنگاه گفت :

- نگار جان دوستت دارم .

 

سپس شروع بـه قدم زدن كرد . لحظاتي گذشتـه بود ولي نگار كلامي بر زبـان نمي راند . آرمان به آرامي نگاهي بـه صورت او كرد . چيزي ديد كـه قلبش را لرزاند . نگار به سرعت اشكهايش را پاك كرد و تبسمي نمود .

 

- نگار جـان مي دانم چيزي را كـه مي خواستي توي چشمهـاي من پيدا نكردي

* نه عزيزم اينطور نيست . تمام آرزوهايم را توي چشمانت ديدم و اين اشك خوشحالي را به چشمان من بخشيد . ديگر مطمئن شدم كه مي توانم ترا داشته باشم و به هيچ قيمتي ترا از دست نخواهم داد .

 

مدتي بود كـه بين آنهـا سكوت حكمفرمـا بود و هر كدام در افكـار خـويش غوطهور بودند .

 

* آرمـان جـان ديگـه داره ديـرم مي شـه ، بـايد زود بـرگـردم خـونـه .

- خيلي خوب عزيزم . بازم هر چي تو بگي !

* روز تولد كـه بدون هديـه مزه نداره . مي خواهم اولين هديـه تولدت را بدهم . ولي اينجا كه نمي شه ، برويم توي يك كوچه .

- قرار ما اين نبود . ديدن تو در چنين روزي بزرگترين هديـه اي است كـه تا بحال گرفته ام .

* خيلي خوب ، حالا برويم توي اين كوچـه ، زود باش كـه داره دير ميشـه .

 

چند قدمي داخل كوچـه شده بودند كـه نگـار ايستـاد و دست در كيفش كرد . دوجعبه كوچك تزئين شده را بيرون آورد .

اولي را باز كرد . در آن يك انگشتر نقره بصورت حلقه بود . آن را بيرون آورد و در دست چپ آرمان نمود . سپس نگاهي به آرمان كرد . در چشمانش خوشحالي موج مي زد .

 

* خوب ديگـه ، كلاه سرت رفت . هيچ كس حق ندارد اين حلقـه را از دستت در آورد ، تا خودم آن را با يك حلقه طلا عوض كنم ! قول مي دهي ؟

- آرمان تبسمي كرد و با بستن چشمانش جواب مثبت داد .

 

در داخل جعبـه دوم يك زنجير نقره بـا پلاكي بصورت حرف N بـود . نگـار آنرا نيز بيرون آورد و بدست آرمان داد .

* زحمت اين يكي را بايد بعدا خودت بكشي . ديـدي چطـور دل و دست وگـردن تـرا بستـم ! فكـرش را هـم نـمـي كـردي .

 

آرمان تنها به صورت او نگاه مي كرد . گويي هر لحظـه چيز جديدي در نگار كشف مي كرد كه او را اينگونه مبهوت كرده بود .

 

* اين هم يك نامه و يك عكس از خودم .

 

پاكت دربسته اي بود كه در دست نگار به چشم مي خورد.آنرا بـه دست آرمان داد و لبخندي زد .

* آرمان جان حالا چشم هايت را ببند تـا هديـه بعدي را بـه تو بدهم . زود باش !

 

آرمـان چشـمـانش را بست . نگـار بـه آرامي صـورت آرمـان را بـوسـيـد . آرمان چشمانش را باز كرد . صورت نگار را ديد كه از خجالت سرخ شده بود.

 

* فكر بد نكني ، ديگر هم از اين خبرها نيست ! حسابي ديرم شده ، بايد بروم . راستي اين شاخـه گل را براي تو آورده ام ، خداحافظ عزيزم .

 

با حالتي كـه نشان از شرم و حيا داشت دستي براي آرمان تكـان داد و بـا عجله دور شد . آرمان خود را خوشبخت ترين انسـان روي زمين مي پنداشت . او كسي را داشت كه مي توانست با عشق او زندگي كند .

اين يك ساعت با هم بودن برايش بـه سرعت گذشتـه بود . دلش نمي خواست بـه خـانـه برگردد . تصميم گرفت تـا خـانـه را پيـاده طي كند ، بـا اينكـه مي دانست نزديك به يك ساعت در راه خواهد بود .

دوست داشت قدم هايي كـه بـا نگـار برداشتـه بود تـا ابد تكرار يـابند !

ادامه دارد …

عشق یا … ؟ (قسمت 8 )

اکتبر 4, 2007

 

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت هشـتم

 

 

آسمـون ابـريه امـا ديگه بـارون نمي يـاد

صـداي گـريه بـارون تـوي نـاودون نمي ياد

 

اون كه من دوستش دارم از خونه بيرون نمي ياد

واسـه ايـن دل تنـها ديـگه مهمون نمي ياد

 

براي اولين بار آسمان چشمان آرمان بخاطر نگار شروع بـه بـاريدن ميكند! بـا خـود مي انديشد شـايد اين ترانـه هم در چنين شبي و در چنين حـالتي سروده شده است ! گويي در اين تاريكي شب ، سوختـه دلي چون خود يافتـه است . بارهـا اين ترانـه را گوش كرده بود ولي هيچگـاه تـا اين اندازه خـود را بـه يك يك كلماتش نزديك نمي ديد .

صداي تلفن خلوت تنهائيش را مي شكند . جرات برداشتن گوشي تلفن را ندارد اگر نگار نباشد…

چاره اي نيست ، بايد تلفن را بردارد . گوشي تلفن را محكم در دست گرفت و با حركتي سريع آنرا برداشت .

- بفرمائيد

كسي صحبت نمي كرد . تنها صداي آهنگ نوار به گوش مي رسيد .

- بفرمائيد

و باز هم سكوت . دلش مي خواست دهن باز كند و تا آنجا كـه مي تواند بـه اين مزاحم تلفني بد وبيراه بگويد . ولي حوصلـه اين كـار را هم نداشت . با عصبانيت گوشي تلفن را گذاشت و بر روي تخت دراز كشيد .

 

ناگهان چيزي بخاطرش رسيد كه آه از نهاد او برآورد. آهنگي كه او از پشت گوشي تلفن شنيده بود از خواننده مورد علاقـه او و نگارش يعني گوگوش بود بايد حدس مي زد ، ولي كار از كار گذشته بود .

 

شايد چيزي را كه بيش از 24 ساعت منتظرش بود بـه اين سادگي از دست داده بود و اين موضوع او را عصباني مي نمود .

مرتب با خود مي گفت : اگر بار ديگر زنگ نزند تا صبح ديوانه مي شوم .

 

بعد از نيم ساعت باز زنگ تلفن به صدا در آمد . آرمان باشتاب گوشي تلفن را بر مي دارد.

- بفرماييد

باز هم سكوت و بازهم صداي نوار .

- نگار جان مي دانم تو هستي . چرا صحبت نمي كني ؟

 

صـدايي نمي شنـود ولي دلش گـواهي مي دهـد كـه او كسي جـز نگـار نيست .

- نگار جـان بخدا مي دانم كـه تو هستي ، صداي نفسهـايت را مي شنـاسم !

بغض گلويش را مي گيرد .

- نگار جان …

* سلام آرمان من ، زندگي من ، تمام آرزوي من !

 

آرمان تنها اين كلمات را نمي شنيد ، بلكـه آنهـا را بـا ذره ذره وجودش جذب مي كرد . از صـداي نگـار مشخص بـود كـه هـواي چشـمـان او نـيـز بـارانـي اسـت !

 

- بگـو ببـينـم بـايـد چـيكـار كنـم تـا عـزيـزم بـا مـن آشتي كـنـه ؟

آرمان ديگر نمي توانست جلوي گريـه اش را بگيرد . دلش هم نمي خواست پيش او رسـوا شـود . بخـاطـر همين دستش را بـر روي بلندگـوي گـوشي گذاشت .

- مي دانم از دست من ناراحت هستي ، معذرت مي خواهم . ولي بـايد بـا من حرف بزني . اگر لازم بـاشد تـا صبح گـوشي را در دستم مي گيـرم و منتظـر ميمانم .

آرمان مي ديد كـه چاره اي ندارد و بايستي صحبت كند . مدتي مكث نمود تا صدايش را صاف كند .

 

- سلام عزيزم ، آخـه انصافـه كـه منو اين همـه مدت توي خمـاري بگذاري ؟

* حق با توست . تو منو دوست داري و مي داني كـه من هم دوستت دارم . با اينحال نتوانستي 24 ساعت جدايي را طاقت بياوري . ولي من يكسال تمام تو را مي پرستيدم با اينكه حتي نمي دانستم كـه مرا خواهي پذيرفت يا نـه !

 

حـالا زجـري كـه من در اين مدت كشيده ام را مي تـواني تجسم كني . مطمئن هستم كه الان اگر به تو بگويم دوستت دارم مي داني كه با تمام وجودم اين حرف را مي زنم . البته دليل من از زنگ نزدن اين نبود كه شما به حرف من برسي ، بلكه دلم مي خواست فرصت كافي براي فكر كردن داشته باشي . دلم مي خـواهد كـه اگر مرا پذيرفتي بـا ديد بـاز و فكر كـافي بپذيري.

 

* خـوب حـالا بگـو بـبـيـنـم جـواب آزمـايـش مـثـبـت اسـت يـا مـنفـي ؟

 

آرمـان بـا شنيدن اين حرف هـا حق را بـه او ميداد . بـا خنده او تمـام سختي هاي اين 24 ساعت را از ياد برد .

بيش از پيش او را دوست داشت و مي ديد كـه نگـار ارزش اين همـه سختي را دارد .

 

- تـرا مي خـواهـم بـراي زنـدگـي ، تـرا مـي خـواهـم تـا هـمـيشـه …

* اميدوارم حرف هـاي امشب را فرامـوش نكنيم . از امشب كـار من سخت تر ميشود . هم بايد بخاطر تو نفس بكشم و هم بخاطر خودم !

 

و باز هم خنده اي جان بخش نثار آرمان مي كند .

 

- تازه يك مشكل ديگه هم داري كـه نمي دوني . از حالا تا هزار سال ديگـه بـايد منـو تحمل كني . آخـه آدم بـا داشتن تـو هـرگـز پيـر نمي شـه !

* آفرين به تو ،زبون پيدا كردي ! بدان كـه من اين خوشبختي را بـه جان مي خرم . خوب عــزيزم بيشتر از اين مزاحمت نمي شوم . ولي مطمئن بـاش ديگـه دست از سرت بر نمي دارم .

فعلا خداحافظ

 

- نگار جـان فقط يك چيز مونده . خواهش مي كنم كـه ديگـه منو تو خمـاري نگذار . مطمئن نيستم كـه بـار ديگر تـاب بيـاورم . بـه من قول مي دي ؟

* قول مي دهم عزيزم ، قول مي دهم .

- خداحافظ عزيزم !

* خدا حافظ …

 

آرمان بـه آرامي گوشي را مي گذارد . مدتي مكث مي كند و بـاز گوشي تلفن را بر مي دارد و شماره اي را مي گيرد .

- سلام عمو جان ، هنوز هم براي يك مهمان اضافي توي خانه شما جايي هست ؟

 

ادامه دارد …

 

عشق یا … ؟ (قسمت 7 )

سپتامبر 28, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت هفـتم

حدود يك ساعت پيش بـه خانـه رسيده بود . چشم از تلفن بر نمي داشت . هر آن منتظر بود كه تلفن زنگ بزند و باز صداي خنده نگارش را بشنود .

احساس مي كرد كـه سالهاست از او خبري ندارد . دلشوره عجيبي داشت . بـا خود گفت : نكند او مرا نپسنديده باشد . شـايد هم دوستش او را بخـاطر اين انتخـاب سرزنش كرده و نگار نيز پشيمان گشته است .

سـاعت يك نيمـه شب بـود . نگـار هنـوز تلفن نزده بـود ، آرمـان ديگـر آرزوهايش را بر بـاد رفتـه مي ديد . مي دانست كـه نگـار هميشـه حتي در بدترين شرايط نيز براي او تلفن مي زد. حتي اگر تنها فرصت يك سلام كردن داشته باشد !

همانطور كه بر روي تختخواب دراز كشيده بود در تاريكي شب سعي مي كرد كه صورت زيباي محبوب خود را ترسيم كند .

افكار خود را متمركز نمود و تمامي بعداز ظهر را در ذهن خود تجسم نمود. و باز هم زيبايي نگار بود كه خنده را بر لبانش جاري ساخت .

كم كم خواب بر او مستولي شد و او را در برگرفت . در خواب مي ديد كه در پاركي نشسته ، پاركي كه قبلا هيچ گاه در آن نبوده است . پيرزني خميده بـه او نزديك مي شود و بدون اينكـه سرش را بالا بياورد از او مي گذرد . چند قدم جلوتر ميايستد ، بر مي گردد و به او نگاه مي كند او نيز در چهره پيره زن دقت مي كند و چيزي را كه مي بيند باور نمي كند اين صورت نگار است كه بر روي او مي خندد .

موي بر اندامش راست مي شود . دستانش را بلند مي كند تـا جلوي صورت خود را بگيرد . چون دلش نمي خواهد اين صحنه را ببيند .

ولي اين دستـان او نيست ، دستـان پيرمردي است كـه بـه خـاطر كهولت سن مي لرزد . ناگهان از خواب مي پرد . صورتش از اشك نمنـاك گشتـه است . بـا پشت دست صورت خود را پاك مي كند .

بياد دستانش مي افتد و در نور چراغ خواب نگـاهي بـه آنهـا مي اندازد و نفس راحتي مي كشد .

با خود مي گويد : نكند خواب من حقيقت داشته باشد و ديگر او را نبينم ! …

چشماني پف كرده ، صورتي رنگ پريده و اعصابي متشنج . اينها نصيب آرمان از بي تابي ها و دلهره هاي شب پيش بود !

دلش نمي خواست از تختخواب بلند شود . امروز تنهـا يك كلاس و آنهم سـاعت 10 صبح داشت . مي توانست ساعتي بيشتر در تختخواب بمـاند ولي اين چـاره نگراني هايش نبود . با بي ميلي ، چند لقمه اي صبحان همراه با خانواده اش خورد . حتي كتاب ادبيات نيز برايش بي معني بود . مدت مديدي بود كـه نگـاهش بر روي صفحـه اي از كتاب متوقف شده ولي افكارش صدبار دنيايي را سـاختـه و ويران كرده بود .

دنيايي كـه در آن نگـار ملكـه قصر بلورينش بود . در افكـارش خود را در كنار نگـارش مي ديد . ديگر هيچ چيز و هيچ كس نمي توانست آندو را از هم جدا سازد .

چه زيباست زماني كه سر بر روي شانه هاي نگارش مي گذارد . آنقدر بـه او نزديك است كه صداي نفس هايش را مي شنود . عطر گيسوان نگار او را تا اوج آرزوهايش مي برد و دستان ظريف و زيبـايش گرمابخش روزهاي سخت و طاقت فرساست .

چـه زيباست زماني كـه دست در دست هم بـه بدر كامل مـاه مي نگرند و بـه ميزان مهر و محبتي كه نسبت به هم دارند اعتراف مي كنند !

گرماي دلنشيني در بدن خود احساس مي كند . روز رسيدن بـه آرزوهاي بزرگ چه زيبا و مسرت بخش است .

باز هم بياد زنگ نزدن نگـار مي افتد ، بـا يك ترديد قصر بلورين او بـا تمام عظمتش بار ديگر در هم مي شكند .

اينبار سعي مي كند ايرادي در نگار بيابد و بدين صورت دليلي براي متنفر شدن و فراموش كردن او داشته باشد .

او سراپا خوبي است . براي آرمـان فرشتـه اي است كـه بر او نـازل شده ، صدايش دلنشين ، كلامش تحسين برانگيز ، چشمانش معصوم و پاك و خودش …

براي آرمان او خود عشق است ، خود پاكي ست و بتي است براي پرستيدن ! با اينكه مدت زيادي نيست كه با او رابطـه دارد ولي گويي نگار با گوشت و خون او عجين گشته است .

گويي نقش خود را بدون نگار نمي تواند ترسيم كند .

به هيچوجه نتوانست خود را راضي كند تا بـه مدرسـه برود . مي دانست كـه با اين حال و روز تنها باعث ناراحتي دوستانش خواهد شد .

از خانه خارج شد ولي خود نيز نمي دانست كه مقصدش كجاست . شروع بـه قدم زدن كرد تا به پاركي كه نزديك منزلشان بود رسيد . بر روي نيمكتي نشست و باز به فكر فرو رفت . خوابي كـه شب پيش ديده بود به يادش افتاد و او را ناراحت كرد . ديگر طاقت نشستن نداشت ، دلش عجيب شور مي زد . به خانـه هم نمي توانست برگردد . چون مي دانست نگار در اين زمان در مدرسه است و نمي تواند بـه او زنگ بزند . بنابراين رفتن به خانه هم سودي نداشت.

خورشيد آنروز نيز مانند تمـام روزهـاي ديگر غروب كرد ولي هنوز خبري از نگار نبود . آرمان ديگر مات و حيران شده بود . بارها بدنبال دليلي براي رنجش نگـار گشته بود ولي علتي نيافته بود .

گويي عشقش قبل از بـه شكـوفـه نشستن پژمرده است . انتظـار نيز دردي را درمان نمي كند . براي شام خانه عمو دعوت داشتند ولي با اصرار زياد توانسته بود در خانه بماند . مي دانست كه حوصله هيچ كس حتي پسر عمويش را ندارد !

در گوشـه اتاق بر روي تخت نشستـه است . تاريكي اتاق نيز سوگواري او را تكميل كرده است . زير لب با صداي نوار هم خواني مي كند :

آسمـون ابـريه ، اما ديگـه بارون نمي ياد

صـداي گـريه بـارون تـوي نـاودون نمي ياد

اون كه من دوستش دارم از خونه بيرون نمي ياد

واسه ايـن دل تـنها ديـگه مـهمون نمي ياد

 

ادامه دارد ….

عشق یا … ؟ (قسمت 6 )

سپتامبر 24, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت شـشـم

روزها مي گذشت و هر روز بيشتر از قبل آرمان و نگار نسبت بـه هم احسـاس وابستگي مي كردند . تـاجـايي كـه اگر روزي نگـار نمي تـوانست تلفن كند دنيا پيش چشمان آرمان تيره و تار مي گشت !

او چندين بار از نگار خواسته بود كه شماره تلفنش را به او بدهد ولي هر بار با مخالفت او روبرو شده بود .

بالاخره روز موعود فرا رسيد . دو روز پيش نگار بـه او قول داده بود كـه او را در چنين روزي خـواهد ديد . مكـان ملاقـات بـاجـه تلفني در يكي از خيابانهاي خلوت شهر بود . خياباني كه آرمان كمتر در آن رفت و آمد داشت يك ساعتي به وقت ديدار مانده بود و آرمان تمامي سعي خود را مي كرد كـه با ظاهري آراسته حاضر شود و چيزي را از قلم نيندازد .

بعد از ظهـر چهـار شنبـه بـود و او كلاس نداشت . زمـان قـرار هم نـزديك غروب بود . بـا اينكـه هوا سرد بود ولي او هيچ سرمـايي در بدن خود حس نمي كرد .

مقداري از راه را با تاكسي و بقيه راه را پياده طي نمود. عجيب دلش شور مي زد . واقعـا نمي دانست كـه اگر نگـار دختر زيبـايي نبـاشد بـايد چـه بكند ! ولي از يك چيز مطمئن بود و آن اينكـه بسيار او را دوست دارد و بـه هيچ وجه حاضر به از دست دادن او نيست !

در همين افكار بود كـه بـه باجـه تلفن مورد نظر رسيد . نگاهي بـه ساعت انداخت . هنوز چند دقيقه اي به ساعت پنج مانده بود . به ياد آورد كـه نگار هيچ نشاني از خود نداده است و بـه او گفتـه كـه ميخـواهد هـوشش را امتحـان كند و اين مـوضـوع بـه دلهره او مي افزود .

ساعت 5 بود و او بـايستي بـه طرف بـاجـه تلفن حركت كند . چند دختر بـا مانتوي مدرسه در كنار باجه ايستاده بودند . بـه نزديكي باجـه كـه رسيد ايستاد و اطراف را به دقت بررسي كرد . با خود گفت :

نگار بايستي يكي از اين دخترها باشد !

زير چشمي همـه را زير نظر داشت . دختري در بـاجـه تلفن بود و بـا صداي بلند صحبت مي كـرد و مي خنديـد . از اين رفتـار اصلا” خـوشش نمي آمـد . بـه صدايش دقت كرد و زماني كـه دريافت او نگار نيست بسيار خوشحال شد .

دو دختر ديگر كنار باجه ايستاده بودند . باز هم دقت كرد . يكي از آنها دختر زيبايي بود براي يك لحظه آرزو كرد كه او نگارش باشد.

چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد . آن دو به پسري كه كمي دورتر از آنها ايستاده بود نگاه مي كردند و آرام مي خنديدند . پس آنهـا نيز نگـار او نبودند .

تنها يك دختر ديگر آنجا بود . دختري كه آرام و سربه زير ايستاده بود . تمام توجـه خود را بـه او جلب كرد. مي ديد كـه او نيز زير چشمي مراقبش است .

قلبش به شدت مي تپيد . گويي گم گشته اش را يافتـه است . نمي دانست كـه بايد چه بگويد و چگونه سخن را آغاز كند .

با اينكـه ساعت ها با او از پشت تلفن صحبت كرده بود جرات اينكـه با او رو در رو صحبت كند را نداشت .

مدتي صبـر كـرد ، نـوبت تلفن زدن آن دختـر شد . وارد بـاجـه تلفن شد و شماره اي را چند بار گرفت . مشخص بود كـه تصميم بـه گرفتن شمـاره خـاصي ندارد .

آرمان ديگر مطمئن بود كه او نگار است . سعي كرد سرتاپاي او را برانداز كند . چيزي كـه مي ديد دختري بـا جثـه اي متوسط در لبـاس مدرسـه بود .

خيلي زيبا نبود ولي چشماني گيرا داشت !

بعد از چند مرتبه شماره گيري از باجـه تلفن خارج شد و در كناري ايستاد نوبت آرمان بود كـه تلفن بزند . سكـه اي را از جيب خود در آورد و داخل تـلفـن انـداخت . يك شـمـاره پـنج رقـمـي را گـرفت و مـنتظـر مـانـد !

تمام حواسش به آن دختر بود و هر لحظه او را با تصويري كـه از نگار در ذهنش پرورانده بود مقايسه مي كرد .

در يك لحظـه آن دختر سرش را بالا آورد و نگاه هر دو با هم پيوند خورد . بي اختيار تبسمي بر لبان آرمان نقش بست .

چيزي را كـه مي ديد بـاور نمي كـرد . او اخمهـايش را در هم كـرد و بـا ناراحتي براه افتاد .

بـه سرعت گوشي تلفن را گذاشت ، سكـه را درآورد و بدنبـال آن دختر براه افتاد . دوست داشت خيلي زود بـه او برسد و دليل ناراحتي نگار را بپرسد هنوز چند قدمي حركت نكرده بود كه از پشت سر كسي او را صدا كرد :

* مي بخشيد آقا ، سكه اضافي داريد !

باعجله بدون اينكه به صورت صاحب صدا نگاه كند دستش را دراز كرد تا سكه را به او بدهد . تمامي حواسش به نگاري بود كه لحظه به لحظه دورتر ميشد صاحب صدا سكه را از دست او گرفت و با خنده اي گفت :

* متشكرم عزيزم !

صدا برايش آشنـا بـود . آرام سر را بـالا آورد تـا او را ببيند . دختري سرتا پا سفيد پوش بود كه بر روي او لبخند مي زد !!

اگر اين نگار است پس آن دختر كيست ؟ آن دختر نيز برمي گردد و بـه آنها نزديك مي گردد. آرمـان بـه كلي گيج ميشود …

* خوشحـالم كـه هنوز فرار نكرده اي . راستي اين هم دوستم بهـاره است .

آرمان بـه سرعت خودش را جمع و جور مي كند . سعي مي كند يكبار ديگر بـه صـورت نگـار نگـاه كـنـد . بـا خـود مـي گـويـد واقعـا كـه زيـبـاست . خيلي زيباتر از آنچه آرزو مي كردم !

نگار به او گفته بود كـه سال دوم دبيرستان است . ولي اين قد و بالا چيز ديگـري مي گفت . بـراستي كـه از نظـر زيـبـايي كـم و كـاستـي نـداشت ! آرمان هر چـه بيشتر بـه او نگاه مي كرد بيشتر مسحور زيبايي او مي شد .

* بايد برويم . صلاح نيست كـه بيش از اين اينجا باشيم . آرمان جـان بهت تلفن مي زنم . خوب خداحافظ …

آرمـان حتي فرصت خداحـافظي هم پيدا نكـرد . تنهـا نظـاره گـر دور شدن فرشتـه اي سفيد پوش بود !

عشق یا … ؟ (قسمت 5 )

سپتامبر 18, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت پنجـم

بـه خـانـه رسيد ، آرام و بي سروصدا وارد اتـاق خـود شد و بدون اينكـه لـبـاسهــايـش را عـوض كـنـد آرام بـر روي تـخـتـخـواب دراز كـشـيـد . مـادر كـه صداي پـاي او را شنيده بود پس از چند لحظـه وارد اتـاق شد .

* پسرم ، سلام نكرده عزيزي ! از كي تا حالا دزدكي مي آيي ؟ براي عصرانه چي ميل داري؟ اسب ، شتر يا گاو ؟

- سلام مادر ، اصلا اشتها ندارم . فقط خيلي خسته ام !

* پسرم موضوع چيه ؟ با كسي دعوا كرده اي ؟

- نه مادر جان

آرمان كـه نمي خواست مادرش را بيش از اين نـاراحت كند از رختخواب بلند شد و گفت :

- نمي دانم چرا يك دفعه احساس گرسنگي كردم . شما گفتيد براي عصرانه چي داريم ؟

* اي پسره شكمو ، من كه ترا مي شناسم ، ديگه چرا ناز مي كني ؟ …

حدود ساعت هشت شب بود كـه تلفن زنگ زد . آرمان از جا پريد و بطرف تلفن حركت كرد .

- بفرماييد

* خيلي ممنون صرف شده ، شما بفرماييد !

صاحب صدا كسي جز نگـار نبود . آن دختر خوش زبـان او را وادار بـه خنده كرد .

- سلام رضا جان ، چطوري !

نگار كـه دختر باهوشي بود زود فهميد كـه آرمـان در آن شرايط نمي تواند صحبت كند . پس از مكث كوتاهي آرمان ادامه داد :

- كتابهايم توي اتاقم هست ، صبر كن گوشي را از اتاق خود بردارم . گفتي مسائل رياضي ؟

با سرعت گوشي را گذاشت و به اتاق خود رفت و در را نيز بست . آرام گوشي تلفن را برداشت .

- سلام عزيزم ، حالت چطوره ؟

* مرسي ، خوبم

آرمـان مدتي مكث كرد . نمي دانست كـه فـرصت منـاسبي بـراي بيـان كـردن خواسته اش هست يا نـه . خوب مي دانست كـه اگر خواستـه خود را مطرح نكند باز هم دچار فكر و خيال بيهوده مي شود . دلش مي خـواست فردا كـه اميد را مي بيند جـواب قـانع كننده اي براي او داشته باشد . با صداي آرام گفت :

- نگار جان مي خواهم ترا ببينم . خيلي زود ، همين فردا !

* چرا اينقدر زود ؟ خيلي عجله داري ؟ آخه اگر مرا ببيني كه فرار مي كني !

با اينحرف او رنگ از رخسـار آرمـان پريد . بدنش سرد شد و دستش لرزيد . با خود گفت يعني اميد درست مي گفت ؟ فردا چه جوابي به او بدهم ؟ قيافه اميد را در نظر مي آورد كـه با حالتي پيروزمندانـه بـه او نگاه ميكند و مثل آدم بزرگها شروع به نصيحت كردن او مي نمايد .

نگار كـه سكوت او را ديد متوجـه شد كـه آرمان بـه چـه فكر مي كند . پس خنده اي كرد و گفت :

* عزيزم شوخي كردم . مطمئن باش كـه فرار نمي كني . مشكل جاي ديگري است من الان نمي توانم شما را ببينم . حداقل حالا نه !

- آخه چرا ؟

* ترا خدا سئوال نكن . اگـه منو دوست داري سئـوال نكن . راستي تـو اصلا منو دوست داري؟

- فكر مي كنم آره ، يعني فكر مي كنم خيلي آره !

با اين حرف باز هر دو شروع به خنديدن كردند . آرمان ادامه داد :

- شما چطور ؟ شما وقتي منو ديديد فرار نكرديد ؟

* دلم مي خواست فرار كنم . چون مي دانستم چه بلايي سرم خواهد آمد . ولي نشد ، مي بيني كه فرار نكردم !

- اگه راست مي گويي به من بگو كي منو ديدي و چه لباسي پوشيده بودم ؟

* هنوز به من شك داري يا مي خواهي مچ منو بگيري ؟

گفتم كه اگر مي خواهي منو بشناسي خودت بدنبالم بگرد . نه اينكـه از من بپرسي . با اينحال براي اينكـه نـاراحت نشوي مي گويم چي پوشيده بودي . آخرين بار چند هفتـه پيش در راه مدرسـه شمـا را ديدم كـه بلوز و شلوار سفيد به تن كرده بوديد .

آرمان بـه فكر فرو رفت . خوب مي دانست كـه اين لباس هـا را تنهـا موقع ميهماني رفتن مي پوشد ، نه وقت رفتن به مدرسه ! با اينحال به روي خود نياورد و گفت :

- حق با شماست . فقط به من بگو كي مي توانم شما را ببينم ؟

* مطمئن بـاش خيلي زود ، زودتر از آنچـه تصور كني . فقط بـه من يك مدت مهلت بده !

در حـالـي كـه صـدايـش رنـگ غـم بـه خـود گـرفـتـه بـود ادامـه داد :

* اگر اشتبـاه كنم براي هميشـه تـرا از دست خـواهم داد . تـو نيز چيز گـرانبهـايي را از دست مي دهي . پس بهتـر است محتـاط تـر عمل كنـيم .

- نگـار جـان اخـم هـايـت را بـاز كـن ، ايـنطـوري زشـت تـر مـي شـوي !

هر دو مدتي خنديدند . شنيدن صداي خنده نگـار براي او آرزويي شده بود .

* خـوب آرمـان جـان فكـر كـنـم آقـا رضـا جـواب مسئـلـه اش را گـرفت ! تـا دوبـاره مسئلـه اي پيـدا نكـرده است بهتـر است خـداحـافظي كنـد .

- اي بـدجـنـس ، اگــه ايـن زبــون را نـداشـتـي چـيكــار مـي كـردي ؟

* نمي دونم چـيكـار مي كـردم . فقط مي دونـم كـه اون مـوقع ديگـه تـرا نداشتم!

- من كـه حريف زبـونت نمي شـوم . فقط مي تـوانم بگـويم كـه برايم خيلي عزيزي !

* من هم همين كـه گفتي ! خيلي خـوب عـزيـزم فعلا بـا من كـاري نـداري ؟

- نـه نگـار جـان . خيلي ممنـون كـه زنگ زدي ، خيلي خـوشحـالم كـردي .

* شب بخير و خداحافظ !

- شب بخير !

آرام گوشي را در جاي خود گذاشت و به فكر فرو رفت . حتما يك روز با اين لباسها بـه مدرسـه رفتـه ام . اگر آنروز را بياد آورم بـه احتمال زياد ميتوانم قيافه نگار را نيز بخاطر بياورم . حتمـا آنروز از جلـوي مـا رد شده است . بـايد آنروز را بخـاطـر آورم .

 

 

هر چه بيشتر فكر مي كرد ، كمتر بـه نتيجـه مي رسيد . بـه همين خاطر از اتـاق خـارج شد و در سـالن بـه ديگر اعضـاي خـانـواده ملحق گـرديد …
ادامه دارد ….

عشق یا … ؟ (قسمت 4 )

سپتامبر 15, 2007

 

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمــــت چهارم

به نظر او آسمان آبي تر ، درختان زيباتر و هوا لطيف تر از هميشه بود . نفس عميقي كشيـد ، خـود را سـرحـال تـر از هميشـه مي ديـد . آرام قـدم برميداشت ، حواسش جاي ديگري بود . تنها يك چيز تمام افكارش را بـه خود جلب كرده بود .

نگار و باز هم نگار …

محمد در ايستگاه اتوبوس منتظرش بود و با خنده اي از او استقبـال كرد و در سلام كردن از او پيشي جست !

- چطوري آقا پسر ، امروز هوا خيلي خوبه ، مگه نه ؟

محمد مات و مبهوت تنها بـه او نگاه مي كرد . اين آرمـان ديروزي نبود . شادي و نشاط در صورت او موج مي زد . محمد بـا نگـاهي پرسشگرانـه از او پرسيد :

= چيه اول صبحي ؟ گنج پيدا كردي يا عزيز از سفر برگشته داري ؟

- هم گنج پيدا كردم و هم عزيز سفركرده ام باز گشته !

آرمان بـا صداي بلند مي خندد و محمد را شگفت زده تر از قبل مي نمـايد . محمد با دلخوري مي گويد :

= نـه عزيزم تو ديوانـه شدي ، فقط همين . حالا هم تا دير نشده بيا سوار تاكسي بشويم ، ديگه به اتوبوس نمي رسيم ….

تا بحال دبير فـارسي را بـه اين دقت برانداز نكرده بود . چشمـان او از پشت شيشه عينك چه زيبا بنظر مي رسيد . صدايش چه گرم بود و شعرها را چه زيبا بيان مي كرد ! از خود تعجب مي كرد كـه چطور تا بحال بـه اين نكـات توجـه نكرده است . ديگر قيافـه احمد كـه سر كلاس ريـاضي متلك هـاي بي مزه اي مي گفت برايش مضحك نبود . نـه تنها از او متنفر نبود بلكـه نسبت بـه او احسـاس محبت ميكرد . گويي امروز يكبار ديگر متولد شده بود . يك انسان ديگر بـا يك طرز تفكر و احساس ديگر . دوستانش متوجـه تغيير حالت او شده بودند ولي بروي خود نمي آوردند . در راه بازگشت اميد ديگر طاقت نياورد و با صداي بلند طوري كه همـه بشنوند مي گفت :

= صبح اخبـار راديـو نشـان مي داد كـه يك ديـوانـه زنجيري خطـرنـاك از تيمارستان فرار كرده است . مجري اخبـار مي گفت كـه او يك ديوانـه الكي خـوش است . البتـه عكس او را هم نشـان داد و همچنين اعلام كرد كـه اسمش آرمان است . بچه ها او را نمي شناسيد ؟

با اين حرف او همگي خنديدند و بيشتر از همه آرمان ! همانطوري كه مي خنديد گفت :

- چقدر اسمش شبيه من بوده است . ولي اسم من آرمان نيست ، اسم من آرمان جان است !

يكباره همه ساكت شدند و با چشماني حيرت زده بـه او نگاه كردند . سامان لب به سخن گشود:

= مطمئني حالت خوبه ؟ اصلا تو اين چند روزه عوض شدي . يك روز مي خندي ، يك روز اخم مي كني !

اميد ادامه داد :

== من بگويم چطور شده ، فكر كنم ….

در اين لحظه آرمان ميان حرفش پريد و گفت :

- اينبار حق با توست ، عاشق شده ام . بد جوري هم عاشق شده ام !

پس از چند لحظه سكوت محسن نگاهي به او كرد و گفت :

== خوب اين دختر خانم كه توانسته توي دل سنگ تو براي خودش جايي پيدا كند كي هست؟ ما تا حالا ايشان را زيارت كرده ايم ؟

- هنوز نديدمش ، ولي مي دونم كه دختر خوبيـه ، خيلي خوب و مي دونم كـه خيلي دوستش دارم .

== چطور هنوز نديدي ؟

- آخه با اون تلفني صحبت مي كنم .

اميد قيافه متفكرانـه اي بـه خود مي گيرد و با صداي شمرده اي شروع بـه صحبت كردن مي كند :

== پس دوست دختر تلفنيه ! دختراي اينجوري اينقدر زشت هستند كـه جرات ندارند رودر رو بـا پسري هم كلام شوند ، چون مي ترسند طرف قبض روح شود ! البته زرنگ هاشون ابتدا تلفني پسر مردم را خر مي كنند و بعد كـه دست و دل و پاي او را بستند ، خودشان را نشان مي دهند . اون موقع پسره ديگـه نه راه پس دارد و نه راه پيش ! آرمان با ناراحتي در حالي كه صورتش قرمز شده است فرياد مي زند :

- نخير نگار من اينطور نيست . اون …

دنباله حرف خود را قطع مي كند . براستي نمي داند كـه چـه بايد بگويد . تصميم مي گيرد كـه خيلي زود از نگـار بخـواهد كـه او را ببيند . دوست دارد جـواب دندان شكني بـه اميد بدهد . ولي مي داند كـه الان وقتش نيست

عشق یا … ؟ (قسمت 3 )

سپتامبر 14, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمـــــت سـوم

….

بـا سرعت گـوشي را برمي دارد . قلبش بـه شدت مي زند . بـا صدايي لرزان جواب مي دهد:

- بفرمائيد از آنطرف صدايي نمي شنود . مردد مي ماند كـه گوشي را بگذارد يـا نـه !

اينبار با صدايي بلندتر مي گويد :

- بفرمائيد

* سلام ، مزاحم نمي خواي ؟

خنده بر لبانش نقش مي بندد . اينبار صاحب صدا را مي شنـاسد ، نمي داند كـه بايد چـه بگويد و چـه عكس العملي از خود نشـان دهد . بـاصداي آرام ميپرسد :

- نگار تويي ؟

* آره عزيزم ، معذرت مي خواهم كـه اين موقع زنگ مي زنم . زودتر از اين نمي شد ، مي دوني كه …

نگار حرفش را نـاتمـام مي گذارد و آرام شروع بـه خنديدن مي كند و بـا اينكار لبخند را بر روي لبان آرمان ميهمان مي كند .

- هنوز هم نمي خواي بگي منو از كجـا مي شنـاسي ؟ بخدا خستـه شدم از بس فكر كردم و به جايي نرسيدم .

* بهتره كه ندوني ، يالااقل الان ندوني . مي ترسم اينجوري همـه چيز خراب بشه . من كـه ترا دوست دارم ، خيلي هم زياد . اين براي تو كافي نيست ؟

- آخـه وقتي منو نمي شنـاسي چطور مي تـوني بگي دوستم داري ؟ يك شمـاره تلفن و يك اسم براي شناختن كافي نيست !

* كي گفتـه من ترا نمي شناسم ؟ قد 180 سانتيمتر ، رنگ پوست سفيد ، رنگ مو خرمايي و رنگ چشم ماشي .

- اطلاعات درستي داري ولي منهم با يك بار ديدن شمـا مي تونم تمـامي اين اطلاعات را بـه شما بدهم . باز هم اين اطلاعات براي شنـاختن يكنفر كـافي نيست !

* راست مي گي ، پس گوش كن : پسري مغرور ، خوش اخلاق و خوش زبـان هستي . يك برادر و دو خواهر داري . فرزند اول خانواده هستي و مادرت محرم اسرار توست . در ضمن نزديكترين دوستانت هم اميد ، محسن ، سـامـان و محمد هستند و هر روز بعد از ظهر با آنها از دبيرستان تا خانه را پياده طي مي كني . فكر مي كنم كه راضي شدي !

آرمـان از تعـجـب دهـانـش وا مـانـده بـود و قـدرت حـرف زدن نـداشـت . باورش نميشد كـه يك دختر از راه برسد و تا اين اندازه او را بشنـاسد . براستي او كيست ؟ عرق سردي بر روي پيشانياش نشست . نكند او يكي از دخترهاي فـاميل است ؟ نكند رو دست خورده ام و فردا همه در فاميل به سادگي من خواهند خنديد ؟ اما او نام دوستان مرا از كجا مي داند ؟ مدتي سكوت در بين آنها حكمفرما شد …

* آرمان جان ، خوابي يا بيدار ؟

- ترا به خدا تا ديوانه نشدم بگو كي هستي ؟

* يك عاشق ، يك مجنون ، يك نفر كه تازه بـه گمشده اش رسيده است . شايد يكـروز كـه از مدرسـه بـرمي گشتي تـرا ديده ام و بـدنبـالت آمـده ام ! آرمان جان بيش از اين مرا تحت فشار نگذار . دلم نمي خواهد بـه تو دروغ بگويم . ولي دوست دارم كه يك چيز را بداني ! خيلي با زحمت شماره تلفنت را بدست آورده ام و يك سال طول كشيد تا خودم را قانع كردم تا بتو زنگ بزنم . بيش از يكسال است كـه ترا مي پرستم . بيش از يكسال است كـه نام ترا بر زبانم جاري مي سازم ، به تو عشق مي ورزم و به خاطر دوري از تو مي گريم و تو از من بي خبري … گريه امانش نمي دهد و نمي تواند حرفش را ادامه دهد . صداي گريه او مثل پتك بر سر آرمان فرود مي آيد .

آرمان با صدايي غمزده مي گويد :

- نگار جان ، عزيزم بس كن !

شايد خودش هم نمي دانست كـه چـه بر زبان مي راند . تنهـا دلش مي خواست جلوي گريـه نگار را بگيرد . چون مي دانست طاقت نـاراحتي او را ندارد . پس از چند دقيقه نگار آرام شد و با خنده اي شادي را به خانـه دل آرمان هديه كرد .

* آرمان جان برو بخواب كه دير شده ، ببخشيد كـه اين موقع شب زنگ زدم . آخه دلم برايت تنگ شده بود . شب بخير عزيزم

- شب بخير

آرمان به آرامي گوشي تلفن را مي گذارد . خوشحال و شادمان بنظر مي رسد. گويي او هم گمشده اش را يافتـه است . خودش هم نمي داند كـه چرا حرفهاي نگار را باور كرده است ! ، با خود زمزمه مي كند :

- او را خــواهـم يــافـت ، هـر كـس و هـر كـجــا كــه بــاشـد. !!!؟

عشق یا … ؟ (قسمت 2 )

سپتامبر 13, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمـــــت دوم

روز زمستاني ديگري شروع مي شود و باز هم درس و مدرسه … مثل تمـام روزهـاي پيش راهي مـدرسـه مي شـود و مثل هميشـه محمـد در ايستگاه اتوبوس منتظر اوست . با گامهاي سنگين قدم بر مي دارد . هنوز هم در فكر ديروز بعد از ظهر است . تابحال خود را اينگونـه سردرگم نديده بود ، از اين حالت حالش به هم مي خورد ولي گويي چون اسيري در چنگال افكار خود بود .

= سلام آرمان ، چطوري پسر ؟

- ممنون ، خوبم

= ولي قيافه ات چيز ديگه اي مي گه ، نكنه سرماخوردي !

- نه ، گفتم كه حالم خوبه

اين آخرين جملاتي بود كه بين محمد و آرمان رد وبدل شد . محمد از لحن صحبت كردن دوستش رنجيده بود ولي بـه روي خود نمي آورد . اتوبـوس از راه رسيد و هر دو سوار آن شدند …

تمامي كلاسهاي آنروز مثل هميشـه بود ، با اين تفـاوت كـه از شيطنت و شوخي هاي آرمـان خبري نبود . او بـه درس گوش مي داد ولي حواسش جـاي ديگري بود ، اصلا آنروز آرمان ، آرمان ديگري بود .

محمد ، محسن ،آرمان ، سـامـان و اميد ، اين پنج نفر ، اين پنج دوست كساني بودند كـه تمامي راه مدرسـه تـا منزل را پيـاده برمي گشتند ، تنها بخاطر اينكـه با هم باشند . راه دور بود ولي اصلا بـه نظر آنها نمي آمد زيرا بـاهم بـودند و هيچ چيز بـه اين اندازه آنهـا را راضي نمي كرد . پياده قدم زدن با دوستان !

در اين جمع تنها آرمان بود كه مثل هميشه نمي خنديد . دختري از جلوي آنها مي گذرد و باز هم اميد با متلكي همـه را بـه خنده وا ميدارد و باز هم منتظر است كـه آرمان گوش او را فشار دهد و مثل آدم بزرگ ها او را نصيحت كند ، ولي اينگونه نمي شود .

صداي اعتراض بچه ها بلند مي شود :

= معلوم هست چـه مرگتـه ؟ اون از صبح توي ايستگاه و اين هم حـالا ، پسره شده عين برج زهر مار .

سامان هم به حرف مي افتد :

= محمد راست مي گه ، اين چه وضعشه ؟ داري حال همه را مي گيري …

اميد پسرك هميشه بازيگوش و بذله گو دنباله حرف را مي گيرد :

= من مي دونم حتما عاشق شده ، آخـه توي كتابهـا خوندم كـه وقتي آدم عاشق مي شه تو خودش فرو مي ره ، اصلا يه جورايي مي شه ، ما كه مرديم و عاشق نشديم . آرمان ، پسرم عاشق شدن خوشمزه است يا بد مزه ؟

با اين حرف اميد بچه ها با صداي بلند خنديدند. ناخودآگاه آرمان نيز به خنده افتاد ، از اين حالت افسردگي خسته شده و مي داند تنها چاره آن فراموش كردن همه چيز است .

با خودش مي گويد :

- بي خيال شو پسر !

و اينبار با صدايي بلندتر شروع به خنديدن مي كند . هـوا تـاريك شده و او بـه خـانـه رسيده است . دستـانش بي حس شـده و انگشتانش در اختيارش نيستند .به هر زحمتي كـه هست دستـه كليد را از جيب درآورده و در خانه را باز مي كند .

- سلام مامان ، خيلي گرسنه ام . براي عصرانه گاو داريم يا شتر ؟

* سلام پسرم ، برو لبـاسهـات را عـوض كن . امروز بـرات كـرگدن پـوست كنده ام ! و هر دو شروع به خنديدن كردند …

آرمان يك برادر و دو خواهر دارد . همه مي دانند كه آرمان فرزند اول و گل سرسبد خانواده است . او با مادرش رفيق است و شايد بخاطر اينست كـه تفاوت سني او و مادرش كم است . تقريبا كمتر از خيلي از مـادر و فرزندهاي ديگر ! او اولين نوه هر دو پدربزرگش و به قول خيلي ها سوگلي مادر بزرگهاست

خاله پروين هميشه مي گه :

* نمي دونم اين پسره با اين زبونش چيكار مي كنه كـه خودش را توي دل همه جا كرده ، ولي من يكي رو نمي تونه گول بزنه ! همـه مي دونند كـه او بيشتر از همـه آرمان را دوست داره و وقتي كـه آرمان نيست ، هر جا مي نشينـه از او تعريف مي كنـه و قربون صدقـه اش ميره . جالب اينجاست كـه تفاوت سني اين خالـه و خواهرزاده بيشتر از 6 سـال نيست !….

تلفن زنگ مي زند ، او جرات برداشتن گوشي را ندارد . طبق معمول گوشي را مادر بر مي دارد .

* سلام ، حال شما ، چه عجب ياد ما كرديد ؟

آرمان نفس راحتي مي كشد ، خودش هم بدرستي نمي داند از چه واهمه دارد حدود ساعت12 شب است و آرمان در اتاق خود مشغول درس خواندن . از سر شب تلفن چندين بار زنگ زده بود و هر بار آشنايي ويـا خويشـاوندي از پشت خط با پدر يا مـادر كـار داشت . ديگر زنگ تلفن برايش دلهره آور نبود . گويي اتفاقات ديروز بعد از ظهر برايش بصورت يك رويـا درآمده بود . احسـاس عجيبي داشت ، حتي خـودش هم بـاورش نمي شد . حس مي كرد دلش براي نگار تنگ شده است ! آيا باز هم زنگ خواهد زد ؟ شروع به بازي كردن با خودكار مي كند . خودكار بر روي كاغذ چرك نويس بصورت نامنظم به حركت در مي آيد و خطوطي را رسم مي كند .

نگار ، اين كلمه اي است كـه خيلي بزرگ و ناخوانا بر روي صفحـه كاغذ نقش مي بندد ! ناگهان زنگ تلفن به صدا در مي آيد . افكار او از هم گسيخته مي گردد و دلش روي هم مي ريزد ….

ادامه دارد ………

عشق یا … ؟ (قسمت 1 )

سپتامبر 13, 2007

***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****

قسمت اول

 

بازيگوش ، خوش زبان ، سرشار از انرژي و طراوت … بچه هاي كلاس آرمان را با اين اوصاف مي شناختند . او پسري مغرور و در عين حال جذاب بود و لذت با دوستان بودن را با هيچ چيز عوض نميكرد !

كلاس چهـارم دبيرستـان است و مي بـايستي خود را براي امتحـان كنكـور آماده سازد . خودش خوب مي داند كه آرزوي پدر و مادرش چيست . بعد از ظهر يك روز زمستـاني است و او تـازه از سر كلاس برگشتـه و در اتاق خود مشغول درس خواندن است . باز هم كتاب جبر !

تلفن زنگ مي زند . يكبار ، دوبار …… او عادت بـه برداشتن تلفن ندارد ، ولي گويا كسي در خـانـه نيست كـه جواب تلفن را بدهد . با دلخوري از جـا بلند مي شود و بـه طرف تلفن حركت مي كند . با صدايي كـه ناراحتي در آن موج مي زند جواب تلفن را مي دهد :

- بفرمائيد

صدايي آرام و دلنشين از پشت تلفن بگوش مي رسد .

* سلام

او اين صدا را نمي شنـاسد ، سرتـا پـايش سرد مي شـود . نمي داند او كيست ؟ نمي داند كـه بايد چـه بگويد ؟ بـه مغز خود فشار مي آورد تا بلكه صاحب صدا را بشناسد …

* ببينم زبونت را گربه خورده ؟

و اينگونه رشتـه افكار پسرك گسيختـه مي شود . اين كيست كـه اينچنين بي پيرايه با او سخن مي گويد ؟ هر چـه بيشتر فكر مي كند كمتر نتيجـه مي گيرد . با صدايي لرزان مي گويد :

- شما ؟

* پس زبون هم داري ، من نگار هستم .

- ببخشيد من شما را بجا نمي آورم ، حتما شماره را اشتباه گرفته ايد

* نه آرمان جان ، درست گرفته ام .

اينبار سراپـاي آرمـان گرم مي شود و دستش شروع بـه لرزيدن مي كند . احساس مي كند كه بدنش تب دارد و دهانش خشك شده است . مي پرسد :

- شما اسم مرا از كجا مي دانيد ؟ شماره تلفن را چه كسي به شما داده است ؟ نگار شروع به خنديدن مي كند ، با صداي دلنشيني پاسخ مي دهد :

* عزيزم اينها مهم نيستند . مهم اينـه كـه من ترا خيلي دوست دارم ، بيشتر از اونكـه فكرش را بكني . درست فكر كن شـايد تـوي راه مدرسـه شماره ات را به من داده باشي ؟

و باز مي خندد …

آرمان خنده اي ديوانه وار مي كند ! او مي داند كـه تمـامي راه مدرسـه را بـا دوستـانش طي مي كند . بـا دوستـانش كـه هست شيطنت و بـازيگـوشي مي كند ولي هيچگـاه بـا دختري برخورد نكرده است و تمايلي هم به اين كار ندارد . با صدايي مطمئن جواب مي دهد :

- خانم ، گفتم كه اشتباه گرفته ايد . من تابحال به هيچ دختري شماره تلفن نداده ام .

دخترك با لحني كه نشان از سرفرازي و غرور دارد مي گويد :

* مي دونم عزيزم ، بخاطر همينه كه دوستت دارم . فعلا برو بـه درسهات برس ،آخه يـه شاگرد اولي گفتن . بعدا باهات تماس ميگيرم . عصر بخير عزيزم !

پس از گفتن آخرين كلمات تلفن را قطع مي كند ، ولي هنوز گوشي در دست آرمان خشكيده است . گويي قدرت آنرا ندارد كه گوشي را بگذارد . اصلا باور نمي كند .

اين دختر كيست ؟

شماره تلفن و اسم من را از كجا مي داند ؟

از كجا مي داند كه من شاگرد اول كلاس هستم ؟

اينها سئوالاتي بودند كـه او در تمام شب از خود مي پرسيد . چشمهـايش بر روي كتاب جبر بود . حد ، مشتق ، انتگرال … چشمهـايش اين كلمـات را مي ديد ، ولي خـود ميدانست كه در اين شرايط حتي دو عدد يك رقمي را نمي تواند جمع كند. با خود گفت :

- نگار ، نگار … چه اسم زيبايي !!