***** عـــــــشـــــــــق يـــــــــــا … ؟ *****
قسمــــت هشـتم
آسمـون ابـريه امـا ديگه بـارون نمي يـاد
صـداي گـريه بـارون تـوي نـاودون نمي ياد
اون كه من دوستش دارم از خونه بيرون نمي ياد
واسـه ايـن دل تنـها ديـگه مهمون نمي ياد
براي اولين بار آسمان چشمان آرمان بخاطر نگار شروع بـه بـاريدن ميكند! بـا خـود مي انديشد شـايد اين ترانـه هم در چنين شبي و در چنين حـالتي سروده شده است ! گويي در اين تاريكي شب ، سوختـه دلي چون خود يافتـه است . بارهـا اين ترانـه را گوش كرده بود ولي هيچگـاه تـا اين اندازه خـود را بـه يك يك كلماتش نزديك نمي ديد .
صداي تلفن خلوت تنهائيش را مي شكند . جرات برداشتن گوشي تلفن را ندارد اگر نگار نباشد…
چاره اي نيست ، بايد تلفن را بردارد . گوشي تلفن را محكم در دست گرفت و با حركتي سريع آنرا برداشت .
- بفرمائيد
كسي صحبت نمي كرد . تنها صداي آهنگ نوار به گوش مي رسيد .
- بفرمائيد
و باز هم سكوت . دلش مي خواست دهن باز كند و تا آنجا كـه مي تواند بـه اين مزاحم تلفني بد وبيراه بگويد . ولي حوصلـه اين كـار را هم نداشت . با عصبانيت گوشي تلفن را گذاشت و بر روي تخت دراز كشيد .
ناگهان چيزي بخاطرش رسيد كه آه از نهاد او برآورد. آهنگي كه او از پشت گوشي تلفن شنيده بود از خواننده مورد علاقـه او و نگارش يعني گوگوش بود بايد حدس مي زد ، ولي كار از كار گذشته بود .
شايد چيزي را كه بيش از 24 ساعت منتظرش بود بـه اين سادگي از دست داده بود و اين موضوع او را عصباني مي نمود .
مرتب با خود مي گفت : اگر بار ديگر زنگ نزند تا صبح ديوانه مي شوم .
بعد از نيم ساعت باز زنگ تلفن به صدا در آمد . آرمان باشتاب گوشي تلفن را بر مي دارد.
- بفرماييد
باز هم سكوت و بازهم صداي نوار .
- نگار جان مي دانم تو هستي . چرا صحبت نمي كني ؟
صـدايي نمي شنـود ولي دلش گـواهي مي دهـد كـه او كسي جـز نگـار نيست .
- نگار جـان بخدا مي دانم كـه تو هستي ، صداي نفسهـايت را مي شنـاسم !
بغض گلويش را مي گيرد .
- نگار جان …
* سلام آرمان من ، زندگي من ، تمام آرزوي من !
آرمان تنها اين كلمات را نمي شنيد ، بلكـه آنهـا را بـا ذره ذره وجودش جذب مي كرد . از صـداي نگـار مشخص بـود كـه هـواي چشـمـان او نـيـز بـارانـي اسـت !
- بگـو ببـينـم بـايـد چـيكـار كنـم تـا عـزيـزم بـا مـن آشتي كـنـه ؟
آرمان ديگر نمي توانست جلوي گريـه اش را بگيرد . دلش هم نمي خواست پيش او رسـوا شـود . بخـاطـر همين دستش را بـر روي بلندگـوي گـوشي گذاشت .
- مي دانم از دست من ناراحت هستي ، معذرت مي خواهم . ولي بـايد بـا من حرف بزني . اگر لازم بـاشد تـا صبح گـوشي را در دستم مي گيـرم و منتظـر ميمانم .
آرمان مي ديد كـه چاره اي ندارد و بايستي صحبت كند . مدتي مكث نمود تا صدايش را صاف كند .
- سلام عزيزم ، آخـه انصافـه كـه منو اين همـه مدت توي خمـاري بگذاري ؟
* حق با توست . تو منو دوست داري و مي داني كـه من هم دوستت دارم . با اينحال نتوانستي 24 ساعت جدايي را طاقت بياوري . ولي من يكسال تمام تو را مي پرستيدم با اينكه حتي نمي دانستم كـه مرا خواهي پذيرفت يا نـه !
حـالا زجـري كـه من در اين مدت كشيده ام را مي تـواني تجسم كني . مطمئن هستم كه الان اگر به تو بگويم دوستت دارم مي داني كه با تمام وجودم اين حرف را مي زنم . البته دليل من از زنگ نزدن اين نبود كه شما به حرف من برسي ، بلكه دلم مي خواست فرصت كافي براي فكر كردن داشته باشي . دلم مي خـواهد كـه اگر مرا پذيرفتي بـا ديد بـاز و فكر كـافي بپذيري.
* خـوب حـالا بگـو بـبـيـنـم جـواب آزمـايـش مـثـبـت اسـت يـا مـنفـي ؟
آرمـان بـا شنيدن اين حرف هـا حق را بـه او ميداد . بـا خنده او تمـام سختي هاي اين 24 ساعت را از ياد برد .
بيش از پيش او را دوست داشت و مي ديد كـه نگـار ارزش اين همـه سختي را دارد .
- تـرا مي خـواهـم بـراي زنـدگـي ، تـرا مـي خـواهـم تـا هـمـيشـه …
* اميدوارم حرف هـاي امشب را فرامـوش نكنيم . از امشب كـار من سخت تر ميشود . هم بايد بخاطر تو نفس بكشم و هم بخاطر خودم !
و باز هم خنده اي جان بخش نثار آرمان مي كند .
- تازه يك مشكل ديگه هم داري كـه نمي دوني . از حالا تا هزار سال ديگـه بـايد منـو تحمل كني . آخـه آدم بـا داشتن تـو هـرگـز پيـر نمي شـه !
* آفرين به تو ،زبون پيدا كردي ! بدان كـه من اين خوشبختي را بـه جان مي خرم . خوب عــزيزم بيشتر از اين مزاحمت نمي شوم . ولي مطمئن بـاش ديگـه دست از سرت بر نمي دارم .
فعلا خداحافظ
- نگار جـان فقط يك چيز مونده . خواهش مي كنم كـه ديگـه منو تو خمـاري نگذار . مطمئن نيستم كـه بـار ديگر تـاب بيـاورم . بـه من قول مي دي ؟
* قول مي دهم عزيزم ، قول مي دهم .
- خداحافظ عزيزم !
* خدا حافظ …
آرمان بـه آرامي گوشي را مي گذارد . مدتي مكث مي كند و بـاز گوشي تلفن را بر مي دارد و شماره اي را مي گيرد .
- سلام عمو جان ، هنوز هم براي يك مهمان اضافي توي خانه شما جايي هست ؟
ادامه دارد …